گندم زار من

حدیث امام حسن عسکری (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
 

خشم و غضب کلید هرگونه شر و بدی است.

                               امام حسن عسکری (ع)


 
 
آخرین روزای مجردی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
 

مطمئنم دلم واسه این دوران تنگ می شه. همیشه اینجوری بوده، از سخت ترین روزها با حسرت یاد می کنم. دقیقا نمی دونم واسه چی. حداقل یه سال باید بگذره تا به جواب این سوال برسم.

اما مطمئنن دلم واسه یه چیزایی هیچ وقت تنگ نمی شه.

ظرف شستن، لباس شستن، جارو زدن.

و تنهایی. این خونه خاصیت عجیبی داره. بعضی وقتا که تنهام دیوارا به هم نزدیک می شن، انقد نزدیک که جایی برای نفس کشیدن هم باقی نمی مونه. من تنهایی رو دوست دارم، اما عجیبه که فرشته این تنهایی رو برهم نمی زنه. انگار خودمم و خودمم. واسه همینه از اومدنش خوشحالم.

انشالله که خوشبختی واقعی رو درک کنیم. برنامه ها دارم. یه زندگی معمولی چیزی نیست که منو سر ذوق بیاره. ازدواج کردم که راه رسیدنم به خداوند هموار بشه.

هستن کسایی توی همین شهر که عشق خداوند توی قلبشون خونه کرده. دیدمشون. سراسر وجودم حسرته. منم می خوام. عشق خیلی خوبه. خداوند رو دوست دارم. اما کافی نیست.


 
 
دختر پرتقال
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩
 

بعضی وقت ها، از دست دادن چیزی که دوستش داریم، بهتر از هرگز نداشتن آن می باشد.

این یک جمله از کتاب "دختر پرتقالِ". نمی شه گفت کتاب خیلی خوبیه. اما این جمله، جمله عجیبیه.

این کتابیه که توی سرویس بعد از تفسیر استاد گوش می دم. توی کوچه حسابی فک کردم. من هم از این "چیزها" به وفور دارم. 

یه فیملی بود که اسمش یادم نمی یاد. جیم کری بازی می کرد. یه پروفسوری توی یه شهری، دستگاهی اختراع کرده بود که ذهن رو از خاطراتی که صاحب خاطرات مایل بود پاک می کرد. جیم کری می خواست ذهنشو از همسرش که ازش طلاق گرفته بود پاک کنه. اما نتونست. این قانون همه رو شامل می شه.


 
 
چن روز مونده به عروسی
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩
 

فرشته حسابی درگیر کارای عروسی شده. خیلی ام از من شاکیه که چرا نیستم تا کمک کنم. و به من تیکه می ندازه که "شما هم عروسی تشریف بیارید". اما منم بیشتر از این که نمی تونم مرخصی بگیرم. واسه عروسی ده روز مرخصی گرفتم. یه هفته نمی خوام کلاسامو برم.

اصلا روزای قبل از عروسی روزای، پر استرسیه. البته من یه قابلیت عجیب دارم. می تونم فکر کردن به بعضی از چیزارو به تعویق بندازم. الان دارم همین کارو می کنم.

دوست داشتم اونجا بودم تا کمک می کردم، اما بابت اینکه اونجا نیستم ذره ای عذاب وجدان ندارم. چون کارمه، خرج عروسی با همین کار در می آد.

ای کاش جمعه زود بیاد و بره. وظیفه من تا جمعه است، شنبه پاتختیه که خداروشکر نیازی به حضور من نیست. این خبر خوبیه.

خرج عروسی هم بالا در اومده. مجبور شدم از بابی پول بگیرم.

البته که باید بهش پس بدم. بی ادب، حتی فکرشم زشته. نه اما جدی قراره انشالله پولی که در میاد به کمکمون بیاد، تا بدهی بابی و بدیم. توکل بر خدا.


 
 
بدون عنوان
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 

بعد از بیشنر از یک سال، دیشب ساعت سه و نیم صبح. خیلی باحال بود. 

این چند وقت مریضی حسابی منو ترسونده بود. واسه همین موهامو پوش کردم، خشک شه، یه وقت دوباره سرما نخورم. مث همیشه باید ساعت پنج می زدم بیرون به سرویس برسم. تو این هیری بیری کلامم گم شده بود. خداروشکر پیدا شد. اما موهام. فاجعه بود، هرکاری می کردم نمی خوابیدن. از قضا روز اول کلاسم با یه گروهی بود. خیلی دوست دارم بدونم الان راجع به من چی فک می کنن.


 
 
کتاب های اعلامیه ای
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 


 
 
تابلو دیواری
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 

فرشته اصرار داره عکس بچه های نمی دونم کی کی ام بذاریم اینجا. بابا این دیوار قانون داره. الکی نیستش که. فقط کسایی که من بهشون علاقه دارم. 

می گه چطو برفی (هاپوی مورد علاقه من) می تونه دو تا عکس داشته باشه، عکس بچه های فامیل من نمی تونه. این حرف انصافا منو به چالش کشوند. اما فعلا که طفره رفتم. بجز خواهر زاده هام کلا حوصله بچه مچه ندارم. بچه هارو فقط جلوی مادر پدراشون ناز می کنم. تجربه نشون داده که اینجوری آدم عزیز می شه. وگرنه به من چه بچه فلان کس شیرین، یا با نمکه. 

