گندم زار من

11
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱
 

به سلامتی تموم شد. خیلی خوب بود اما واسه من خسته کننده.

زیادی شلوغ بود. همه بودن. حتی بعضی از آدما بودن که چن سال پیش فوت شده بودن (لااقل من اینجوری فکر می کردم)، توی عروسی حاظر بودن و این برای من برهانی بود مبنی بر معاد. تنها قسمت جالبش همینه که همرو آدم یه جا می بینه.

تمام کار عروسی روی دوش ما بود. خیلی سعی کردم که از زیر کارا در رم. و خیلی هم موفق بودم. از بدو تولد این کارمه و الان می تونم بگم توی این زمینه به درجه اجتهاد رسیدم. می دونم الان بعضیا می گن بابا تنها داداشت بودو نمی دونم چیو چیو چی اما به من خرده نگیرین. من خیلی تنبلم. اینجوری بار اومدم. هیچ کاریشم نمی شه کرد. کانت می گه من از خبر بد می ترسم، همونطور که از خبر خوش می ترسم. چون نظم زندگیمو به هم می ریزه. منم همینم. دوست ندارم روال زندگیم دستخوش تغییر بشه.

امروز پاتختی بود که آقایون رو راه ندادن. و این برای من یه سوال شده که اون تو چی کار می کنن. جدی چی کار می کنن. چرا آقایون نباید بیان، مگه چی می گین به هم.


 
 
10
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
 

خبر خوش بدم. انشالاه فردا واسه یک هفته دارم می رم شمال. عروسی برادرمه.

حتما حدس می زنید که برادرم با عروسمون ازدواج کرده. اما مطمئنا نمی دونستید که عروسمون، دختر خالمونه. راستش زیاد با عروسی حال نمی کنم، حالا می خواد عروسی هر کی باشه. از شلوغی بیزارم.

پی نوشت: امیدوارم منو وادار به حرکات موزون نکنن. هر بار که این کارو می کنم مردم به سمتم آشغال پرت می کنن. بی تربیتا.


 
 
9
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧
 

قرآن رو از قفسه کتابام برداشتم. چند وقتی بود ذهنم حسابی درگیر شده بود.

یه عالمه فرشته توی دنیا وجود دارن. فرشته های عظیم الشانی هستن که ردیف ردیف ایستادن. خدا هر لحظه براشون یه خلقت تازه ایجاد می کنه و اونها تکبیر می گن. چهار تا فرشته اعظم هستن عرش خدا، که اصلا نمی دونیم چیه روی دوششونه. از شدت خضوع چهرشون به سمت پایینه و به بالا نگاه نمی کنن. حضرت علی می گه قدمهاشون در زیر زمین و سر شون از آسمانها گذشته و بدناشون از جهان بیرون رفته و دوشهاشون موافق پایه های عرش الهیه. من اینارو می دونستم و باور دارم، اما نمی دونستم که زیباترین و بزرگ ترین موجودی که خدا خلق کرده هیچ کدوم از اینا نبوده.

چه کلاهی سرمون رفته، اصلا کتاب نبود. به این شکل در اومده. یک معنای تنزیل می تونه همین باشه. بزرگترین موجود خدا به شکل یه کتاب تنزیل یافته. مثل یه آقای قد بلندی که خودشو خم می کنه، تا با یه بچه حرف بزنه.

در واقع این حدیث بود که فکرم رو کامل کرد. وقتی خدا قرآن رو نازل می کرد هیچ حجابی بین خدا و قرآن نبود. سندش صحیحه.

دیروز شنیدمش. حالم بده.


 
 
8
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥
 

بچه بودم، مادرم توی تشت لباس می شست، من می ترسیدم بیفتم توش غرق شم.  

حالا رفتیم استخر، رفیق ما گیر داده باید بهت شنا یاد بدم. هی هم یک عالمه چرت و پرت که نمی دونم "تو یه حبابی که روی آب شناوره"؛ "فک کن یه ماهی هستی"؛ "تو یه قطره ای که به دریا پیوستی" رو با هیجان فریاد می زنه. هی من بیچاره به این امید که ماهیم و از آب سبک ترم دست و پا می زنم و در حالی که لبام تکون می خوره، میرم زیر آب میام بالا.  

