گندم زار من

یخچال
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠
 


 
 
110 پدر و مادر
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳
 

نمی دونم چه جوری دعا کنم. از یک طرف تصورش هم برام دشواره که من باشم اما پدر و مادرم نباشن. از طرف دیگه می بینم اگر قرار باشه من زودتر برم، جفتشون عذاب می کشن. مخصوصا مادرم. دیروزی تو سرویس یه آهنگ گذاشته بودم. ناخودآگاه ترس این قضیه اومد توی وجودم. اشک چشمامو پر کرد.

بعضیا چه جوری با این مسائل کنار میان. یکی از همکارا مادرش رو از دست داده بود. قرار شد برای تسلیت بریم پیشش. کجا پیداش کرده باشیم خوبه؟ تو زمین فوتبال. همچین با انرژی به این توپ ضربه می زد. گفتیم نکنه کسی باهام شوخی کرده که مادرش فوت کرده. هاج و واج مونده بودم. خاک سرد هست، اما نه دیگه انقد.

 

زیاد شنیدم که کسی حسرت رفتارای بدشو با والدین فوت شدش داشته باشه. می خوام قدرشون رو بدونم، که اگه فردا روز قرار شد زودتر از من برن، حسرت نخورم. سه شنبه مرخصی گرفتم، رفتم دنبال کارای بابا. چون معمولا از زیر کارا در می رم، همه اعضای خانواده شوکه شده بودن. انشالله از این به بعد از این کارا بیشتر ازم می بینن.

قرآن عزیز هم همیشه به بچه ها نصیحت می کنه که ارزشش پدر و مادر رو بدونن. انگار این رابطه رو خداوند از طرف پدر و مادر به بچه ها تثبیت کرده. این بچه هان که نمک نشناس می شن. پناه بر خدا.


 
 
109 انفاق
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱
 

چرا یک کشاورز یک کیسه بذر رو روی زمین می پاشه. بذرهایی که می تونه ازشون استفاده کنه. خمیر کنه، نون بپزه.

این کار رو انجام می ده، چون قوانین طبیعت رو باور داره. می دونه با این کار دانه ها رشد می کنن و به جای یک کیسه، 50 کیسه برداشت می کنه.

 

خداوند در سوره بقره می فرمایند "مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فی سَبیلِ اللهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللهُ واسِعٌ عَلیمٌ" (261)

کسانى که اموال خود را در راه خدا انفاق مى کنند، همانند بذرى هستند که هفت خوشه برویاند; که در هر خوشه، یکصد دانه باشد; وخداوند آن را براى هر کس بخواهد (و شایسته باشد)، دو یا چند برابر مى کند; و لطف خدا گسترده، و او (به همه چیز) داناست.

 

ما به زمین ایمان داریم و بذرهامون رو در دلش پنهان می کنیم، پس چرا وقتی خداوند رحمان چنین وعده هایی رو می ده، خیلی هامون از روی جهل اعتماد نمی کنیم.

اون پولی که واسه خودمون خرج می کنیم، می خوریم یا باهاش وسایل خونه می خریم، از کفمون رفته. اون پولی می مونه که انفاقش کردیم.

 

(بخشی از تفسیر آیه 261 سوره مبارکه بقره، توسط دکتر محمد علی انصاری)


 
 
108 دوچرخه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱
 

قبلشم هشدار داده بود که به دوچرخه تعلق خاطر داره. من و فرشته هم می خواستیم بریم دوچرخه بازی. هی بهونه میاورد که نمی دونم خراب می شه، فوتبال زمین سیخ داره، اینجوریه اونجوریه. به زور ازش گرفتم. فرشته هم دوچرخه سیمارو گرفت. صبح فرداش با یه تیکه نون، رفتیم سمت شترمرغا.

 

 

اما همیشه اون چیزی که ازش می ترسی سر آدم میاد. یعنی همیشه ها. تو زمین فوتبال می خواستم از فرشته جلو بزنم که بدون هیچ هشداری چراغ دوچرخه با صدای تقی از جاش کنده شد، و بی جان و بی حرکت بر زمین سرد پاییزی افتاد.

 

 

یه صدایی در درونم می گفت، همین الان بلیطتو بگیر و کپورچالو به مقصد نامعلومی ترک کن. حتی تهرانم برنگردم.

