گندم زار من

24
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦
 

دم دمای غروب بود. باد خنکی که می وزید، موهامو که با زحمت درست کرده بودم، بهم می ریخت. آسمون بدجوری گرفته بود. هنوز چراغا رو روشن نکرده بودن. فقط کشتی هایی که می یومدن تا توی بندر پهلو بگیرن یه کم نور توی فضا می پاشید. درختا همه رنگ پاییزی داشتن. یک عالمه برگ زرد و قرمز و نارنجی کف خیس زمین رو سنگفرش کرده بود. بوی چوب سوخته همه جا رو پر کرده بود. خلوت خلوت.

من و فرشته اون پایین روی سنگای ساحلی بلوار یه جای دنج واسه خودمون پیدا کرده بودیم.

قرار بود که فقط راجع به مسائل جدی حرف بزنیم. اما وقتی مسائل جدی زود تموم شد، ما هم از هر دری صحبت کردیم تا بیشتر کنار هم باشیم. خیلی حرف زدن باهاش راحت بود.  منو دوست داره. نگاهش لوش می داد. خودشم اینو می دونست، واسه همین نگاهشو از نگاهم می دزدید. اما من دلیلی نمی دیدم که بخوام چیزیو مخفی کنم. احساسی که داشتمو به زبون آوردم.

دوست نداشت بفهمم خوشحال شده. اما اگه بخواد چیزیو مخفی کنه، باید چشماشو ببنده.


 
 
23 تماشاچی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

ما همگی در یک جهان زندگی نمی کنیم، بلکه به تعداد انسان ها جهان وجود دارد و از این لحاظ نباید فریب جغرافیای جهان را خورد و تصور کرد که جهان همه ما به وسعت جغرافیای این جهان است و یا جهان همه ما تاریخش به وسعت تاریخ واقعی است که بر این جهان گذشته است.

آنهمه زیبایی طبیعی و مصنوعی که در جهان هست، آنهمه شعرهای زیبای حافظ را در نظر بگیرید، وقتی که من و شما از این زیبایی ها بی بهره ایم و این زیبایی ها کمترین لطف و جاذبه ای برای ما نداشته اند، ناگزیر باید اعتراف کنیم در دنیای ما وارد نشده اند. از این لحاظ دنیای هر کس برابر با ابعاد زندگی اوست.

مرز دنیای هرکس تا آنجاست که وی تا آنجا زندگی می کند.

این کافی نیست که تصور کنیم ستاره هایی که در فضاهای بسیار دوردست قرار دارند جزء جهان ما هستند. حقیقت اینست که چه برای کسانی که خبر دارند و چه کسانی که نمی دانند و خبر از چنین ستارگان دوردستی ندارند، تا وقتی این ستاره ها نقشی در زندگی ما ندارند و برای ما ایجاد نگرانی نکرده اند و ما کاری و کوششی به خاطر آن ها انجام ندهیم و تا وقتی که گوشه ای از خاطر ما را فرا نگرفته اند، نمی توان گفت وارد زندگی ما شده اند.

باز تذکر می دهیم، ابعاد جهان خارج را مساوی ابعاد جهان واقعی خود گرفتن خطاست.

و بطور خلاصه جهان ما، جهانی نیست که ما تماشاچی آن هستیم. جهان ما جهانی است که ما بازیگر آن هستیم. به میزانی که بازی می کنیم جهان ما خواهد بود و به میزانی که تماشاچی باشیم فقط می توانیم فریفته این پندار شویم که منظره ما، جهان ماست.

 

 

متن بالا مصداق هر هدفیه که انتخاب می کنیم. برای همین علم به مضامین یاسین به نحوی که فقط تماشاچی معنای اون باشیم، اصلا مطلوب نیست. اینطوری کسی نمی تونه ادعا کنه که وارد دنیای زیبای یاسین شده. کسی که اعتقادی به امر به معروف و نهی از منکر نداره در دنیای داستان حبیب وارد نشده. آرامش یاسین باید توی زندگی ما رسوخ کنه. وگرنه اگر قرار به خوندن طوطی وارش باشه، دیدن یه فیلم هالیوودی رو ترجیح می دم. حداقل سرگرم می شم.  تا چیزی توی زندگیمون نمود پیدا نکنه، وارد دنیای ما نشده.

