گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳٠
 

مهمونامون دیشب رفتنی شدن. شهیاد و شهرام و مخلفات. صادقانه بگم، چندان حوصله مهمون ندارم. نه دوست دارم برم جایی نه کسی بیاد. البته این موضوع رو برای کمتر کسی عیان کردم. وگرنه تو بهترین حالت آدم برچسب افسرده بودن می خوره و در بدترین حالت همونجور که مادرم همیشه به من می گفت: "وحشی". از طرفی فرشته مهمون خیلی دوست داره.

برای همین وقتی فرشته خبر مسرت بار اومدن مهمون از شمال را با نغمه خوش الحانش به گوش جان من رسوند، بدون اینکه دست و پامو گم کنم، زیباترین خنده مصنوعی که می تونست روی لبام نقش ببنده رو تحویلش دادم.

نه که خسیس باشم. اصلا. از شلوغی خوشم نمی یاد.

خلاصه وقتی مهمونا اومدن به خدا گفتم، خدایا شما مهمون دوست دارید، منم ازشون پذیرایی می کنم. تا اونجا که کفشاشونم جفت کردم.

فرشته که دیشب از خستگی ولو شده بود. آخه دو روز موندن. الانم رد پای ویرانی همه جای خونه دیده می شه.

خداروشکر.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧
 

انقد خسته ام که نگو. روی کاناپه به معنای واقعی ولو شدم. دعا کردم رئیس دست از سرم برداره. کلاسام از موظفیمم بیشتره، بازم کار اداری رو می ذاره روی دوش من. البته تمام خستگی ام به این موضوع مربوط نمی شه. نزدیک دو ساعت با بچه ها رفتیم پینگ پونگ.

قراره واسمون مهمون بیاد. پسرخاله های فرشته همراه با خانواده هاشون. فرشته داره واسه قرمه سبزی فردا بادمجان سرخ می کنه. بوش خوبه. گشنمه.

دیروز از سایت فیوچرمی نامه ای که دو سال پیش واسه خودم نوشته بودم، بدستم رسید. خیلی خدارو شکر کردم. اون روزارو یادمه. سراسر افسردگی. تو نامه نوشته بودم که بعداز ظهر می خوام برم از مجید فیلمارو واسه ترجمه بگیرم. خیلی از بیکاری گلایه کرده بودم. اما همش توکل بود. الان که شرایط رو نگاه می کنم، لطف خدارو می بینم. حول حالنا کرد مارو. ممنون خدا. هیچ وقت مارو رها نکرد.

راستی تبریک فرشته نماز می خونه. انشالله دووم داشته باشه.

 


 
 
قلوب
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
 


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳
 


 
 
روز موفقیت آمیز
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳
 

امروز از اون روزای باحال بود که فک می کنم حتما باید ثبت بشه، از اون روزای سراسر موفقیت. صبحا که پا می شم قبل از طلوع آفتاب دعا می کنم و یس می خونم. همینجوری از آسمون می باره واسم. اتفاقای خوب، روزی به غیر حساب. یه عالمه کار خونه کردم از خرید تا سرویس کولر. بعدشم کار نوشتن پایان نامه قطعی شد. تا بعد از ظهرم سی درصد پولو ریخت. من و فرشته هم که واسه مدتهای طولانی رنگ یه عالمه پولو یه جا ندیده بودیم، بلافاصله رفتیم و خرید کردیم. میز جلو مبلی خریدیم. آبکش خریدیم.

انشالله کارو باید تا آخر تیر تحویل بدم. به خدا توکل کردم.

 


 
 
مین روب
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۱
 

از دو سال پیش، بعد از اینکه بازی 130 بمب رو حل کردم، دارم 135 تایی اش رو بازی می کنم. بیشتر از دو ساله هنوز نتونستم. امروز به یه رکورد دردآور رسیدم. فقط یه بمب مونده بود. پنجاه پنجاه بود. ازش عکس گرفتم.

ملعون ترکید. انقد حالم گرفته شد.

فرشته اومده مثلا حال منو بگیره. یه بار باخته بعد با گوشی از بمب ها عکس گرفته، همون بازی رو تکرار کرده و برده. انقدم خوشال بود.