صدای خنده های فرشته منو به خودم آورد.

 

 

اولش رفتیم پیش خاله زیبا. پیچ میچاشو آورد، هر چه زدیم به در بسته بود. فرشته اصرار می کرد که بریم پیش علی سلطان (سلطان پیچ و مهره کپورچال). توی روستا یه شایعه قدیمی هست که بدون اجازه اون حتی یه میخم وارد کپورچال نمی شه.

مشکل اینجا بود که علی سلطان رفیق صمیمیه بابامه. و بابام همیشه تو مغازش نشسته. اگه می رفتیم اونجا و بابام بود چی.

 

 

چاره ای نبود. یکم دور زدیم تا وقت نماز شد. بابام اون ساعت همیشه می ره مسجد. زمان زیادی نداشتیم. سریع رکاب می زدیم تا نماز تموم نشده کارمون تموم شه. نزدیکای بازار، همین که دور زدیم تو کوچه اصلی، به به. دیدیم یه دونه بابا در فاصله پنج متریمون قرار داره. بدون اینکه به پدرم حرفی بزنم یا سلامی بکنم، سریع دور زدم برگشتم تو کوچه. فرشته هم سرعت داشت، داد زدم، نرو تو خیابون، در رو. سرعتش زیاد بود، نه تونست کنترل کنه، رفت تو کوچه اصلی. اونم تا بابامو دید، با سراسیمگی دور زد تو کوچه.

واسه اینکه بخاطر سلام نکردن، عاقمون نکنه. تو کوچه طوری وایسادیم که پشت دوچرخه هامون به کوچه اصلی باشه. واسه بابام که چشاش از تعجب گرد شده بود، دست تکون دادیم. دندونامونم به نشانه خنده نشونش دادیم که یعنی همه چی مرتبه. سلامی گفت و با همون تعجب دور شد.

 

خلاصه بعد از اینکه خیلی دور شد تا ته کوچه به شکل یه نقطه در اومد، رفتیم و چراغو درست کردیم.

اما خیلی روز خوبی بود. خیلی خندیدیدم.


 
 
نان
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠
 


 
 
107 از خوشی مطلق تا تنهایی عذاب آور
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠
 

بعد از نه روزی که رفته بودم شمال، سخت ترین کار برگشتن بود، که خدارو شکر انجامش دادم. مخصوصا اینکه باید فرشته رو هم اونجا می ذاشتم و تنها بر می گشتم. مثل مرز بین سعادت و شقاوت ابدیه. از خوشی مطلق به تنهایی عذاب آور.

چقد خوش گذشت. تعزیه، ماهیگیری، فیلم دیدنای نصف شب، مهمونی، ماهی های لذیذ، محبت کردنای مامانم، دوچرخه سواری، غذا دادن به شترمرغا، آتیش روشن کردنای لب دریا، خونه خاله زیبا، خلخال رفتن، بازی و ... . این سه نقطه خودش پر از حرفه.

حالا یه دفعه این همه خوشی رو گذاشتم کنار، اینجا تک و تنها. انقدم سرده. هرچی ام شعله بخاریو می کشم بالاتر افاقه نمی کنه. ربطی به بخاری نداره. جای خالی فرشته است که با هیچی پر نمی شه. توکل بر خدا.

قشنگ ترین روز وقتی بود که با دوچرخه رفتیم به شترمرغا غذا دادیم. فرشته اولین بار بود شتر مرغ می دید. ذوق کرده بود. چهارتا گردن دراز، برگارو از دستامون می قاپیدن.

 

حالا فردا باید برم ریخت راننده سرویسمونو ببینم. از خیلیا خوشش نمی یاد، از جمله من، واسه همین بعضی وقتا جامون می ذاره. انتظار داره دنبال سرویس بدویم. واسه خودش یه مافیاییه.

گشنمه.


 
 
106 حدیث امام سجاد (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠
 

بسیار عجیب است از کسانی که برای این دنیای زودگذر و فانی کار می کنند و خون دل میخورند، ولی آخرت را که باقی و ابدیست رها و فراموش کرده اند.

                                                                          امام سجاد (ع)


 
 
105 حدیث امام حسین (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠
 

کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد، دیرتر به آرزویش میرسد و زودتر به آنچه می ترسد، گرفتار می شود.        

                                                  امام حسین (ع)