گندم زار من

"ولمتایم"
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥
 

امروز روز "ولمتایم" بود و من در تنهایی خود غوطه ور بودم. داشتم روی مقاله همین خانمی که پایان نامشو نوشتم کار می کردم. خسته شدم. خوابم نمی اومد. اما از بی حوصلگی رفتم تو تخت. همینجوری داشتم کندی کراش بازی می کردم که صدای زنگ خونه اومد. گفتم لابد همسایه است، بی خیال الان می ره. دیدم سمج تر از این حرفاست. پاشدم از چشمی نگا کردم دیدم رو چشمی پوشنده. فهمیدم خودشه. فرشته خانوم. از شمال برگشته بود. از همون پشت در عطرش رو احساس کردم. دلم پر کشید.

انقد خوشحال شدم.

تنهایی از شمال برگشته بود. به من گفته بود شنبه میاد که سوپرایز شم. هدیه ولمتایمم بوده.

انصافا بهترین هدیه ای بود که می تونست بهم بده.

حضورش.

 

 

پ. ن. خدمت برخی دوستان عزیز عرض کنم وقتی کلمه ای داخل کوتیشن مارک یعنی "" قرار می گیره یعنی از شخص خاصی نقل قول شده. احتراما عرض می کنم می دونم ولنتاین صحیح هست. ما تو خونمون عمدا می گیم ولمتایم.


 
 
تغییر نگاه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥
 

خدارو شکر الان مدت هاست به امید کسب رضای خدا، نگاهم رو کنترل می کنم. تو خیابون که راه می رم، اگه چیزی ببینم نگاهم رو می ندازم پایین و صلوات می فرستم. الان جدیدا از شیخ رجبعلی یاد گرفتم این ذکر رو می گم "یا خیر حبیب و محبوب صلی علی محمد و آل محمد". هنگام تلویزیون دیدن هم همین کارو می کنم. بی تاثیر نبوده. چند وقتی هست مفهوم زیبایی پیش چشمام عوض شده. الان دیگه لباس پوشیدنای بد، آرایش های آنچنانی زشت به نظرم جلوه می کنه.

دیروز عقد دختر خاله فرشته بود تو شمال. من که اینجا بودم. فرشته عکس خودش و با وایبر واسم فرستاده. فهمیدم انتظار داره ازش تعریف کنم. اما توی جمعی که نامحرم بود اونجوری گشتن یعنی چی. واقعا پیش چشمام زشت جلوه کرد. هیچ زیبایی به چشم من نیومد. یا مثلا وقتایی که می تونه نماز بخونه، اما ور می داره لاک می زنه. چون می دونم این لاک حجاب می شه واسش و نمی ذاره که نماز بخونه، انقد حالم از اون لاک بهم می خوره. از ته دل متنفر می شم.

انصافا من این کار رو نمی کنم. سعی می کنم فقط خودمو واسه فرشته آراسته کنم (اینو از امام زین العاببدین یاد گرفتم). البته من دیگه از اونور پشت بوم افتادم. وقتایی که نیست، می رم بیرون همچین کلامو می کشم سرم، همه فک می کنن من دزدم ازم فاصله می گیرن. اما حیف که جواب رفتارم رو نمی گیرم.

چیزی که تو این مدت فهمیدم اینه که بی حجابی و نماز با هم جمع نمی شن. ممکنه یه مدت با هم ادامه داشته باشن اما بالاخره یکدومشون اون یکی از میدون به در می کنه. اینو با چشمام دارم می بینم.

درست مثل نوشیدنی های غیر مجاز. یکی از اقوام که مبتلا بود می گفت هرکاری می کنم نمی تونم نماز بخونم.

بله نبایدم بتونی. نماز یه مسئله دو طرفه است. یه طرفش ماییم یه طرفش خداست. فقط اراده ما کافی نیست، خدا هم باید میلی به صحبت داشته باشه. خدا حساس نسبت به این چیزا. خیلی سخت کنارش بذاریم.

خدا شاهده من که سعی می کنم همیشه نمازمو سر وقت بخونم. اما بوده کار بد کردم، اصلا از ذهنم پاک شده که باید نماز بخونم. کاملا پاک شده. بعد که فک کردم دیدم حتما به خاطر کارم خدا میلی نداشته باهاش حرف بزنم. یا خیلی از صبح ها گوشیم زنگ نمی زنه بیدارشم واسه نماز، یهو بی دلیل از وسط خواب ناز می پرم پا می شم نمازمو می خونم. هیچ چیز الکی نیست.