اصلا بره یه دیواره دیگه واسه خودش ورداره، عکساشو بچسبونه. قدمت این دیوار نزدیک یه ساله. هر موقعه دلتنگ می شم به تک تک عکسا خیره می شم. همش مربوطه به بهترین روزای زندگیم.


 
 
قدر سلامتی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
 

چند سالی بود که اینجوری مریض نشده بودم. تازه این موقع هاست که آدم قدر سلامتیو می دونه.

باید از سلامتیمون برای جلب رضای محبوب استفاده کنیم. تنها اینجوریه که قدر سلامتیمونو خواهیم داشت. وقتی مریض بودم، آرزوی یه نماز درست حسابی تو دلم موند. بعد وقتی به گذشته فک می کردم، می دیدم خیلی بهتر از این حرفا می تونستم عمل کنم. سلامتی ارزش زیادی داره، به شرطی که بدونیم چه جوری ازش استفاده کنیم.


 
 
حدیث امام صادق (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
 

عافیت نعمتی است پنهان، هرگاه در جامعه یافت گردد، فراموش می شود، و هرگاه از بین برود، مردم آنرا یاد می کنند.

امام صادق (ع)


 
 
حدیث حضرت محمد (ص)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
 

آنکه بیشتر از دیگران خشم خود را فرو می برد، از همه کس دوراندیشتر است.

حضرت محمد (ص)


 
 
بیماری
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
 

از حضرت علی (ع) پرسیدند چیزی بدتر از مرگ نیز وجود داره، ایشون پاسخ دادند، بله زمانی که آرزوی مرگ می کنید.

دیشب آرزوی مرگ کردم. تا حالا نشده بود انقد حالم بد بشه. واقعا الان قدر سلامتیمو می دونم. خداروشکر چند سالی بود که مریض نشده بودم. پرهیز غذایی خاصی داشتم. صبحانه یه دونه سیب بود. این بارم که مریض شدم، تقصیر خودم بود. فرشته مریض شده بود، منم بی جنبه. خلاصه به زور خودم رو بیمار کردم. اما توجریان مریضی فهمیدم که چقد فرشته از خود گذشته است.

دیشب تبم قطع نمی شد. از ترس اینکه دچار تشنج نشم نمی خوابیدم. مغزم از کار افتاده بود. از کمر به پایین داشتم از سرما یخ می زدم. اما نیمتنه بالایی از گرما می سوخت. همه جام درد می کرد. سرگیجه و حالت تهوع شدید.

این سری که رفتم شمال قرار بود بریم دنبال کارای عروسی که به خاطر مریضی فرشته نرفتیم. البته نمی دونم چرا حال خرید کردنو ندارم. انگار خودمم یه جورایی دنبال بهونه می گردم.


 
 
رژیم غذایی روحی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧
 

تقوا هم یه جور رژیم غذاییه. نمک نمی خوریم، روغن نمی خوریم، جاش توصیه می شه میوه و سبزی تازه بخوریم تا بدنی سالم تر داشته باشیم. حالا باید چشممون رو کنترل کنیم، غیبت نکنیم، نماز بخونیم تا روح سالم تر داشته باشیم.


 
 
ارث
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧
 

احساس می کنم بعدها، زمانی که دارم می میرم، این وبلاگو می دم کسی می خونه. دوست ندارم وقتی مردم این وبلاگ هم با من دفن بشه.

اگر خدا بهم بچه داد، حتما اونه که این گندم زار بهش ارث می رسه. یا شایدم برسه به همسرم.

وقتی تو بستر دارم می میرم، بعد هی یه چیزیو تو دستم فشار می دم. نگو آدرس سایت رو توی یه تیکه کاغذ مچاله شده نوشتم. البته اگه به خودم باشه، دوست دارم مرگم پر هیجان تر باشه. مثلا وقتی دارم انشالله کسیو از مرگ نجات می دم یا ... . اونجوری باید تو وصیتنامم بیارم. و تاکید کنم که اینجارو مثه یه راز واسه خودش برداره.

اگه قرار سال ها بعد بچه ام اینو بخونه، باید بدونه که من واقعا دوسش دارم. با اینکه هنوز نیومده، هیچ خبریم نیست. نمونش این که به شدت توی حلال بودن پولی که در میارم حساسم. اینجوری امید دارم که خدا فرزندی خوبی بهم بده. کسی که عاقبتش خیر باشه. این معنی دوست داشتن واقعیه.

اگه همسرم قرار اینارو بخونه. اونم باید بدونه که از صمیم قلبم دوستش دارم. کافیه به حرفایی که همیشه بینمون رد و بدل می شه فک کنه. همیشه یه داستانایی رو واسش سرهم می کنم که آخرش ختم می شه به اهمیت نماز خوندن، یا اینکه قرآن چقد خوبه. دوست دارم بدونه ساعت ها واسه این بحث های به ظاهر همینجوری برنامه ریزی کرده بودم. بله، توی راه خونه. توی سرویس می شینم واسش نقشه می کشم. باید بدونه که هرجایی بجز بهشت واسش کمه.

اصلا شاید خوندن این نوشته ها واسه کسی جز خودم سودی نداشته باشه. شایدم با خودم دفنش کردم.


 
 
حدیث امام حسن عسکری (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

هیچ بلای نیست مگر آنکه اطراف آن با نعمت الهی احاطه شده باشد.

امام حسن عسکری (ع)