گندم زار من

104
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸
 

شاید "وحشتناک" منصفانه ترین کلمه ای باشه که بشه به اون مایع سبز نسبت داد. اما بی شک این کلمه هم در پوشش تمام ابعاد قضیه عاجزه. هنوز بعد از گذشت چند روز از خودم می پرسم، واقعا اون چی بود؟ شایدم کی بود؟

داستان از جایی شروع شد که یه قضای محلی که خیلی دوسش دارم رو از فرشته تقاضا کردم. باقالی قاتوق. همسر فداکارم هم که تحت هیچ شرایطی نه گفتن بلد نیست، فردای اون روز مشغول برآورده ساختن خواسته ما شد.

در حالی که کیفمو توی دستم تاب می دادم، به سمت خونه روانه بودم. انگار هیچ غمی توی دلم نیست. گشنه پیش خودم وعده کردم، امروز که اشتهای یه کرگدن جوون رو دارم، باید دو بشقاب غذا بخورم.

توی راه پله بوی بدی پیچیده بود. انگار یکی پله هارو با یه ماده سمی شسته باشه. واسه فرار از بو، پله هارو دوتا یکی کردم، اما همین که پام به خونه رسید، همه چیز دستگیرم شدم. اجاقی که اینهمه دوسش داشتم و هرماه با ریکا تمیزش می کردم، منشا این رایحه نامیمون بود.

من از اون آدمام که اول آشپز رو می بینم بعد غذارو. معمولا از غذا ایراد نمی گیرم. اما اینبار این عمل خداپسندانه که در روایات ما بسیار سفارش شده، سخت دشوار می نمود.

چاره ای نبود. از ظاهر فرشته پیدا بود، زحمت زیادی کشیده.

مثل غذاهایی بود که تو زندانای سیبری سرو می شد. حجم عظیمی از آب که سطحش با جلبک های سبز مخملی شکل پوشیده شده بود.

خوردن این ماده مسموم سرنوشت من بود. بخش بویایی مغزم رو بکل از کار انداختم و تند تند شروع کردم به بلعیدن غذا. یه لبخند مصنوعی هم رو لبام غنچه کردم و سرمو مثه این ژاپنیا بالا و پایین می کردم. یعنی خیلی خوشمزه است.

 

خوب این طبیعیه که وقتی تمومش کنم، خوشحال باشم. اما فرشته فک کرد این به خاطر طعم خوب غذا بوده. راس راس تو چشام نگا می کنه می گه اگه انقد خوبه، خوب شامم همینو بخور عزیزم. اگه طعمش خوب بود پس چطور خودت هیچی نخوردی. ها؟


 
 
103 نماز
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
 

ظاهرا همه چیز توی دنیا با هم کنش و واکنش دارن. این تجربه شخصی خودمه. هروقت از نمازم مراقبت کردم، نمازم از من محافظت کرده. یعنی تنهی عن الفحشا و المنکر نمازم فعال شده.

خیلی ساده.


 
 
102 اسپاکویستوا
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
 

خدارو شکر، مادر و پدرم زنده ان. سالمن. خواهر و برادرم سر خونه زندگی خودشون خوشبختن. من یه کار خوب دارم. یه ازدواج خوب داشتم. مرخصیام می رم کپورچال. شکمم سیره. اینترنتم به راه. از گناه کبیره فراری ام. نمازم به راه. سعی می کنم گناه نکنم. سالمم. توی دوران جنگ زندگی نمی کنیم. وضعیت کشور آروم و خوبه. کلا همه چی خوبه. خدارو شکر. می خوام از اسلحه پیامبرا استفاده کنم. دعا. خدایا امتحانای آسون از ما بگیر. هر روز صبح دعا می کنم و به رحمت خدا امید دارم. خدایا اولین نعمتی که از ما می گیری جونمون باشه.

دیروز بابا اینا رفتن بهبهان ختم عمه. امین و سحر اومده بودن اینجا. خوش گذشت. امروزم فرشته و امین یه تیم تشکیل دادن، من هم یه تیم. فوتبال زدیم، پنج بر دو شکستشون دادم. اما پیر شدم، به سرفه افتادم.