آخر به فراست افتاد می خوام چیزی بگم. با نفس نفس براش توضیح دادم دست از سرمن بردار، ظاهرا چگالی من از آب بیشتره. بذار دو دقیقه آسایش داشته باشم. دیدم حالیش نمی شه. سعی کردم فرار کنم. به اشاره ای جلوم سبز شد. واقعا حالیش نمی شد. چاره ای نبود. با مشت زدم توی شکمش. محکم. تا بیاد به خودش بیاد، پریدم بیرون رفتم سمت جکوزی.

داشتم می رفتم به غریق نجاتی که اونجا بود از دور نشونش دادم گفتم آقا اون پسره، بچه های کوچیک رو آب می ده، نمی دونم شایدم منظور خاصی داشته باشه. دیگه نموندم ببینم چی می شه. با یه لبخند شیطانی محل رو ترک کردم.

موقع برگشتن بهم می گه بیا دیگه این استخره نریم، پر از بچه است!!!


 
 
7
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
 

درختای جلوی دفترمون زرد و نارنجی شدن. خوشحال باشم که پاییز داره میاد. اما تو پاییز آدم نباید تنها باشه، فصل بدیه واسه اینکار.

یه پارک خلوت رو در نظر بگیرید. یک ساعت مونده باشه به غروب. آفتاب بی رنگ که پخش شده روی زمین. سایه های سرد. صدای خش خش برگا. بعد صدای یه کلاغ از دور. قلبم می خواد وایسه. نمی گم حس بدیه. حس خوشایند آزاردهنده ایه.  حتی یکم ترسناک. انگار آسمون می خواد شکافته شه.

به هر حال فصل مورد علاقم تو راه.


 
 
6
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
 

بی روحیه توی تنهایی مطلق خودم نشسته بودم. گفتم بیام یه موضوع فکری انتخاب کنم، شایدم حالم برگرده سرجاش. تمام اطلاعاتی که از نجوم داشتمو به کار انداختم. همه این هایی که تو پاراگراف بعدی نوشتم، در یک ثانیه توی ذهنم به جریان افتاد.

اونجور که محاسبه کردن، خورشید یک میلیون و پونصد هزار برابر زمینه. یه ستاره دیگه هست با تلسکوپ دیدنش، فک کنم اسمش وگا ست، توی منظومه شمسیه. اون یک میلیون برابر خورشیده. منظومه ما یکی از هزاران میلیارد منظومه ایه که وجود داره. جالب اینکه این منظومه ها، ستاره ها، سیاره ها و بقیه چیزا فقط چهار درصد کل جهان هستی رو تشکیل می ده. هفتاد و چهار درصد کل جهان رو یه انرژی به نام انرژی سیاه پر کرده که معلوم نیست چیه. انیشتین با فرمولای فیزیک کشفش کرده. بیست و دو درصد بقیه هم اجرام تاریک یا همون سیاه چاله هان. چقدر گسترده است. عجیب تر اینکه این گستردگی ادامه داره چرا که نوری که به آخر دنیا می رسه متوقف نمی شه و همینجور با همین سرعت به ابعاد دنیا اضافه می کنه.

همیشه وقتی به اینجاش که می رسم، مغزم سوت می کشه.

فکر این که این همه عظمت، این همه دستگاه و تشکیلات، همه این ستاره ها، زمینا، سیاه چاله ها، ابعاد دنیا همه و همه رو خدا فقط برای کاکل موی سر من درست کرده، یه جوریم می شه. احساس غرور می کنم.

حواسش بهمون هست.


 
 
5
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

خیلی خوبه که شبیه شخصیت مثلث توی کتاب قطعه گمشده سیلور استاین بشیم. چقدر وقتشو صرف این کرد که ببینه قطعه گمشده کدوم دایره نیمه تمومه و در آخر اون گردالی دانا بهش می گه منتظر این و اون نشو، خودت حرکت کن. انقدر حرکت کن تا دایره بشی. دیگه همه آخرش رو می دونن. انقدر حرکت کرد تا با وجود گوشه های تیزش بالاخره دایره شد.

دوستای صمیمی زیادی دارم. یادمه قبلاها تصور ندیدنشون هم برام رنج آور بود. حالا ارتباطمون در حد یک ای میل زدنه. تا همین چند ماه پیش، تا من سر سفره نمی اومدم، مادرم برای هیچ کس غذا نمی کشید. شاد بودیم. موقع غذا هم دست از خندیدن برنمی داشتیم. الان چند ماهه که وقت غذا جز صدای قاشق خودم صدایی نمی شنوم.

