گندم زار من

31 قرآن جنگل جاری
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
 

نشستن در پارک برای مدت طولانی ملال آوره. چرا که همه چی تقریباً براساس قانون تقارن تنظیم شده. شمشادها به یک اندازه کوتاه شدند. گاهاً درخت ها همه توی یک ردیف قرار دارند، گل های هم نوع در کنار هم. این خستگی روحی از اینجا ناشی می شه که ذهن ما خیلی زود این رابطه رو کشف می کنه.

اما داخل جنگل اینطور نیست. به ظاهر رابطه ای بین گیاهان وجود نداره. روزها می شه توی یک تیکه جا در یک جنگل نشست و خسته نشد. من خودم می تونم توی دربند ساعت ها بشینم به کوه نگاه کنم، اما پنج دقیقه نگاه کردن به اهرام ثلاثه خستگی آوره. شیوه های جدید پارک سازی توی ژاپن هم بر همین منواله. یک منطقه ای رو بذر می کارن و برای مدت طولانی مثلاً پنج یا ده سال اون رو رها می کنن. بعد این می شه پارک. طوفان زده یک درخت رو انداخته، دیگه بهش دست نمی زنن. کانال نمی سازن، آب خودش مسیرش رو پیدا می کنه. در اصطلاح بهش می گن آسیمیتریکال یا غیر متقارن.

آیه های قرآن هم از چنین نظمی برخورداره. به نظر من این خودش گواه الهی بودن این کتابه. شما کتاب هایی که بشر به اسم خدا نوشته رو نگاه کنید. همه فصل به فصله. اینجوری که مثلا فصل اول اندرزها، فصل دوم دوزخ و غیره. ده بار خوندن این کتاب آدم رو بری می کنه.

اما قرآن جنگل جاریه.

 

 

 

سوره یاسین رو هم کاملا حفظ شدم. خوش بحالم. ای کاش همه حفظش می کردیم. حضرت محمد (ص) می فرمایند که خوب بود امت من همه سوره یاسین رو حفظ می کردند.


 
 
30 first fight
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

می (3:58 pm) : سلام گل گل ها. خوابی؟ من سوار سرویس شدم، برگردم. فردا انشالاه می خوای برگردی دیگه؟ ها؟

اف (4:01 pm) : سلام. تازه از خواب پاشدم. من که میخوام برم ولی فاطمه گیر داده میگه تورو خدا بمون، فردا باهم بریم تئاتر. حالا ببینم چی می شه دیگه.

می (4:08 pm) : پس فقط واسه آزمایش و من وقت نداشتی. سر از کارت در نمی یارم. به ما که رسید همون دوشنبه می خواسی برگردی. حالا فاطمه جون اصرار کرد، آخی ...

اف (4:10 pm) : واسه اینکه مامانم گفته نباید زیاد خونه سحر و خواهرت اینا بمونم، متوجه نیستیا

می (4:12 pm) : خیلی خوب. هر کاری دوس داری بکن.

اف (4:16 pm) : تو چرا اینطوری هستی، قرار بود من بیام خونه فاطمه اینا مهمونی. نه اینکه بیام اونجا. میخوای بابا مامانم قاطی کنن، تازه همون دیروزم میگفتن خوب کردی با عمه رفتی، حتما با عمه هم برگرد.

می (4:20 pm) : اوکییییییییییییییییییی

می (9:11 pm) : شب بخیر ......... (اسم فامیلیه فرشته)

اف (9:13 pm) : شب بخیر آقای .......... (اسم فامیلیه من) واسه اطلاعت بگم که من فردا صبح میخوام برم خونه.

می (9:14 pm) : ممنون، به اطلاعاتم اضافه شد.

می (10:46 pm) : فرشته، خانم مهربونم، خوابم نمی بره، ای کاش دعوا نمی کردیم. بیا با هم دوباره دوس شیم. ها، میایی؟

اف (10:49 pm) : تو هم که نخوابیدی عزیزم. منم خوابم نمی بره. آشتی، آشتی، آشتی. خوبه؟ دوتاییمون خنگول شدیم.

می (10:52 pm) : ........... که، ......... ........ گلم ....... ............... . (سانسور شده توسط مولف)

اف (10:54 pm) : هاهاها هاهاها فردا باید زود بلند شیا، شبت بخیر عزیزم


 
 
29
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

فرشته خانمی تشریف آوردن تهران، خونه خالم اینا. خیلی هم خوش اومدن. قسمت جالب اینکه خانواده هامون بیرون رفتن مارو در خور دو تا خانواده با شخصیت نمی دونن.

مسخره ها.

اون موقع ها وقتی شب می شد، همیشه خود من فرشته رو از خونه مادربزرگم می بردم خونشون، حالا میوه ممنوعه شده. همش یه چیزایی راجع به سنگینی و جلف بودن می زنن که چیزی دستگیرم نمی شه.

دیروز برای کسب تکلیف زنگ زدم به آبجی خانوم. نیم ساعت با هم صحبت کردیم و نقشه های زیادی رو مرور کردیم. بالاخره یکیش فاینال شد، که عمرا به ذهن خودم نمی رسید.

