گندم زار من

گل
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
 


 
 
124 میر
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
 

خوب فک نمی کردم دیگه هیچ وقت آشتی کنیم. یعنی فک نمی کردم هیچ وقت بتونم ببخشمش. سر نماز دعا کردم که قلبم آروم بشه. خلاصه شبش سیما و فریبا گفتن بیایم اسم فامیل بازی کنیم. شروع کردیم به بازی. هی کوچولو کوچولو به هم آمار دادیم. بعد توی بازی هی من الکی هواشو داشتم. یه جور منت کشی دو طرفه. بعدشم دیگه رسما آشتی شدیم. امروزم فرشته و آبجی خانوم و سحر رفتن خرید عروسی. کفش خریدنو چمدونو حوله. بعد از یه روز خسته کننده ای که همه داشتن، الان دور سینی چایی حلقه زدیم. من و خانومیو و فریبا.


 
 
123 حدیث امام رضا (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
 

دوست هرکس عقل اوست و دشمنش نادانی.

امام رضا (ع)


 
 
122 حدیث امام حسن مجتبی (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

دخترت رابه ازدواج مردی باتقوا درآور زیرا اگردخترت را دوست بدارد، گرامیش میدارد، واگردوستش نداشته باشد به اوظلم نمیکند.

امام حسن مجتبی (ع)


 
 
121 حدیث پیامبر اکرم (ص)
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

نماز به صورت انسانی سفید چهره وارد قبر میت شده و با او انس می گیرد و وحشتهای برزخ را از اوبرطرف می کند.

 

پیامبر اکرم (ص)


 
 
120
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

وحشت ناکترین روزای رابطه مشترکمون را می گذرونیم. اشتباه ممنوعه. می خوام سخت انتقام بکشم. خیلی سخت.

فریبا و سیما واسه مرتب کردن خونه اومدن اینجا. دوست نداشتم جلوی اینا این اتفاقا می افتاد. اما آتش خشمم بر همه چیز لهیب می زنه. خودمو می شناسم. خدا نکنه بعضی از اتفاقا بیفته. دیگه آروم نمی شم.

از توی لیوان یک دیگه. اونم چی. یه لحظه برگشتم سمت آشپزخونه. خون تو رگ هام به جوش اومد. هرچی مهدی و یوسف سعی کردن آرومم کن، روغن صفرا خشکی می فزود. پاک آبروم رفت. همونجا حالشو گرفتم. اما اصلا کافی نیست.

جالبه تا الان بطور رسمی معذرت خواهی نکرده. حالم ازش بهم می خوره. اصلا جوابش رو نمی دم. باهاش حرف نمی زنم. توی صورتش نگاه نمی کنم. بهش دست نمی زنم. فقط ازش متنفرم. هر دفعه که اون تصویر میاد توی ذهنم ...

جلوش واینسم معلوم نیست از کجا سر دربیارم.

قرار بود امروز بریم خرید که سرباز زدم. بیچاره سیما بچه طلاق شده بود، اونم قرار بود به هوای ما بیاد خریداشو انجام بده. منتها نباید به فریبا و سیما بد بگذره. بیچاره ها خیلی زحمت کشیدن. مخصوصا فریبا. واسه همین سعی می کنم با اونا بگو بخند داشته باشم. امروز واسه فریبا از اون شکلاتا که دوست داره خریدم. شبم با سیما و فریبا نشستیم فیلم شاینینگ رو دیدیم. خوب بود. یکی که نمی خوام اسمشو بیارم حسابی لجش گرفته بود.

اما هنوز کارم باهاش تموم نشده. ادبش می کنم. تا هرجا باشه پیش می رم.


 
 
119 حدیث امام حسین (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

نیاز مردم به شما ، از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید.

                                                            حدیث امام حسین (ع)


 
 
118 اس ام اس های 12 دی 91
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

خانومی:

سلام عزیزم صبح بخیر

من دارم میرم خیابون چرخم خراب شده میرم درستش کنم

بعدظهرم احتمالا میرم زوج ;*

آقا محمد:

سلام عزیزم. باشه برو. فک کردم دیروز رفتی زوج.

خانومی:

نه دیروز بارون بود نشد

انشالله اگه شد امروز

حالا خداکنه خیلی گرون نکرده باشه

آقا محمد:

من دیشب تا ساعت یک دو داشتم خیاطی میکردم کمرم راست نمیشه بیا اینم دستمزدم

من فک کردم رفتی،واسه همین یه اس هم ندادی.پس خیلی بی احساسو بی تفاوتی.یه کلمه نمیپرسی،شام دارم،مریضم،مردم.واقعا دلسردم.

خانومی:

سلام ببخشید خیابون بودم نشد جواب بدم

بازک که تو شروع کردی؟؟تورو خدا انقد تو این شرایط تو دیگه فشاررومن نزار خوب تویه اس میدادی خبر میگرفتی چی میشد؟مگه ما بچه ایم

آقا محمد:

من فک می کردم رفتی بیرون.چی این وسط سخته که یه حالی از شوهرت بپرسی.اینو نمیفهمم.تو داری کار میکنی،مگه من دارم ول میگردم؟؟؟

خانومی:

خوب سرم شلوغ بود مگه عمدا اینکارو میکنم تو که از سرکاراومدی که بیکار بودی؟نبودی؟

من حواسم پیشت بودولی نشد گفتم میاد خونه زنگ میزنه حالشو میپرسم اما ظاهرا توعین بچه ها لجبازی کردی :/

آقا محمد:

چی میگی.میگم فک کردم بیرونی.فقط در مورد من فراموش کار میشی.