من مستقلم نه از این بابت که توی یه خونه تنها زندگی می کنم. بلکه به این خاطر که دیگه از بابت رفتن کسی بی تابی نمی کنم. خیلی وقته نه بی تابی می کنم نه غصه می خورم. این راهی که توش قرار گرفتم تا آخرشم ماله منه. نقش اوله که هیچ وقت تغییر نمی کنه. بقیه میان و می رن.


 
 
4
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
 

چند تا دونه موی سفید لا به لای موهام پیدا شده که خیلی حرمت دارن.

برای من پیامبر تعریف ویژه ای داره. هر چیزی که توجه من رو به عالم بالا معطوف کنه یک پیام آوره. علامه جعفری داستایووسکی رو جزو پیامبرها می دونه. اون چن تا مو هم پیامبر های من هستند که چون مستقیم واسه خودم نازل شدن، خیلی عزیزن. هر وقت روبروی آینه می ایستم، من رو انذار می دن که محمد، عزیز دل ما، عمرت داره می ره و هنوز از هدف والات خیلی فاصله داری.

من مشتری یوسف و در دست کلافی

جز رشته دل بر سر بازار ندارم


 
 
3
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦
 

هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟

               من در میان جمع و دلم جای دیگریست


 
 
2
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥
 

از شنبه ها متنفرم. از آدمایی ام که شنبه ها رو دوست دارن بدم می یاد. با انگیزه های نادون.  

امروزم مثه همیشه اصلا حال و هوای درس و نداشتم. اما خدا حفظ کنه این بچه ها رو. یعنی به تک تکشون ارفاق می کنم. همین که خواستم بگم شروع می کنیم، یهو دیدم یه همهمه ای کلاسو فرا گرفت. گفتم ساکت. دونه دونه. شاگرد دودره باز مورد علاقم که تا به حال نقش های زیادی رو توی تعطیلی کلاس برعهده داشته به حرف اومد که امروز زنگ آخر امتحان داریم اگه می شه مطالعه آزاد بدید. نور امید توی دلم شروع به درخشیدن کرد. دودل بودم الکی بگم نه، بعد اومدیمو دیگه اصرار نکرد. اما از طرفی نمی شد زود بندو به آب داد. این بود که با صدای لرزان گفتم، آقای فلانی شما نمی خوای چیزی یاد بگیری، شاید دو نفر توی جمع باشن بخوان استفاده کنن. دوباره همهمه کلاسو فراگرفت. با ماژیک زدم روی میز. گفتم یه لحظه بزارین فک کنم. یه کم جزورو صفحه هاشو ورق زدم بعد با یه قیافه ای که یعنی از وضعیت موجود راضی نیستم گفتم باشه، باشه. اما کسی حرف نزنه ها. باز هم همهمه. اینبار از شادی.

خدایی چی فک کردن. اگه کلاس تعطیل باشه، شاگرد بگه جون، معلم می گه آخ جون.

به هر حال منم لپ تاپمو باز کردمو به کار مورد علاقم مشغول شدم. خوندن زبان. هرازگاهیم که حوصلم سر می رفت با این ردیف جلو خاطره تعریف می کردیمو می خندیدیم.

اگه همه شنبه ها اینجوری باشه فک کنم خودمم برم تو دسته با انگیزه های نادون.

 


 
 
1 شروع
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
 

شایدم این بتونه سرگرمی جدید من باشه. البته سرگرم کردن من کار زیاد سختی نیست. بعضی وقتا که حوصلم سر می ره دستمو شبیه یه موجود خیالی می کنم و باهاش حرف می زنم. تازه اسمم داره، خوسه. به هر حال اینجا رو اتفاقی ساختم، اما اگه ببینم زیاد دچار خودسانسوری نمی شم، می تونه جایی واسه درد دل هام باشه. مخصوصا الان که خیلی تنهام و چقد حرف نگفته تو دلم مونده.

خوب با این که آزمایشیه، می تونم توش یه کم بنویسم. نزدیک دو هفته است که به خونه جدید نقل مکان کردم. تنهایش رو دوست دارم. خونه ته یک خیابون کوچولویه که هیچ جور نمی شه قشنگ فرضش کرد. چن تا ساختمون نیمه ساخته با یه عالمه بقالی و چن تا هم جوان احتمالا ناباب. مدل موهاشون ترسناکه.