خیلی از ما ها مصداق این آیه ایم "انا جعلنا فی اعناقهم اغللا فهی الی الاذقان فقم مقمحون". حقیقت رو نمی بینم. همه چیمون سر جاش هست. نماز، روزه. اما فقط برای رفع تکلیف. از کار اصلی مون باز موندیم. هر آیه از قرآن یه تیکه از یک پازله عظیم. اومدیم روی زمین که این تیکه ها رو کنار هم بذاریم تا خدا شناخته بشه، اما همش غرق کار و زندگی شدیم. دوس ندارم گرداب زندگی من رو ببلعه. باز اگه از خدا حکم یک میلیون سال زندگی می گرفتم، خودمو قاطی این بازیا می کردم. کریس مارتین خواننده گروه کلد پلی می گه

Time is so short and I'm sure. There must be something more

واقعا می بینیم که یه روز "ما ینظرون الا صحیة وحدة تاخذهم و هم یخصمون. فلا یستطیعون توصیة و لا الی اهلهم یرجعون". چیه مگه همه چی گریبان همسایمونو می گیره. می ترسم مرگ برسه، من هنوز فکر و ذکرم فقط خرید خونه یا ماشین باشه. حتی فرصت اینو پیدا نمی کنیم که پیش خانوادمون برگردیم یا یه سفارشی به کسی بکنیم. چه بد.

در آخر بگم که یاسین فقط برای گرفتن حاجت نیست. اگر می خواییم از اشارات یاسین بهره ای داشته باشیم، باید تفکر کرد، عمل کرد. نباید به عبارات قناعت کنیم.


 
 
22
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
 

یه بارم یه جا گفتم، یه بخشی از درون من واقعا به این بلاگ نیاز داره. دوست داره خودشو آشکار کنه. این همون قسمت از منه که تا حالا از همه مخفی نگهش داشتم. که اگر آشکار بشه، دور از ذهن نیست که من رو به دارالمجانین منتقل کنن.

اما اینجا راحتم. کسی من رو نمی شناسه و هیچ وقت هم نخواهد شناخت. واسه همینه که فرقی نداره که خیلیا اینجا چی فکر می کنن. اینجا من واقعی زندگی می کنه. یه روز انقدر تفکراتش عمیقه که دو ساعت و نیم بعد از حرکت سرویس می فهمه جا مونده. یه روزم ...

امروز می خواییم با نادرترین موجود روی زمین آشنا بشیم. بله "خوسه". عکسش رو در ذیل مطلب مشاهده می کنید. یه بار اگه یادتون باشه تو پست اول به موجودی مرموز اشاره شد که من باهاش در خلوت حرف می زنم. این همونه.

 

 

 

 

خوسه معمولا کارای بدو دوست داره. مثلا وقتی که برادرم زنگ می زنه و کمک می خواد، خوسه هی بالا و پایین می پره که یعنی ولش کن، یه بهونه جور کن و بپیچونش. توی عروسی هم تمام نقشه های پیچوندنو خودش به تنهایی کشید. اگه به حرفش گوش کنم، دو تایی شروع می کنیم به نخودی خندیدن. اگرم باهاش مخالفت کنم منو با نوکش می زنه. صبا که ساعت بیست دقیقه به پنج از خواب بلند می شم تا آماده شم برم سر کار، با صدای بلند شروع می کنه به فحاشی کردن. باز خوبه تنها زندگی می کنم و گرنه آبروم رو می برد. شبا که دارم مسواک می زنم برم بخوابم، توی آیینه واسم شکلک در میاره تا من بخندم. بعضی وقتا که می خوام یه کار بد انجام بدم و می دونم که همه منو از اون کار نهی می کنن، با خوسه مشورت می کنم. توی این شرایط اون بهترین راهنما واسه منه. خیلی وقتا اون منو تحمل می کنه، خیلی وقتا هم من اونو. مثلا وقتی فصل جفت گیری می شه، خیلی اوقات تلخی می کنه. نکه من بخوام غیرتی بازی در بیارمو از این حرفا، نه. آخه از خوسه فقط یه دونه تو دنیا هست. اما توی بقیه موارد خیلی آرومه و بی خیالیش منو به حیرت می ندازه. عجیب موجودیه این خوسه. عجیب.


