گندم زار من

92 حدیث امام جواد (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
 

کسی که محل ورود را نشناسد، از یافتن محل خروج درمانده گردد.

                                                               امام جواد (ع)


 
 
91
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٧
 

بوستان معرفت 


 
 
90
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
 

شدم به کوی تو معروفُ نیستم خوشحال

که هرکه  دید مرا  آورد تو را  به خیال

عشق غیرت آفرینه.


 
 
89
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤
 

اصلا من خودم از عمد این کارو انجام می دم. منتظر می مونم تا روی میز یا تلویزیونو گرد و خاک کامل بگیره، تا بتونم اسمم رو روش بنویسم.

فرشته جدیداً گیر داده، شلخته ای. چرا همه جا پر از خاکه. نمی دونم چی.

این حرفا کدومه. این عادتمه، همه می دونن. وگرنه انقدم تمیزم.


 
 
88
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

یک برزگی می گذشت اندر رهی        

دید ناگه بر لب بامی، مهی

 

مه نه، بل خورشید چهارم آسمان        

روی او بر آسمان پرتو فشان

 

از کمان ابروان مشک بار    

صید افکن از یمین و از یسار

 

وز کمند گیسوان تابدار        

بسته پای رهروان از هر کنار

 

آن نگار صید جو از طرف بام        

با نگاهی ساخت کار آن همام

 

دل ز عارف برد با کمند       

با کمند آن دو گیسوی بلند

 

دل ربود از سینه و هوشش ز سر       

بی دل و بی هوش ماند آن رهسپر

 

سوی منزل رفت و دندان بر جگر       

نی خبر از پای او را نی ز سر

 

یک دو روزی خون دل خورد و خزید 

عاقبت عشقش عنان از کف برید

 

خانه بر او تنگ شد چون چشم میم      

دشت شد چون دوزخ و گلشن جحیم

 

آتش عشقش شرر انگیز شد   

جام صهبای غمش لبریز شد

 

پس گذر افکند اندر پای بام    

نی اثر زان دید و بشنید نام

 

پس یکی زنبیل چون عباس دوس        

برگرفت و جست چون تیری ز قوس

 

رفت سوی خانه آن دلربا      

گفت یاران چیزی از بهر خدا

 

شی علی الله، شی علی الله ای مهان     

من گدای عاجزم بس مستعان

 

بر در آن خانه بس فریاد کرد             

تا که صاحبخانه او را یاد کرد

 

سعی و همت هست مفتاح فرج         

من قرع باباً و لجّ و لج

 

گفت پیغمبر اگر کوبی دری              

عاقبت از آن برون آید سری

 

هرکه در زد خانه ای را عاقبت          

در گشایندش به مهر و مرحمت

...

یک کنیز آمد به کف یک تای نان       

گفت بستان ای گدا اینجا نمان

 

نی گرفت آن نان و نی گفتش جواب     

شی علی الله گفت با صد آب و تاب

 

یک دو گامی رفت دور و بازگشت      

باز بالله شی را انباز گشت

 

آبش اندر چشم و گریه در گلو            

شی علی الله، شی علی الله کار او

 

گفت با صد ناله صاحب دولتان        

این گدا را بهر هر یک تای نان

 

آن کنیزک باز نان آورد و آب            

گفت بستان ای گدا رو با شتاب

 

دست واپس بر دو گامی چند رفت       

باز برگردید و سوی خانه رفت

 

کرد فریاد که ای اهل سرای  

یک کرم بر این گدای بهر خدای

 

ای شما از خوان نعمت کام گیر          

یاد آرید از گدایان فقیر

 

ای شما در خواب راحت خفتگان        

یاد آرید آخر از آشفتگان

 

باز اهل آن سرا آش و طعام          

سویش آوردند، بستان این عدام

 

شی علی الله گفت و باز و پس دوید     

بازگشت و نعره ای دیگر کشید

 

قند و حلوا و شکر از بهر او             

باز آوردند نپذفرفت از او

 

سیم و زر دادند او را پس فکند           

شی علی الله گفت با بانگ بلند

 

هرچه دادند از گدایی بس نکرد           

از درون خانه رو را پس نکرد

 

روزگاران کار او این بود و بس         

واقف از کارش نه جز او، هیچکس

 

بیست کرّت هر شب و روز آن گدا      

بهر کدیه می شدی بهر آن سرا

 

بر کفش زنبیل و وردش این سخن       

شی علی لله ای کریمان زمن

 

چون چنین دیدند اهل آن سرا             

پیش او جستند کیی سفلی گدا

 