 
 
101 زندگی کارتونی
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
 

دوست دارم زندگی کارتونی داشته باشم. مثل تام و جری. هیچ طعم درد یک بیماری واقعی رو نمی چشن. بمب توی دستای گربهه منفجر می شه، تنها اتفاقی که می افته اینه که یه چسب زخم می شینه روی صورتش. اونم به شکل خودکار. پنج ثانیه بعدم تمام سوختگیاشم برطرف می شه، دوباره دنبال هم می کنن. اینجوری خوبه.

الان عمه ام نزدیک دو ساله توی رختخوابه. زندگی گیاهی داره. خیلی دردناکه. مخصوصا برای خانوادش.

حضرت علی از خدا می خواست که "خدایا اولین نعمتی که از ما می گیری جان من باشه". دعای هر روز من همینه. طاقت خیلی چیزا رو ندارم. زندان، دادگاه، بیمارستان، غم از دست دادن عزیزان.

می دونم اینجا واسه خوشگذرونی نیومدیم. ناچار به ابتلا هستیم. اما مگه نه اینکه دعا سرنوشت مقدر شده رو تغییر می ده. منم دعا می کنم. خدایی که توی ذهنه منه، هم رحمان و رحیم و هم توانای مطلق. همین موضوع نهایت آرامشه.


 
 
100
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
 

 

این دست آورد این سفرم به کپورچال بود. البته فقط کپورها رو خودم گرفتم. اون دوتا ماهی کوچولو ها کار شهرام بود. ساعت سه و نیم شب برگشتیم خونه. تازه طعممون تموم شد، وگرنه تا صبح می موندیم. کلا این سفر خیلی خوش گذشت.


 
 
99
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
 

شالی که خانومی واسم بافته. خوب زمسونه یه موقع سرد می شه.

واقعا با این هدیه سورپرایز شدم. آخه مخفیانه بافتتش.


 
 
