گندم زار من

دوران بچگی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٦۸/٧/۱٢
 

دوران کودکی تماما به مادرم چسبیده بودم. هرجا می خواست بره منم با خودش می‌برد. اگرم بعضی وقتا جایی بود که نمی‌شد من برم، می‌ذاشتم خونه خانم باطنی اینا. همسایه بغلیمون.

یه دوچرخه مجهز به کمکی داشتم، تو خونه سوار می‌شدم. دستش لاستیکی بود موقع دور زدن می گرفت به دیوار، سیاش می کرد. مامانم اگه می فهمید دعوام می کرد. یه کم که بزرگتر شدم فک کنم شش ساله بودم،مامانم می‌ذاشت برم پایین با مجتبی و مهدی و سارا بازی کنم. یه مورچه می‌تونست یه روز سرگرممون کنه. مامان همیشه از پنجره ده بار صدام می‌زد، نگران بود.

همیشه طرفای ساعت دوازده قبل از اینکه دادشمو خواهرم از مدرسه برگردن، مامانم از نهار یکم می‌ریخت تو یه کاسه زرد خوشرنگ با نون می‌داد دستم. انقد لذت بخش بود.

خرید اسباب بازی در خانواده ما چندان تعریف شده نبود. از اسباب بازی های داغون مهدی استفاده می‌کردم. ماشینای بدون چرخ. انقد با حسرت به اسباب بازی های دیگران نگاه می‌کردم. مخصوصا مهدی حمزه، مجتبی، سیاوش. همه و همه. اما اینجوری نبود که نق بزنم اینو بخر اونو بخر. گو اینکه اصلا وقعی نمی‌ذاشتن.

شبا وقتی خواب ترسناک می‌دیدم می‌دویدم تو رختخواب مامان اینا. بدون اینکه از تبعاتش آگاه باشم. اصلا شاید واسه همین چهارتا بچه نشدیم.