ما ندیدستی چون تو نر گدا               

تو بگو آیا گدایی یا بلا

 

آبروی هر گدایی برده ای     

شصت عباس در انبان کرده ای

 

نی ستانی نان، نی حلوا، شکر            

نی روی زینجا به سیم و نی به زر

 

آن گدا چون این شنید از خواجگان      

گفت بگذاریدم ای آزادگان

 

گر گدایی بهر آش آوردمی    

اشکم خود پاره پاره کردمی

 

بهر نان گر دورتان گردیدمی             

اشکم نان خوار خود بدریدمی

 

عاشقم من بر گدایی روز و شب         

جان من بست است با جان طلب

 

من گدایی خواهم ای یاران نه نان        

این گدایی پیش من خوشتر ز جان

 

این بگفت و اشک از چشمان فشاند      

کدخدای آن سرا حیران بماند

 

ساعتی بگریست عاشق زار زار         

اشک او ریزان چو باران بهار

 

عشق آخر سرکشی آغاز کرد             

شد عنان از دست و کشف راز کرد

 

گفت من هستم گدای روی دوست        

از گدایی مطلبم دیدار اوست

 

گر ترحم می کنی ای مرد مه             

جرعه ای از شربت دیدار ده

 

من گدا هستم، گدای یک نظر            

یک نظر خوشتر ز صد کام شکر

 

یک دلی اند رهی گم کرده ام             

پی به اینجا در طلب آورده ام

 

یا دل گم کرده ام را باز ده                 

یا به این دل خسته ترک ناز ده

 

یا به ترک غمزه ای فرما سخن                       

ریزدت در آستانت خون من

 

ای خوشا آن سر که در راه تو شد       

خاک در راه گذرگاه تو شد

...

دیده خوش باشد، ولی در روی تو       

دل ولی در چنبر گیسوی تو

 

جویمت چون جستجوی تو خوش است             

از تو گویم، گفتگوی تو خوش است

 

رنج تو در جان من رنجی خوش است              

درد تو اندر دلم گنجی خوش است

 

سرگذشت عاشقان ای دوستان            

دفتری خواهد به پهنای جهان

 

این زمان بگذار تا وقت دگر              

رو بیان کن آنچه بودت در نظر

 

من همی گفتم دعای اولیاء    

نی پی دفع قضا هست و بلا

 

بلکه باشد در نظرشان امتثال             

امتثال امر شاه ذوالجلال

 

از خدا آمد چو ادعونی خطاب            

در دعا آیند زین رو ای جناب

 

می کنند آن اولیاء مجتبی                  

در دعا هم بر اشارت اکتفا

 

خواهش پیدا و تصریح طلب             

چونکه باشد نزدشان سوء ادب

 

یک اشارت سوی حاجت می کنند       

حاجت خود را کفایت می کنند

 

ملّا محمد مهدی نراقی

 

 

 

 


 
 
87
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

سفر مخفیانه فرشته به پایان رسید. امروز رفت.

خداروشکر که به یک آرامشی رسیدم. امروز افتادم به شستن ظرف ها و جوراب ها. اونم با انگیزه بالا.

واقعا همین زندگی عادی پر از شادیه. اما متاسفانه حتما باید یه اتفاقی بیوفته تا ما متوجه بشیم.

شام می خوام واسه خودم بال کباب کنم. به به.


 
 
86
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
 

نذر کردیم بریم زیارت امام رضا (ع)

قراره یه وقتی بریم که حسابی خلوت باشه. مثلا دی ماه.

خدا رو شکر همه چی داره به وضع سابق برمی گرده.


 
 
85
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸
 

آروم جلوی تلویزیون دراز کشیده، اما درد داره. منتظریم انشالله که از نگرانی در بیاییم.

از صبح همش داشتم فکرم رو مشغول می کردم، امان از لحظه ای که موفق نمی شدم. انبوهی از احساسات ناخوشایند مستقیما سرازیر می شدن تو شکمم.

فرشته صبح ساعت نه راه افتاد ساعت یک و نیم رسید. فک نمی کردم انقد زود برسه واسه همین دیر کردم. اظطرابم بیشتر شد.

دکتر هم یک ساعت تاخیر کرد. فکرای بی خود بیشتری درگیرم کرد.

اما خدارو شکر الان فقط یه اتفاق مونده.

ای خدا توی کارهایی که رضای شما هم درش نیست، باید از شما کمک بگیریم. کسیو نداریم به جز شما. خدایا مارو ببخش.