کدوم یکی از شاگردام حتی می تونه به ذهنش خطور کنه که این منم، همون معلم کت و شلواری با اون لحن متین و شمرده. حتی شما ها هم فک نمی کردین. ها؟ هه هه هه هه.



 
 
21
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱
 

بعضی از کلمات توی ترجمه های قرآن درست ترجمه نشده. حالا شاید کلمات بیشتری باشه، اما در مورد این چهارتا استقراء تام کردم. هم از یه استاد زبان عربی پرسیدم هم تو تفاسیر دیدم.

کلمه "انذار" رو بیشتر جاها ترساندن معنا کرده که غلطه، اصلا معنای ترساندن نداره. انذار یعنی اینکه یک خبری رو به یه نفر بدی که این خبر باعث بشه طرف نسبت به آینده اش دچار نگرانی بشه. به فکر چاره اندیشی بیفته. عرب به خروس می گه ابوالمنذر. خروس قوقولی می کنه کسی می ترسه. هشدار می ده.

یکی دیگه "خشیة". اونم خیلیا به معنای ترس آوردن. خشیة یعنی اینکه مثلا ما توی کلاس انگلیسی راحت نشستیم، بعد یه دفعه یه استادی میاد سرکلاس که پروفسورای انگلیسی داره، رئیس دانشگاه کمبریجه. خشیة یعنی اینکه وقتی این آقا میاد تو کلاس، علم به سابقه این آدم، اینکه از نظر علمی در چه جایگاه بالایی قرار داره باعث می شه ما توی کلاس خودمون رو جمع و جور کنیم. مرتب بشینیم. توی خود قرآن هم خشیة رو مختص علما می دونه. پس توی این جمله که می گه "انما تنذر من اتبع الذکر و خشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة و اجر کریم" یعنی اینکه علم به بزرگی خدا و صفاتش باعث می شه یه حالت نیستی و ناچیزی به آدم دست بده. پس ترسی در کار نیست.

کلمه "فطر" رو تقریبا همه جا به معنی خلق کردن آورده یعنی با "کلمه خلق" یکی کرده. حالا فرقشون چیه. "فطر" به معنای خلق کردن از عالم عدم به عالم وجوده. ولی خلق به معنای مهندسی کردنه. آقای انصاری می گه اونجا که خدا به خودش می گه احسن الخالقین یعنی اینکه به بهترین وجه انسان رو شکل داده.  پس "و مالی لا اعبد الذی فطرنی و الیه ترجعون" یعنی کسی که مرا از عدم خلق کرده. حالا توی ترجمه ها این بخش عدم اش رو نیاورده واسه همین همیشه خود من فرقش رو با "خلق" نمی فهمیدم. شاید زبان فارسی واسش معادلی نداره.

کلمه "کریم" هم معنای بخشنده داره هم معنای ممتاز. یعنی چیزی که یونیک و منحصر بفرده. "قرآن کریم" یعنی خواندنی که امتیاز داره نسبت به کتابای قبلی. انجیل و تورات رو خداوند به حضرت عیسی و موسی وحی می کرد و اونها، اون وحی رو با زبان خودشون نگارش می کردند. حالا امتیاز قرآن اینکه کلمات هم کلمات خود خدا هستند. پس اجر کریم توی همون آیه بالا به معنای مزدی است که ممتازه. نسبت به بقیه پاداش ها برتری داره.


 
 
20
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

غذاهایی که توی محل کار می خوریم معمولا خوشمزه است. بجز چهارشنبه ها که با یه عالمه علف و جلبک دریایی چیزی به نام خورشت کرفس درست می شه. اولین روزی که این غذا سرو شد، همه احساس خسران می کردیم. با اسم ماهی رزرو کرده بودیم.

