گندم زار من

15
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

داشتم منوی مخصوصمو واسه شام درست می کردم. سیب زمینی سرخ شده به همراه تخم مرغ. دوستای خوبم (سیب زمینیا) داشتن واسه خودشون توی روغن زیتون بالا و پایین می پریدن. هم پای من شاد بودن. عطر زیتون تمام خونرو پر کرده بود. بوی اونموقع ها که یه خونواده پنج نفری بودیم می یومد. منم هم اینور مشغول شستن ظرفا شدم. همزمان یکی از آهنگای مورد علاقمو هم زمزمه می کردم. همه چیز مرتب بودو احساس خوبی داشتم.

گاز من یکم قدش کوتاست، از این گاز رو میزیاست. گذاشتمش روی یه میز کوچولوتر از خودش. ظرفشوییم بلندتره، طوری که به این دوتا اشراف داره.

تو افکارم غوطه ور بودم و همینجور ظرفارو می سابیدم که دیدم صدای جیز و ویلیز از گاز خوشگلم به هوا برخواست.

 

اتفاقی که ازش می ترسیدم، به سرم اومد ..... یه تیکه کف گنده افتاده بود توی ماهیتابه.

 

 

بازم شکر، چیزیم نشد، فقط یکم گلوم درد گرفته.

 

پی نوشت: انتظار نداشتین که دوستامو بریزم دور.

می دونم دوس داشتین که الان قسمت پست ها باز بود و هرچی دلتون می خواست بهم می گفتین. اما عزیزانم نمی تونین. هه هه هه (خنده شیطانی) خوشالم که اینجا هیچکی منو نمی شناسه هه هه هه هه هه (بازم شیطانیه) هه هه

 


 
 
14
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
 

کعبه هرکس اون چیزیه که هدفش قرار داده. چقد آدما هستن که دور پول می چرخن، چقدا دور بچشون، دور علم فیزیک، دور خودشون. ته ته قلبم هیچ کدوم از این هدفا منو قانع نمی کنه. همشون کوچولو به نظر میان. دلم می سوزه واسه کسی که کلکسیون پروانه جمع می کنه و این شده هدفش. دلم چیز محدود و تموم شدنی نمی خواد.

چند ساله که این درگیریه ذهنیمه.

یه چیزی می خوام، تو این دنیا که کم نیاره هیچ، توی بی نهایت اون دنیا هم تموم نشدنی باشه.

ظرفیتشو در خودم می بینم که جونمو واسه یه همچین هدفی بدم. فقط به اندازه عمرم زمان می خوام. اینجا که حرف نگفته ندارم، راستش یه قدمایی هم برداشتم. نزدیک شش ماهه دست گذاشتم رو قلب قرآن.

دلیل همه بی خوابیم شده.


 
 
13
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤
 

من یه هیولا درون خودم دارم، و اصلا دلیل اینکه اینجام اینه که هیولام هم بتونه بدون سانسور، هر چی دلش خواست بنویسه. این که کسی اینجا منو نمی شناسه یه جورایی واسم نعمته. خیلی ها هستن که توی یه شهر آبرو دارن، دست از پا خطا نمی کنن. اما وقتی می رن جای دیگه خود واقعیشونو نشون می دن. اینجا هم خود واقعیه منه. ترکیبی ضد و نقیض از یک پسر بچه و یه پیرمرده خمیده فرتوت.

بعد عروسی همه جا این جمله هارو می شنیدی که چقد خوشحالیم سرو سامون گرفتن یا چقد دلمون تنگ می شه واسشونو از این حرفا. گاه و بی گاه این جمله ها از زبون من هم در می یومد و یه لبخند هم که ظاهرا حاکی از رضایت از وضع موجود بود روی لبم نقش می بست و چشمام حالتی می گرفتی که انگار به افق های دور دست خیره شده و براشون آرزوی موفقیت می کنه. اما سرم که خلوت تر شد در خودم دقیق شدم ببینم واقعا چقد خوشحالم که برادرم ازدواج کرده.

اینجا بود که به خداوند یکتا پناه بردم.

چرا که نه تنها یک ذره شادی هم در خودم احساس نکردم بلکه هیچ شادی در خودم احساس نکردم. اصلا از روی دلتنگیو این حرفا نیستا که مثلا بگم آخ داداشم ازدواج کرد، دیگه کمتر می بینمش. نه بابا، خودمو که نمی خوام گول بزنم. از روی حسادت هم نیست که این حسم روی اطرافیانم کار نمی کنه. نمی دونم دچار یه بی تفاوتی نسبت به اتفاقای اطرافم هستم. یا بطور خلاصه باید بگم که

اینجا یک هیولا زندگی می کند.

 

پی نوشت: اما یادمه خواهرم ازدواج کرده بود خوشحال بودم.

آه البته اون هم به خاطر این بود که اتاقش به من می رسید.


 
 
12
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
 

چرا از طرف کلیسا نمی یان منو پدر روحانی افتخاری کنن؟ فقط چون مسیحی نیستم؟

پی نوشت: آخه بقیه شرایطشو دارم که.