گندم زار من

تعطیلات
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
 

واسه عید نوزده روز تعطیلیم. امسال می تونم چهارشنبه سوری شمال باشم. فرشته امروز با نسرین اینا رفت. منم قراره انشالله فردا برم. فرشته خوشحاله که بیست روز تمام می ره شمال. اما این از روی سادگیشه. انقد از این بیست روزا بوده که مثه چشم به هم زدن گذشته. دیگه خوشیش رو خراب نکردم. به نظر من شادی باید موندگار باشه. تصمیم گرفتم از این تعطیلات برای رسیدن به این جور شادی ها استفاده کنم. نشدنی نیست. با فکر کردن می شه هر کاری کرد. اگه اون شادی بدست بیاد دیگه هیچی از بین نمی بردش. سرطان، اجاره نشینی، از دست دادن عزیزان. اون شادی همون "الا بذکر الله تطمئن القلوب" است.


 
 
پیتزا
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
 

اولین پیتزا

 

 

شاید سوخته به نظر بیاد. اما واقعا خوشمزه بود. بعدشم بهتر آدم اول آشپز و زحمتاشو ببینه بعد خوراکی که درست شده.


 
 
سیکرت پلن
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
 

پنجشنبه ظهر


 
 
ببعی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦
 

ببعی قبل از زایمان

 

 

پس از سزارین

 

 

ببعی در کنار فرزندانش

 

 

با بچه های ببعی می خوایم واسه خاله زیبا آنتن جیجیتال بخریم


 
 
شیرموز
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤
 

امروز اولین شیرموزمون رو درست کردیم. یک حالی داد. من چومسول بازی درآوردم و دو لیوان خودمو که خوردم، نصف لیوان فرشته رو هم خوردم. عجیب اینکه بازم کمم بود. شاید حق با فرشته است و تو شکمم "آجیک" دارم. خدا عالمه.

تازشم انشالله می خوایم چهارشنبه شب پیتزا درست کنیم.

با فرشته قرار گذاشتیم توجهی به گرونی ها نکنیم. امروز فرشته یه جمله ای رو که یه جا خونده بودو برام گفت: "خوشبختی راضی بودن به داشته هاست". خوشحالم که اینجوری فکر می کنه. خود من با یه تیکه نون هم سیر می شم و واقعا هم دنبال چیز بیشتری نیستم. البته توی زندگی مشترک هرچقدم که همسرت قانع باشه دیگه این کار خیلی سخته. قراره پنج شنبه بریم واسه فرشته مانتو بخریم. اما انصافا حساب بانکیم تقریبا خالیه. فرشته می گه نمی خواد چیزی بخری اما نگاش چیز دیگه ای می گه. 

با همه این تفاسیر اصلا ناراحت نیستم. واقعا نیستم. زندگی هرجوری که پیش بره، انسان متفکر می تونه خودش رو غرق خوشبختی کنه. 


 
 
عروسی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
 

 

صبح که پاشدم رکعت دوم نماز صبح، سوره یاسین رو خوندم. هر روز صبح که این سوره رو می خونم، دنیا به کام منه. اون روزم با وجود اون همه کاری که رو دوشم بود، همه چی برام آسون شده بود.

فقط دوست داشتم زود تموم شه. خیلی که طول کشید حوصلم سر رفت. فرشته هم آخراش خسته شده بود. از ساعت شش بیدار بودیم.

ساعت دو نیمه شب شروع کردم به شمردن پولا. انقده خوب بود. بهترین قسمتش بود. البته اگه فرشته ازم بپرسه می گم بهترین قسمت وقتی بود که رفتم دنبالش آرایشگاه. اما در واقعیت بعد از اون همه خرجی که کرده بودم، اون پولا واسم آب حیات بود. خداروشکر پول خوبی هم دراومد.

جالب اینکه همین که از خواب پاشیدیم، داشتیم لباس می پوشیدیم، خبر رسید که همسایه فرشته اینا به رحمت ایزدی پیوسته. درست روز عروسیمون.

فک کنم قبل از جنگ جمل بود که یه ستاره شناسی اومد پیش حضرت علی گفت ستاره ها می گن به این جنگ نرو، شگون نداره. حضرت فرمودند به جنگ می رم و انشالله بهترین جنگم رو هم خواهم داشت.

من هم فاتحه ای برای تازه مرحوم فرستادم و تو دلم گفتم می رم و انشالله بهترین عروسیمو خواهم داشت.

و واقعا هم همه چیز خوب بود. راحت تر از اون چیزی بود که فک می کردم.

خداروشکر.

باید اضافه کنم که فرشته یه کم دلتنگی می کنه. وقت رفتن که یک گریه ای راه انداخته بود.