ما هم بی انصافی کردیم، چون دستمون به کس دیگه ای نمی رسید، هرکی یه تیکه ای به آشپز انداخت.  منم توی جمع خودمون گفتم اگه آشپزمون توی سریال یانگوم بازی می کرد، همون قسمت اول گردنش می رفت زیر گیوتین.

یانگومو همون دختره بود که تو قصر آشپزی می کرد.

 

خلاصه همه خندیدن، اما قضیه تموم نشد. همکارا اینو فراموش نکردن و تا همین الانم اینو بار این بنده خدا می کنن.

 

تو رستوران نوشیدنی و ماست سر میزا چیده شده اما غذا رو بعد از اینکه نشستیم میارن سر میز. یه هفته بعد از اون روز متوجه شدم غذام هی داره آب میره. مثلا جوجه میاوردن، نصف جوجه من نبود. توی خورشت کرفس دریغ از یه تیکه گوشت، اما تا دلت بخواد تیکه های گنده کرفس. کبابم نحیف و رنگ پریده شده بود.

یه ماه گذشت. تا همین شنبه. نمی تونست تصادفی باشه. پیشخدمتی که غذا می آورد رو با چشم زیر نظر گرفتم. دیدم آشپز یه ظرف بهش داد و با سرش به سمت من اشاره کرد. اونم یه راست اومد سمت من. غذا رو که گذاشت رو میز ندیده بهش گفتم چرا جوجه من نصفه است. هل شد گفت اااا حتما اشتباهی شده. گفتم، دیدم آشپز این و داد که بیاری واسه من. دچار لکنت شد. آخه اینا قراردادین، تحمل کوچکترین اشتباهی از اینا نمی ره. گفت معذرت می خوام من چیزی نمی دونم. این و از چشم من نبینید.

 

 

غذا رو که خوردم رفتم پیشش گفتم بابت شوخی اونروز معذرت فک نمی کردم عمومی شه.

البته نه بخاطر مسائل انسان دوستیو این حرفا. عمرا. به من چه، غذاشو خوب درست کنه.

بخاطر جوجه ها، بخاطر کبابا. اونا چه گناهی دارن.


 
 
19
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
 

 

خواهان آنچه پدید نیامده نباش که آنچه پدید آمده برای سرگرم شدن تو کافی است.

                                                                             حضرت علی (ع)

 

 

 

هرکی تفاسیر یاسین رو می خواد ای میلشو بذاره. بیست و نه تا تفسیره، در فرمت ورد. تفسیرای صوتی داره آپلود می شه. منتها زمان می بره. صوتی هارو دونه دونه می فرستم.


 
 
18
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦
 

دوست داشتم یه عکس تمام قد از حبیب نجار داشتم، می زدم به دیوار اتاقم. می زدم به دیوارای تمام اتاقای دنیا. عکسای جی لو و ایونسنس رو از اتاقاشون برمی داشتم، عکس حبیب رو می ذاشتم جاش.

توی قلب قرآن داستانش اومده.

هروقت تو قرآن یه اسمی نکره به کار برده شد، بدونیم یه خبری هست. مثلا اونجا که تو سوره یاسین می گه "فبشره بمغفرة واجر کریم" یعنی بشارت بده اورا به بخشش و پاداشی که انقدر عظیمه، مجهول و از درک خارجه.

اسم حبیب هم نکره اومده. "و جاء من اقصا المدینة رجل یسعی قال یقوم اتبعو المرسلین"، و آمد از دورترین نقطه شهر مردی شتابان، گفت ای قوم من از فرستادگان تبعیت کنید.

رجل. چه مردی؟ توی تفسیر خوندم نکره اومدن اسم رجل به معنای کامل بودن و مرد بودنش از همه نظره.

 

یکی از حماسی ترین جمله های قرآنه ها. شتابان آمد. تازه این همش نیست. پس از اینکه استدلالاشو میاره و حبیب رو می کشن، این آیه میاد "قیل ادخل الجنة". فعل به شکل مجهول اومده. فعل در دو حالت به شکل مجهول میاد. یا اینکه فاعل مهم نیست یا اینک خیلی عظمت داره.

