گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٠/۱٠/۱٤
 

واسه کنکور خوب درس خوندم. اما روزای پر استرسی بود. هیچ کلاس کنکوری ثبت نام نکردم. فقط به دونه کتاب تست عربی گرفتم. چندان وضعمون خوب نبود. منم سر بزیر بودم. اینجوری نبود بگم حتما باید فلان کارو بکنید.

زمان کنکور مث همه زمانای سخت دیگه سنت ابتلای الهی در من اثر کرده بود. نمازم ترک نمیشد و خیلی به خدا نزدیک شده بودم. مهدی همیشه میگفت "محمد موقع امتحانا خدا خدا میکنه". راست میگفت. اما این چیز بدی نبود. سنت الهیه. الان سعی میکنم وقت عافیت هم خدارو فراموش نکنم یعنی هیچ وقت فراموش نکنم.

تو کنکور ریاضی چندان توفیقی حاصل نشد. از بس که همه چیو حفظی یاد گرفته بودم. ای کاش کسی بود راهنماییم میکرد میگفت مفهومی یعنی چی.

خلاصه کنکور زبان اولین سالی بود که ایجاد شده بود. رتیم بد نشد. یادمه مهدی زبان روسی رو انتخاب کرد. گفت بد نیست. اونموقع ها شمال میرفتیم کانالای باکو میفتاد تو تلویزیونا. فک کنم این موضوع تو انتخابش تاثیر داشت. روزی که نتایج اعلام شد اصلا یادم رفته بود روسی هم انتخاب کردم.

خوبیش این بود دانشگاه تهران بود. خیلی خوشحال بودم. خیلی.