متنفرم وقتی از من باهوش تر می شه.

 

 

قرار شده به خود فرشته هم چیزی نگم. نمی دونم چرا حرف تو دلش نمی مونه. مثلا قضیه مون قرار بود تا قبل از آزمایش مخفی بمونه، اما حالا همه دارن اس ام اس تبریک واسم می فرستن.

یه هدیه هم می خوام واسش بخرم به همراه یه گل رز احتمالا به رنگ بنفش. اما در مورد هدیه زیاد مطمئن نیستم. اولین بارمه. می ترسم کج سلیقگی به خرج بدم.

 

 

به کمک نیاز دارم.


 
 
28
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
 

آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد، امیدش را از دست می دهد و نگرانی ها به او رو می آورد. امام حسین (ع)

 

 

یه بدعتی رو از اول سال نود شروع کردم. به این صورت که، تولد یا وفات هر کدوم از اهل بیت باشه، بجای فرستادن تسلیت یا تبریک های تکراری، می رم توی اینترنت، بعد از اینکه یک عالمه حدیث از اون امام رو خوندم، حدیثی رو که اون روز از همه بیشتر روی خودم تاثیر گذاشته رو واسه بقیه هم می فرستم. اینجوری استفاده اش بیشتره تا اینکه یه پیام تسلیت هزار بار دست به دست شه. هیچ نفعی هم واسه آدم نداره. تازه اینجوری اگر کسی اس ام اس من رو واسه کسی دیگه فوروارد کنه یا خود حدیث روی کسی تاثیر بذاره، منم توی ثوابش شریکم. به همین راحتی.

اصلا من کلا از این سبک کار خوشم میاد. دوست دارم یه کارایی بکنم، تاثیرش باقی باشه، بعد بمیرم، بعد که مردم هی همینجوری ثوابش واسم بیاد، هی درجاتم همینجوری هی بره بالا. یا عذابم بخشیده شه. خیلی خاصیته خوبیه. این از رحمت خداوند رحمان هست. نه اینکه فک کنین همه خدا ها اینجوری برخورد می کردن. تا اونجا که من تحقیق کردم، الهه های یونان یا خدای مزدک و مانی هیچکدوم این نعمت رو در اختیار بندگانشون نمی ذاشتن. یه آدم، مبتکر دینشون بوده دیگه. بنده خداها یه همچین چیزی اصلا به فکرشونم نرسیده.

حتی تصمیم گرفتم، روی سنگ قبرم هم، آیاتی از یاسین رو بنویسم. که اگه کسی اومد خوندو به فکر فرو رفت، یه چیزیم گیر ما بیاد. منتها بین چهار تا آیه شک دارم. این آیه ها:

یا این دو آیه با هم: "ما ینظرون الا صحیة وحدة تاخذهم وهم یخصمون"، (جز صیحه ای واحد نمی بینند که آن ها را در بر می گیرد، در حالی که در حال مجادله در امور دنیوی هستند). "فلا یستطیعون توصیة ولا الی اهلهم یرجعون"، (نه توانایی آن را دارند که وصیتی بکنند و نه اینکه به سوی خانواده هایشان بازگردند)

یا این که این دو آیه با هم: "و نفخ فی الصور فاذاهم من الاجداث الی ربهم ینسلون"، (و در صور دمیده می شود، پس از قبرهایشان به سوی پرودگارشان حرکت می کنند). "قالو یویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون"، (می گویند وای بر ما چه کسی ما را از مزارهایمان برانگیخت، این آنچیزی است که خداوند رحمان وعده داده بود و پیامبران راست می گفتند)

حتی شک دارم معنی اش رو بنویسم یا خود آیه به عربی.


 
 
27 قرآن کتابی عربی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
 

پروردگار از سر دوستی با اعراب، زبان عربی رو برای نازل کردن قرآنش انتخاب نکرد. بلکه این زبان در زمان خودش ویژگی های منحصر بفردی داشت.

یک تقدیر تاریخی بود که زبان مردم عرب به واسطه زندگی در مناطق بی آب و علف، تقریبا دست نخورده باقی بمونه. کسی طمعی نداشت که در اون مناطق زندگی کنه. فقط بین دو امپراطوری ایران و روم تقسیم شده بود. هیچی نداشت، برای همین نه مردم بیگانه با زبان متفاوت به اونجا کوچ کردند و نه کسی آن ها را مجبور کرد که زبانشون رو تغییر بدن. کاری به کارشون نداشتن. برای همین زبان عربی تا اون زمان تقریبا سره و خالص باقی مونده بود.