بله، اینجا فرشته ها به حبیب نمی گن بیا برو تو بهشت. خود خدا می گه بیا برو تو. خود خدا. جالب اینکه بعدش حبیب می گه ای کاش قوم من می دانستند که خدا چه جوری با من رفتار کرد و چقد مهربانه.

با اره نصفت کردن باز به فکر مردمتی حبیب!

داره بهمون درس می ده. بهشت هرکی هرکی نیست. جای یه همچین آدماییه. آدمایی که شبیه خدا شدن.

 

چه قیامتیه تو این هشت آیه. حالا من خلاصه کردم.

خودتون برید با تفسیرش بخونید. اگرم به نکته ای چیزی رسیدیم به هم بگیم.


 
 
جودی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
 

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی

 

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ایاز مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بیننددرحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد.

... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

     

                                                   دوستدارتو : بابالنگ دراز




 
 
16
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
 

من یه گمشده دارم. واسه همینه هر روز تمام یاسینو دارم زیرو رو می کنم. در به در دنبال گمشدمم. اینقد این آیه هارو بالا پایین می کنم تا دلش به حالم بسوزه.

 

امام صادق می فرمایند به هیچ وجه خدارو نمی شه دید اما می شه تجلی خداوند رو توی قرآن به تماشا نشست.

خدا کنه ماهایی که می خواییم با یاسین باشیم، ظاهر اولیش فراریمون نده. آخه یاسین عزیز با غل و زنجیر شروع می شه. بگیرو ببندیه اولش. حتی ما توی محل کارمون دوتا حافظ کل داریم. ازشون پرسیدم چیز خاصی توی یاسین دیدن، جواب دادن نه. قاری ها هم معمولا یاسین رو واسه خوندن انتخاب نمی کنن.

نه اینکه اینجوری بگم به این معنی که آره من خیلی ازش فهمیدم. اتفاقا اونایی که به قلب یاسین رسیدن صدا ازشون در نمی یاد. توی یه قلک خالی دوتا سکه بندازید. تکونش که بدید صداش دنیا رو برمی داره. همین قلک اگر پر باشه، صدا ازش در نمی یاد. من اون قلک خالیم. هی یاسین یاسین می کنم فقط. اما شمایی که این بلاگ رو می خونین حرف حق رو از من بشنوید، حتی اگر خودم عامل بی عمل باشم.

هر سوره ای از قرآن رو که انتخاب کنیم به امید اینکه عبارات رو کنار بزنیم به اشارات برسیم، همین که قصد حرکت کنیم، موانع جلوی راهمون قد می کشن. اینو بدونیم شیطون اینجوری وارد نمی شه که مثلا بگه خوب حالا فعلا قرآن رو بذار کنار، بریم با هم یه کم ماری جوآنا بکشیم. نه بابا انقد زرنگه. مثلا همین که یاسینو انتخاب کنی می بینی که سرو کله وسواس خناس پیدا می شه. "حالا چرا یاسین، چرا سوره نور نه، که توش اون آیه معروف رو داره. یا فلان سوره رو انتخاب کن، آهنگین تره ها." اینجوریه. نباید فریب بخوریم. حالا اگه یه سوره دیگرو انتخاب کرده باشیم، باز یه گیر دیگه می ده. اصلا قاطیه. از این شاخه به اون شاخه. اجازه نمی ده رو چیزی تمرکز کنی.

در آخر هم اضافه کنم، هر جای قرآن دست بذاریم برنده ایم، نه فقط یاسین.

 

چشمم به در تا که خبر می دهد ز دوست     صاحب خبر بیامدو من بی خبر شدم

همین که از دور اومدنشو خبر بدن، واسه صد بار مردن و زنده شدن ما کافیه.

 

 

این پست در جواب یک ای میل بود، اما گفتم عمومیش کنم که یه یادآوری باشه واسه همه، حتی خودم.