 
 
آقا شیره
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸
 

نمی دونم واسه چی آقا شیره (رئیس) گیر داده به من. از وقتی اداریمون رفته، انتظار داره همه کارها رو من انجام بدم. البته نه که همه کارا. بیشترشو خودش انجام می ده، اما همون یک ذره هم من رو اذیت می کنه. اصلا اسم ر. محترم اداری خیلی واسم درد آوره. همه راست راست واسه خودشون می چرخن، من که این همه کلاس دارم، راهم هم از همه دورتره، هیچی. خیلی رو اعصابمه. مجبورم تحمل کنم. آدم خیلی خوبیه اما حرف حالیش نمی شه یا من هنوز حرفشو نفهمیدم. دیگه نمی تونم مثل گذشته به کارام برسم.

این موضوع باعث ناراحتیم شده اما اصلا دوست ندارم ناراحتی هامو با خودم به خونه بیارم. با وجود فرشته خونه دوست داشتنی شده. خدا حفظش کنه. الان با داداش اینا رفتن خونه آبجی خانوم. من نرفتم، خیلی خوابم میاد.


 
 
سینزه
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤
 

سیزده به در با خاله فرشته و مخلفاتشون رفتیم خزر ویلا. بد نبود اما اصلا اهل اون چیزایی که اونا بودم نبودم واسه همین تک افتادم. وقتی دیدم قراره تا شب بمونیم، در حالی که همه مشغول ... بودن رفتم و نمازم رو خوندم. عجب اینکه با صدای بلند موسیقی، نمازم سراسر توجه بود. خیلی کیف داد. شاید نقطه اوج این سفر همین بود.


 
 
جنگل
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
 

دو روز با مهدی اینا رفتیم جنگل های دوران. خیلی خوش گذشت. یه روزشم نهارو اونجا خوردیم. تا دیر وقتم موندیم بازی کردیم. منم تو تمام بازی ها برنده شدم. اینم عکس ماست.

موقع اومدن از دویست و پنجاه فیلم برتری که داشتم چنتاشو آورده بودم. موفق شدیم با فرشته دو تاشو ببینیم. خیلی خوب بودا اما چون تا چهار، چهارونیم صبح بیدار می مونیم، یه بار نماز صبح جا موندم.

توی این مدت خیلی با فرشته حرف زدم که نماز بخونه. همش امروز فردا می کنه. اون موقع می گفت تو سال جدید می خونم. حالا می گه رفتیم خونمون. اونموقع هم یه بهونه دیگه می یاره. نمی دونم چرا انقد واسش سخته. اما من بی خیال نمی شم.

تو این مدت هنوز واسه عروسیمون کادو می آرن، که باعث مسرت فراوانه. چون بعد از خرید مبل، دچار اقتصاد ریاضتی شدید و بی سابقه ای شدیم. و این کادوها رو به حساب روزی بغیرحسابی که خداوند در قرآن وعده داده بود تلقی نمودیم. چون اصلا روش حساب باز نکرده بودیم.


 
 
پروژه لب دریا
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٦
 

کلا بیشتر خانومای کپورچالی دوست دارن بعداز ظهرها یه جا جمع شن با هم حرف بزنن. خیلی خوبه. اینجوری آقایون ماله خودشونن. من هم از فرصت استفاده لازم رو بردم و پروژه آتش لب دریا رو با موفقیت به انجام رسوندم. اون هم با آپشن های جدید. این سری چایی و تخم مرغ آب پز هم به سیب زمینی اضافه شد. صدای دلنشین استاد هم که واقعا لب دریا می چسبه. اما انصافا خیلی سرد بود. این باعث می شد که آتیش رو دو دستی بغل کنم. واسه همین همه از بوی دود کاپشنم شکایت می کردن، که اصلا به نظر من نمی یومد.

 


 
 
عید
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢
 

انقد بدم میاد از تعطیلات عید. دید و بازدیدای الکی. خنده های مصنوعی. همه جا هم باید بریم. وگرنه ناراحت می شن. ما هم که بعد از ازدواج فامیلامون دو برابر شدن، شرایط از سال گذشته سخت تر شده. مخصوصا اینکه فاز من با فامیلای مادری فرشته "کلا" فرق داره.

همیشه عید تا قبل از لحظه تحویل سالش خوبه، همین که سال تحویل می شه یه دفعه یه سرمایی وجودم رو می گیره. نمی دونم از چیه. سعدی می گه هر نفسی که برآید ممد حیات است، اما حضرت علی می فرمایند هر نفسی که برآید، یه گام شمارو به مرگ نزدیکتر می کنه. شاید واسه همینه که وقتی وارد سال جدید می شیم، حال من گرفته می شه. هنوز آدم نشدم که خیالم راحت باشه. با این سرعتم داریم به سمت مرگ می ریم.

چند روز عید بگذره می رم سراغ برنامه هام.