ماه رمضونه، واسه همین از نظر غذایی در مضیقه ام. فقط یک وعده غذا بهم می رسه. البته اگه سحریو حساب نکنیم. که نبایدم بکنیم. چون انقدر کم و مختصر. باید یه فیلم بسازم به نام فقر و فحشا و خودم تمام نقشاشو بازی کنم. تازه یه عالمه احساس ناجور دیگه هم هست که در موردشون حرفی نمی زنم. البته فعلا. 


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٠/۱٠/۱٤
 

واسه کنکور خوب درس خوندم. اما روزای پر استرسی بود. هیچ کلاس کنکوری ثبت نام نکردم. فقط به دونه کتاب تست عربی گرفتم. چندان وضعمون خوب نبود. منم سر بزیر بودم. اینجوری نبود بگم حتما باید فلان کارو بکنید.

زمان کنکور مث همه زمانای سخت دیگه سنت ابتلای الهی در من اثر کرده بود. نمازم ترک نمیشد و خیلی به خدا نزدیک شده بودم. مهدی همیشه میگفت "محمد موقع امتحانا خدا خدا میکنه". راست میگفت. اما این چیز بدی نبود. سنت الهیه. الان سعی میکنم وقت عافیت هم خدارو فراموش نکنم یعنی هیچ وقت فراموش نکنم.

تو کنکور ریاضی چندان توفیقی حاصل نشد. از بس که همه چیو حفظی یاد گرفته بودم. ای کاش کسی بود راهنماییم میکرد میگفت مفهومی یعنی چی.

خلاصه کنکور زبان اولین سالی بود که ایجاد شده بود. رتیم بد نشد. یادمه مهدی زبان روسی رو انتخاب کرد. گفت بد نیست. اونموقع ها شمال میرفتیم کانالای باکو میفتاد تو تلویزیونا. فک کنم این موضوع تو انتخابش تاثیر داشت. روزی که نتایج اعلام شد اصلا یادم رفته بود روسی هم انتخاب کردم.

خوبیش این بود دانشگاه تهران بود. خیلی خوشحال بودم. خیلی.


 
 
دوستان
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٧٤/۱٠/۱
 

 قدیمترا همیشه یه دوست صمیمی داشتم. اخلاقم طوری بود که همه میتونستن با من بسازن. اما عادت نداشتم دوستامو نگه دارم. خیلی راحت باهاشون بهم میزدم. لیست دوستام به ترتیب زمانی:

میلاد (خیلی دوسش داشتم اما وقتی مدرسه رفتنمون شروع شد با کسای دیگه دوس شدیم. دیگه سلامم با خجالت بهم میکردیم. الان آلمان)

محمد (باباش نماینده مجلس شد رفتن از اونجا)

حجت (هنوزم هست اینترنتی. شریک عکس بودیم، بعد شراکتم دوستیمون از بین رفت. بعدخیلی دوست داشت همدیگرو ببینیم که حوصله نداشتم پیچوندم. الان یه شرکت داره)

آرمین و رامین (هرچی دنبال رامین گشتم پیداش نکردم. آرمینم که اصلا فازمون بهم نمیخورد. یه چند بار اومد منو دید. در حالی که تلاش میکرد فرار کنم از دستش)

کاشی (خیلی به من وابسته بود. خیلی بد باهاش بهم زدم به خاطر پسرخاله احمقم. اگه یه روز دیدمش سعی میکنم ازش معذرت خواهی کنم)

محمد علی (آدم تنهایی بود. واسه اینکه دوستیم برقرار بمونه پول خرج میکرد.)

سهیل (کتابای هری پاترو اون بهم داد خوندم. الان تو کار موسیقیه.)

میثم (مثبت ترین دوستم. واسه اینکه ارتباطمون قطع نشه واسش حدیث میفرسم. اما چون دعوتشو قبول نکردم با فرشته بریم خونشون رابطمون تو محاقه)

ایمان (دوران دانشگاه. اصلا فازمون بهم نمیخورد اما عجیب با هم میگشتیم.)

مجید (تنها کسی که حاضرم برم خونشون. هنوز باهم در ارتباطیم)

...

الان دیگه هیچ دوستی ندارم. دوستم ندارم داشته باشم. مثلا حامد خیلی سعی میکنه. اما همیشه یه مرز مشخص تو رابطمون میذارم.

 

 

سالهای طلایی زندگی من بود.