98 روز کاری
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
 

از همون لحظه که می رسم تو اتاقم برنامم اینجوریه. اول فلاسکمو می برم آب جوش می گیرم و بساط چایی رو برپا می کنم. بعد از توی قفسه خوراکی ها (بله یه همچین قفسه ای وجود داره) یه سیب برمی دارم و به چان می کشم. نونی که خشک شدرو واسه پرنده ها می ریزم و با ته لیوان استاد سابق واسشون خردش می کنم. یه جوری هم می ریزم که وقتی می خوان بخورن قشنگ توی دیدم باشه. کامپی رو روشن می کنم، یه ضرب مشغول ترجمه کتابم می شم. دوبار در حین ترجمه چای با بیسکویت سرو می شه. گه گاهی هم که پرنده ها میان (کبوترای چاق) مشغول تماشاشون می شم. اما قسمت جالبش مونده. لباسامو تا جایی که می تونم کم می کنم. بعد بخاری برقی که تازه خریدم و زیر میز گذاشتمو روشن می کنم. هوای اتاق سرد اما از زیر یک گرمای دلنشین تمام وجودمو گرم می کنه. خیلی حال می ده. تا ساعت 12 به ترجمه ادامه می دم. بعد می رم وضو می گیرم واسه نماز، جورابمم همین موقع می شورم و از کشوی ادوات (باید اذعان کنم که کشوهای زیادی توی این اتاق وجود داره) یه جوراب تمیز بر می دارم و رهسپار می شم واسه مسجد. نماز دوم که تموم می شه و قبل از اینکه "تعقیبات طولانیییییی نماز" شروع شه، سریع کفشمو می پوشم می رم نهارخوری. توی مسیر سعی می کنم از همه جلو بزنم. استراتژیک ترین صندلی ممکن توی نهارخوری به من تعلق داره. اولین صندلی از اولین میز. این صندلی جادویی جایی قرار گرفته که تقریبا از همه جا مخفیه. اینجوری هی لازم نیست وسط غذا به همه سلام بدم یا دستمو تکون بدم. زمان زیادی طول نمی کشه که غذام می رسه. بعد از این که حسابی خوردم، شتابان به سمت اتاق برمی گردم. پردرو می کشم، نخ دندون و مسواکمم رو هم می زنم. و اما زیباترین بخش کار. بخاری برقی با تمام توان در حال کاره. پتو رو روی موکتی که فتح آورده پهن می کنم. وقت خوابه. بله. دراز می کشم و یه ملافه می کشم رو خودم، گرمای بخاری پشتم رو هی گرم و گرمتر می کنه. به چیزای خوب فک می کنم، چیزی نمی گذره که خیالاتم تو هم قاطی می شه و به خواب عمیقی فرو می رم. بهترین خوابی که بتونی تصورش رو بکنی. ساعت سه و بیست و پنج دقیقه آهنگ شری شری لیدی، مادرن تاکینگ از گوشیم پخش می شه. وقتشه بیدار شم. می رم لباسمو عوض می کنم. جلوی بخاری می شینم و چای که واسه خودم ریختم و سر می کشم. وقت خونه رفتنه اما این به این معنا نیست که وقت خوش گذرونی تموم شده. به هیچ وجه. وای می ستم تا به سرویس اصلی برسیم. ام پی تری پلیر رو در می یارم، پرده پنجره ماشینم تا جایی که جا داره می زنم کنار. از پنجره بیرونو نگاه می کنم و صدای مخملی استاد توی گوشم می پیچه ] ... ولا حول و لا قوة الا بالله و صل الله علی سیدنا محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) ...[. تقریبا تا آخرای مسیر تفسیر ادامه پیدا می کنه. همه خوابن یا دارن از هر دری حرف می زنن. البته هر چی به آخرای راه نزدیک می شیم غرغرها جای همه چیو می گیره. زمانی که همه دارن وقتشونو می کشن، من دارم مفیدترین ساعتای روزمو پشت سر می ذارم. یک دوره تفسیر کامل قرآن عزیز. درس که تموم می شه ما هم تقریبا رسیدیم. اگه خرید داشته باشم تو راه می خرم. بهترین خرید ممکن وقتی صورت می گیره که تو خونه نون نباشه. می رم یه بربری داغ می خرم، توی خنکای پاییز می چسبونم به سینم. بوش می کنم. شروع می کنم به خوردن. به خونه که می رسم یک سوم نون رفته. نمازمو می خونم، بی درنگ می رم سراغ اینترنت. معمولا حال غذا درست کردن ندارم. اگرم اینکارو بکنم سیب زمینی سرخ شده به همراه دوغ. یه کم تی وی نگاه می کنم و بعدش لا لا. تا ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه صبح فردا. همه چی خوبه به جز این یکی. اولش انقد سخته. یه جای دیگشم سخته. اونجا که از سرویس اول پیاده می شیم باید منتظر سرویس دوم شیم. سرده خوب. اما کلا خداروشکر خیلی خوبه. می دونم یه روز دلم واسه این روزا تنگ می شه.

اینرو هم باید اضافه کنم که از تمام روز کاریم فقط اون قسمتای سختش رو واسه بقیه تعریف می کنم. قسمتای خوبش ماله خودمه. اینجوری همه دلشون واسم می سوزه. این کار حتی باعث می شه سهم بیشتری از غذا از طرف آبجی خانوم نصیبم بشه. نایس جاب من، نایس جاب.


 
 
97 دمدمی مزاج
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
 

از این اخلاقم متنفرم. دمدمی مزاج. با یه نفر گرم می گیرم بعدشم هیچی، از سایه اشم فراری می شم. هیچ وقت فکر نمی کردم این سرنوشت گریبان استاد رو هم بگیره.

آروم در اتاق و قفل می کنم. می رم مسجد از اون ورم قایمکی می رم نهارخوری. غذام که تموم می شه، بدون اینکه سرمو بیارم بالا می رم سمت اتاق. بیچاره استاد مونده. کسی بود که قرآن رو گذاشت تو دامنم. جملاتشو یادداشت می کردم. حالا حوصله ندارم یه کلمه از دهنش خارج بشه. تازه میان وعدشم می ذارم اتاق فتح.


