گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٦٩/٧/۱
 

روز اول مدرسه رو خوب یادمه. قرار بود با مامانمو داداشم بریم. مهدی کلاس چهارم بود. دبستان شهید محمد منتظری. وقتی میخواسم دکمه آسانسورو بزنم دستم میلرزید. یه ترس دوست داشتنی. شاید تاحالا چن بار تو عمرم این حس فوق العاده رو تجربه کرده باشم. با سیاوش بچه شر محل و رحمان افتادیم تو کلاس خانم خانی. معلم مهربونی بود. الان انگار آمریکاست.

از اول قرار نبود بچه درس خونی باشم. یعنی به بازی بیشتر بها میدادم. فک میکردم هنوز هیچی جدی نیست. اما یه اتفاق تعیین کننده تو زندگیم افتاد.

اولین امتحان دیکتمون بود. صبحش مامانم گفت اگه دیکته بیست بشی برات آدامس میخرم. زیاد تلاش نکرده بودم. شدم هیجده و نیم. تمام راه به مادرم فک میکردم که ناامیدش کردم. خیلی غمگین بودم. رفتم خونه دفترو با خجالت بهش نشون دادم. یه دستی به سرم کشید. رفت از تو کیفش که تو انباری بود یه آدامس آورد. گفت خوبه. همونجا تو قلبم تصمیم گرفتم دیگه نا امیدش نکنم. از اون وقت به بعد تو تمام ثلث ها تا دانشگاه یا شاگرد اول بودم یا دوم یا سوم.

بعدازظهرا مامانم همیشه میومد دنبالم. کیفمم میاورد.

دوتا ساندویچ واسه دو زنگمون درست میکرد. انتظار هر چیزی میشد تو ساندویچ داشت. اگه شبش ماکارانی داشتیم. ساندویچ ماکارانی. خیلی وقتام نون و پنیر. صبحا با آبجی خانومو مهدی خود مامان صبحانه میخوردیم. یادمه چایی رو میریختیم تو شیر. اونا میگفتن اینجووری شیر کاکائو میشه. اولا باورم میشد.

همیشه نسرین تو دسشویی لفتش میداد. من آخر از همه میرفتم. روشویی با یه در از دستشوییمون جدا میشد. در دستشویی رو تقریبا میبستم. فقط به اندازه ای که یه باریکه نور بیاد تو روشویی. چراغ روشویی ام خاموش میکردم. بعد آبگرمو باز میکردم. دستمو میگرفتم زیرش. انقد کیف میداد. هر روز کارم همین بود. انقد که دستم پوست پوست میشد. همه فک میکردن حساسیته.

خیابونی که ازش میرفتیم مدرسه خیلی خوب بود. یه خیابون خلوت که کناره هاش توی مهر پر از ازین گلای ریز سفیدو زرد بود. بوش سرمستم میکرد.

مادرم تو نوشتن مشق خیلی سخت گیری میکرد. یادمه یبار برگه دفترمو پاره کرد. گفت از اول بنویس الف هارو کوتاه نوشتی. با گریه همه رو دوباره نوشتم. خواهرم آهنگ میزاشت میشستم کنار ضبط مشق نوشتن. خودشم درس میخوند. خیلی حال میداد. 

ما توی خونه های سازمانی میشستیم. از قضا اون خونه ها جای خیلی خوبی از تهران بود. محله پولدارا. یادمه مادر یکی از بچه ها با پورشه کانورتبل میومد دنبالش. اونموقع. تقریبا همه انقد پولدار بودن. میون اونهمه دوست پولدار آدم غصه میخوره. اما خداروشکر عقده ای نشدم. احساس میکنم محیطی که توش بزرگ شدم خیلی تاثیر مثبتی روم داشت.