از طرف دیگر سطح دسترسی اعراب به اشیاء و مواهب طبیعی کم بود. ابزار و موجودات خیلی زیادی وجود نداشت که مجبور باشند روش اسم بگذارند یا خودشون رو باهاش درگیر کنند.  اونجا پنجاه نوع میوه که رشد نمی کرد. چند نوع محدود بود. همین موضوع باعث شد که اتفاق دیگری رخ بده. دقیق شدن بر روی همون موارد مختصری که باهاش سر و کار داشتند. برای مثال خرما. روی تمام اجزائش اسم گذاشتن. به رشته ای نازکی که در شکاف هسته خرما وجود داره، فتیل می گن. یک فرورفتگی خیلی کوچک روی پشت هسته خرما هست که خیلی ها شاید اصلا بهش توجه هم نکرده باشن، بهش می گن نقیر. به پوست نازکی که هسته خرما رو در برگرفته، می گن قطمیر. به زبان فارسی خودمون نگاه کنیم. آیا برای این مواردی که گفتم، کلمه ای داره. مردم ایران اون زمان انقدر دور و برشون شلوغ بوده که حتی این موارد به چشمشون هم نمی آمده. می بایست روی اجزا منجنیق اسم می ذاشتن. یا به واسطه لشکرکشی های متعدد، با فرهنگ مردم دیگه آشنا می شدن.

اما برای خلق ظرایف قرآنی، به زبانی با دقت زبان عربی نیاز بود. برای نمونه در سوره نساء خداوند می فرمایند "لا یظلمون فتیلا"، یعنی در روز قیامت به اندازه رشته ای باریک شکاف خرما هم به کسی ظلم نمی شود. از نقیر و قطمیر هم استفاده شده. کدوم زبان این دقت رو داشته تا بتونه چنین بستری را برای نزول قرآن فراهم کنه.

سوره یاسین پر است از این کلمات، که از چشم کسی که تسلط به زبان عربی نداره پوشیده است. کلمه "مقمحون" رو در نظر بگیرید. از آنجایی که اعراب آن زمان به شتر وابستگی زیادی داشتن، کلمات زیادی بوجود آمده بود که شتر و حالاتش رو توصیف کنه. "قمح" مصدری است که وقتی برای شتر آب آورده می شه تا بخوره، شتر سرش رو بالا می گیره و به خاطر لج بازی آب نمی خوره. حالا وقتی قرآن می فرمایند "فهم مقمحون"، ببینید چه هنر نمایی می کنه. توی ترجمه ها می نویسند "نپذیرفتند". چگونه نپذیرفتند؟ حق به اون ها عرضه شد و اون ها مثل شتری که از نوشیدن آب سر باز می زنه، از پذیرفتن حق امتناع کردند. یا کلمه "ینسلون" در آیه "و نفخ فی الصور فاذا هم من الاجداث الی ربهم ینسلون". "نسل" مصدری که برای راه رفتن شغال استفاده می شده. طوری که یک پاش از یه پای دیگش جلوتره و دائم هم سرش به این ور اونور می چرخه، انگار که اضطراب داره. قرآن با این کلمه اعجاز می کنه. با یک فعل حال افراد رو به هنگامی که در صور دمیده می شه، بیان می کنه. عرب اون زمان وقتی این جملات رو می شنید گریه می کرد.

چند روز پیش صحبت بود که واسه فهم بهتر قرآن، چقد خوب می شد آدم بیاد زبان عربی رو یاد بگیره. یکی از آشنایان همچین برآشفت. هی بد و بیراه تحویل عربا داد.

بی ریشه بودن و خنگ بودن عربای الان، نعوذ بالله چه ربطی به قرآن داره. قرآن فقط به عربی نازل شده. زبان عربی تنها یک ابزاره، یک ظرفه. به هر زبان دیگه ای هم نازل می شده که این ایراد وارد بود. اون موقع ممکن بود عربا می گفتن چرا به زبان ما نازل نشده. جهانیه. چه کسی قرآن رو به نام عربا زده، که حالا معترضید.

مگه گوته نگفته که ارزش داره افراد تنها برای فهم دیوان حافظ، زبان فارسی رو یاد بگیرن. اگر این رو براش می گفتم خوشش می یومد یا گل از گلش می شکفت. تعصب قومیتی رو تا کجاها سرایت دادن. همین آقای حافظ مگه نمی گه من هر چی دارم از قرآنه. زکات علم در نشرشه. من آدمی نیستم که چیزی رو یاد بگیرم و بخوام پنهانش کنم. یه معلمم. هر چی رو که یاد بگیرم، همزمان شوق آموختنش به دیگران توی دلم می افته. نمی تونم ساکت باشم. دوست دارم همه استفاده کنن. و البته فراموش نمی کنم که روش درست هم همینه. در صدد تغییر خودم نیستم.


 
 
26
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
 

 

بدانید که دنیا شیرینی و تلخی اش رویایی بیش نیست، بیداری واقعی در آخرت است.

امام حسین (ع)


 
 
25
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
 

Cold, cold water bring me round
Now my feet won't touch the ground
Cold, cold water what ya say?
When it's such
It's such a perfect day
It's such a perfect day

I remember
We were walking up to strawberry swing
I can't wait until the morning
Wouldn't wanna change a thing

People moving all the time
Inside a perfectly straight line
Don't you wanna curve away?
When it's such
It's such a perfect day
It's such a perfect day

Now the sky could be blue
I don't mind
Without you it's a waste of time

Could be blue,
Could be grey
Without you I'm just miles away