 
 
96
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥
 

ای کاش قوی بودم. شخصیتم از هم پاشیده. احساس فساد، احساس غالب این روزای منه. همیشه این غروره که بینی فرزندان آدم رو به خاک مالیده. دوست دارم انسان بشم. اما خیلی سخته. اگه ماه رمضون روزه می گرفتم، حتما الان قوی تر بودم. هیچ چیز دین اسلام الکی نیست.


 
 
95
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱
 

خداوند عزوجل از میان بندگان مؤمنش آن بنده ای را دوست دارد که بسیار دعا کند ، پس بر شما باد دعا در هنگام سحر تا طلوع آفتاب ، زیرا آن ، ساعتی است که درهای آسمان در آن هنگام باز گردد و روزیها در آن تقسیم گردد و حاجتهای بزرگ بر آورده شود .

                                                                   امام محمد باقر (ع)


کافی ، ج 2 ، ص (478)


 
 
94
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱
 

کله آدم نمی تونه همزمان دوتا کارو با هم انجام بده. نمی شه هم موی زیادی رو با خودش حمل کنه، هم همزمان عقلم توش باشه. فقط یکیش عملیه.

از شانس ما ماشالله "اونی که نمی خوام اسمشو بیارم" یه عالمه هم مو رو سرشه.


 
 
93 فایت کلاب
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱
 

م: هر بار فکر می کنم دیگرانو به من ترجیح می دیا، حالم بهم می خوره

مطمئن باش اینو یه جا تو زندگیمون تلافی می کنم

شک نکن

 

ف: سلام. دیشب شارز نداشتم، نشد جواب بدم

واقعا که خیلی بجه ای

جون این حرفا از یه آدم عاقل و بالغ بعیده

تو مثلا مردمنی من باید بهت تکیه کنم با این حرفات شک می کنم که بشه

وقتی از این حرفا می زنی واقعا از خودم متاسف میشم

از دیشب تا حالا اعصابمو داغون کردی خسته نباشی

 

اینم داستان زندگیه این روزای ماست. تقریبا توی هر دعوایی هر دو طرف مقصرن. توی این دعوا هم همینطوره. حالا شاید سهم خطای من یکم بیشتر باشه. تنهایی منو تو خودم مچاله کرده. هم نیاز روحی هم جسمی. نیازهایی که اصلا برآورده نمی شه. دوست ندارم به "گناه" بیفتم. اون گناه لعنتی.

این که می بینم "اونی که نمی خوام اسمشو بیارم" چون خشم عجیبی نسبت بهش احساس می کنم، الان توی خونه اون خالش داره خوش می گذرونه، بعد من بیچاره اینجوری، خون تو رگام به جوش میاد. می خوام یه جوری ازش انتقام بکشم. واسه همین می شینم توی ذهنم نقشه های شیطانی رو بررسی می کنم، هرکدوم که تصویب بشه عملیش می کنم. حق داره بچه گانه است. اما نمی خوام اینبار کوتاه بیام.

تو سه بار آخری که رفتم شمال، خیلی بهش اصرار کردم که بابا حالم بده، بیا. اما هیچی به هیچی. یه بار به خاطر مامانش. یه بار بخاطر خیاطی واسه زن دایی اش. یه بارم بخاطر خالش. حالا شاید بفهمی چرا حالم بهم می خوره.

بعد من می شینم خونه، فقط فکر می کنم. هی فکرای بد می کنم. انقد حالم بد می شه. واقعا دارم افسرده می شم. یک حالم خوبه، یکم بد. مثل شخصیت اصلی فیلم فایت کلاب شدم. دوتا شخصیت کاملا متفاوت. با اوم محمد اوایل عقد خیلی فرق دارم. از اون شعرای عاشقانه خبری نیست. اما "اون" همون خود خسته کنندشو حفظ کرده. بی تفاوت. هویج. حتی هنوز نمی تونه ساده ترین جملاتو به زبون بیاره. من بارت متاسفم خانوم.

دوست دارم تمام این احساسای بدو بهش منتقل کنم.

قرار شده انشالله چهارم اسفند عروسیمون باشه. یعنی اون موقع این مشکلات برطرف می شه. توکل به خدا.