کمکمون کن.


 
 
84
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧
 

دچار قانون نسبیت انشتین شدم. چون توی شرایط سختی به سر می برم، زمان هم دیر می گذره.

در حدود یک ساعت صلوات فرستادم، انقد آروم شدم. نمی دونم چه سری توی این ذکر وجود داره.

 

دوست دارم همه مردم دنیا واسم دعا کنند.

منم واسه همشون دعا می کنم.


 
 
83
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦
 

به خداوند خوش بین باش زیرا هرکه به خدا خوشبین باشد، خدا با گمان خوش او همراه است.

                                                                           امام رضا (ع)


 
 
82
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦
 

با سهیلی تمام فردیس رو زیر و رو کردیم. دستش درد نکنه، اگه نبود نمی دونم چه جوری می شد. بالاخره یه نفرو پیدا کردیم.

انگار تو سرم یه چیزی داره راه می ره. خسته کلمه ای نیست که حالم رو توصیف کنه. انقد خسته ام که نمی تونم مضطرب باشم. فکرم کار نمی کنه. اینجوری بهتره.

از روی خدا شرمنده ام.

شنبه ساعت سه و نیم وقت گرفتیم. فرشته هم قراره همون شنبه بیاد. قرار شده خانواده ها نفهمن. انشالله کارا جور شه. اگه خدا کمک نکنه که هیچی.


 
 
81 سخت ترین روز عمرم
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
 

مبالغه نیست اگر بگم دیروز سخت ترین روز عمرم رو گذروندم. دیشب می خواستم بیام بنویسم، اما هم پرشین بلاگ بسته شده بود هم اینکه وقتی دستم رو گذاشتم روی صفحه کلید، انگشتام می لرزید. ساعت هشت رفتم توی تخت. سرم گیج می رفت. تمام بدنم تیک عصبی گرفته بود. از همه بدتر اینکه به جرم مرد بودن باید تمام ترس هام رو پنهان کنم. اون اولاش تا حدودی موفق شدم. اما بعد که گریه فرشته رو دیدم، بغض گلومو فشار می داد. یکم خودمو باختم.

امروزم حالم خیلی بد بود. فرشته هم که تا ساعت دوازده به اس ام اسا و زنگا جواب نمی داد، دیگه تا جنون فاصله ای نداشتم. اون از من نگران تره. من باز نماز و قرآن می خونم. "واستعینو بالصبر والصلاة". قرآن بهم صبر کردن رو یاد می ده. واقعا نماز و قرآن آرومم می کنن. خدارو شکر. از بعد از نماز ظهر حسابی آروم شدم. فقط دلواپس این بودم که فرشته رو کی آروم می کنه، که خودش زنگ زد. گفت می ره خونه خاله. اونجا باز دوروبرش شلوغه.

واقعا نمی دونم باید چی کار کنم. مگه خدا یه راهی جلوی پامون بذاره. به فرشته گفتم اون فکرو از سرمون بیرون کنیم، اما راضی نمی شه.

خیلی دعا کردم که این اتفاق نیفته، اما خدا مصر بود که بیفته. وقتی دیشب از حموم اومدم بیرون اس ام اس فرشته رو خوندم، فک کنم اولین جمله ای که گفتم "انا لله و انا الیه راجعون" بود. تفسیر استاد اومد توی ذهنم. ما برای خدا هستیم. خدا مالک ماست. بد مارو نمی خواد. می دونم خیری درش هست اما صبر زیادی می خواد.

می ترسم از آزمایش سربلند بیرون نیام خدا.

پس خودت دل فرشته و اطرافیان رو راضی کن. من ناتوانم خدا، شما از همه بهتر می دونی که.


 
 
80
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
 

چقد بده، هیچ وقت فک نمی کردم، باید انتظار یه همچین چیزیو بکشم.

پر از استرسیم. مگه خدا کمکمون کنه.

توی قرآن گفته شده "و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشرالصابرین" آیه 155 سور مبارکه بقره. در کلمه "ولنبلونکم" دو جا تاکید وجود داره، یکی "لام" اول و یکی هم "نون" آخر. یعنی حتما به چیزی از ترس و گرسنگی و آسیب در مال و سلامتی و فرزندانتان آزمایش می کنیم و بشارت باد بر صابرین. این آیه خیلی بهم آرامش میده. وقتی می فهمم قائده اینه، از تب و تابم واسه این گرفتاری بزرگ کاسته می شه.

فقط دعا می کنم. بهترین کاریه که می شه کرد.