خانومی:

خیلی خوب حالا ول کن

بیا آشتی باشه؟؟؟؟؟؟ ı:

آقا محمد:

باشه.بوسس

خانومی:

دوست دارم

بووووووس ;)

آقا محمد:

منم دوست دارم بوس


 
 
117 پندی از حاج محمّد اسماعیل دولابی
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
 

ازهر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در می آوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی رب و پروردگارت را یاد کن، همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای دهه ی اول ذیحجه می فرماید: به عدد همه چیزهای عالم لا اله الا الله.

                                                        حاج محمّد اسماعیل دولابی


 
 
116
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸
 

یعنی امروز از اون روزاستا. فقط می‌شه از خدا کمک گرفت. یس خوندم، آروم شدم.


 
 
115
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦
 

 

با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم

ماتی خود زتو در بازی اول دیدم


 
 
همسر خوب
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦
 

توی سوره مبارکه بقره آورده شده که همسر خوب، کسی است که طرف مقابلش رو به سمت خدا رهنمون کن.

تقریبا از همون موقع ها به فکر افتادم، روی فرشته تاثیر بذارم. به شکل زیرپوستی ولی برنامه ریزی شده یه چیزایی رو پیش می کشم. قبلش ذهنم رو مرتب می کنم، مثل یه شکارچی منتظر فرصت مناسب می شم. کار سختیه البته.

تازه شروع کرذه به نماز خوندن. زیاد مصر نیست. سعی می کنه از زیرش در ره. اما در نوع خودش یه پیروزیه.


 
 
113 حدیث امام موسی کاظم (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢
 

خداوند عزوجل، بنده خواب آلوده بیکار را دشمن دارد.

                                                         حدیث امام موسی کاظم (ع)


 
 
ژولیا
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢
 

در واقع ژولیا، اسم خبیث ترین موجودیه که تا حالا از نزدیک باهاش برخورد داشتم.

من جدیدا توی رای گیری ها برای اینکه دست بالارو داشته باشم، خوسه رو هم شرکت می دادم. مثلا وقتی می خواستیم بریم جایی که من خوشم نمی یومد، موضوع رو به رای می ذاشتیم. اول کسایی که موافق بودن. فرشته دستش رو بالا می گرفت. حالا کسایی که مخالفن. من دستم رو بالا می گرفتم. در حالی که ممکنه همه فک کنن کار تموم شده، در همین لحظه، خوسه به آرومی بالا می یومد. دو به یک.

به همین راحتی تو تمام رای گیری ها برنده بودم. تا اینکه یک شب که تازه چشمام گرم شده بود، یکی از ناخوشایندترین احساسات عمرم رو درست زیر بینی ام احساس کردم. حس جدیدم از تولد یک هیولا خبر می داد.

ژولیا. موجودی که بوجود اومد تا فرشته دیگه یه بازنده نباشه.

ظاهرا بیشتر از یک دسته موی روی سر فرشته چیز دیگه ای در کار نیست. اما ای کاش همش همین بود. ژولیا به معنای واقعی یک اسلحه استراتژیک. چیزی که کاملا با نقطه ضعف من انطباق داره. فرشته بابت اینکه اون هیولا رو به بینی ام نماله از من اخاذی می کنه.

خوسه به ژولیا می گه جوسا تره. در دنیای عروسکا جوسا تره، به عروسکایی گفته می شه که انقد زشتن، هیچ کس میلی نداره باهاش بازی کنه.

 


 
 
خلوت
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢
 

توی پاییز و زمستون انگار که کوچه های کپورچال و لب دریاش اختصاصی به من تعلق داره. خلوت خلوت. ساعت ده با دوچرخه می زنم بیرون. می رم سمت زمین فوتبال. انگار که موجودات فضایی اومدنو، تمام مردم شهرو با خودشون برده باشن. فقط صدای زنجیر چرخم می یاد. برگای درختا روی زمین خیس همه جا هستن. خیلی حس خوبیه. با شال و کلاه خودم حسابی می پوشونم.

بعدازظهرام ساعتو واسه سه و نیم زنگ می ذارم. اصلا میلی به خوابیدن ندارم. ام پی تری رو برمی دارم، می رم سمت دریا. یه ربع طول می کشه آتیش رو برپا کنم. از سرما آتیش رو بغل می کنم. کمتر چیزی این لذت رو بهم می ده. حالا وقت شنیدن صدای گرم استاد انصاریِ. تا تمام شدن یک جلسه کامل، چند بار باید هیزم جمع کنم. دریا، آسمون پر از ابر، آتیش، چایی توی فلاسک، شام گرمی که توی خونه انتظارم رو می کشه.

استاد راست می گه. نداشتن هراس از تنهایی، نیاز به یک ثروت درونی داره. همینجوری نیست. یاد همکارم می افتم که خدارو شکر بازنشست شد، لحظه ای سکوت توی اتاق رو برنمی تابید. اما من در به در دنبال خلوت خودمم. جایی که بتونم یه کوچولو فک کنم و به خودم بیام.