آدم باید زرنگ باشه. آخه از این بی حجابی چی گیر فرشته میاد؟ واقعا چی؟ دلم می سوزه. نمی تونم بی تفاوت باشم. قرار ما این بود که زندگیمونو حتی تو اون دنیا تو بهشتم ادامه بدیم.

الان خودش که واسه اونور گامی بر نمی داره هیچ، منم از جانب اون ذره ای تشویق نمی شم. می گن یکی از دلایل پیشرفت علامه طباطبایی زنش بوده.

دلم پره. خیلی.


 
 
نامه ای از گذشته
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢
 

این نامه ای که سال پیش واسه خودم ارسال کردم. دیروز به دستم رسید.

"سلام
فقط اومدم از این بنویسم که تنهایی چقد بده
خوبه یه نفر باشه که آدم باهاش حرف بزنه
خوبه اون یه نفر فرشته خانوم باشه
خسته شدم از این ترجمه خوب
همش صدای کلیک کردن دکمه های صفحه کلید
قدر بدون آقا
قدر بدون
انشالله که وقتی این نامرو می خونم همه چی مرتب باشه
توکل بر خدا"

خوب خداروشکر همه چی مرتب مرتب. انشالله بهترم بشه.

 


 
 
شیخ رجبعلی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
 

از طرف محل کار یه کتاب خیلی خوب بهمون هدیه داده بودن. خاطراتی از شیخ رجبعلی خیاط. بردم شمال کنار بخاری کنار پدر، مادر و همسر خوندم. خیلی عالی بود. چقد متحولم کرد.انصافا آدم خوب کم دیدیم. بیشتر مردم غافلند. بعد ممکنه شبهه واسمون ایجاد شه که خوب زنگدی همینه دیگه، همه اینجورین. اما اینجوری نیست. خوندن این کتابا کمک می کنه به خودمون بیایم. بفهمیم خبرای دیگه هم هست.

دوتا جمله از شیخ.

قاشق برای خوردن غذل خوب است و فنجان برای چایی نوشیدن، انسان هم فقط برای آدم شدن خوب است.

قیمت تو به اندازه خواست توست،اگر خدا را بخواهی، قیمت تو بی نهایت است و اگر دنیا را بخواهی، قیمتت همان است که خواسته ای.

می گن هنوزم مزارش در ابن بابویه پر از زائره و مردم حاجت می گیرن. انشالله قسمت شه بریم.

 


 
 
حدیث امام حسن عسکری (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
 

طوری اکرام مکن که بر اکرام کننده سخت بگذرد.

امام حسن عسکری (ع)


 
 
برف
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
 

قرار بود دو هفته قبل بریم شمال که همه چی دست به دست هم داد تا یه هفته بعدترش بریم. درست تو اوج برفا. خداروشکر خیلی خوشحالم که اون موقع شمال بودم.

بیشتر از دو متر برف. چهار روز بکوب برف بارید. این عکس ها مال روز سومه. بعدشم نیم متر دیگه بارید.

من و فرشته و فریبا (خواهر خانومم) واسه برف بازی رفته بودیم خونه مادر بزرگم که برف راه رو بست و تا چهار روز پیش خالم (خونه مادر بزرگم) محبوس شدیم. این الان اونجاست.

این مزرعه بغل خونه مادر بزرگمه. همیشه آب بود توش اما با برف پوشیده شد.

این روز سومه من و خاله و فریبا داریم می ریم راه بیرون رو باز کنیم که اگه کسی خواست واسه کمک بیاد یا خودمون خواستیم فرار کنیم، راه باز باشه. بیرون بیشتر از قد من برف بود. اولین بار که تنهایی رفتم راه رو باز کنم، وقتی در رو باز کردم، واقعا حیرت کردم. اصلا این همه برف باورم نمی شد. خلاصه رفتم بقیه رو هم آوردم. تنها نمی شد.

صبحش من و خاله برف سقف خونه رو تا جایی که می تونستیم ریختیم. انقد برف بود، من از برفای تو حیاط مستقیم می رفتم رو سقف و می یومدم پایین.

این یاد بود رو نوشتم که بعد از مرگ یادمون زنده باشه. واقعا هم ترس داشت. سقف چند جا خراب شده بود. من زیاد از مردن نمی ترسیدم چون خدارو شکر نمازم به راه بود، غیبتم که نمی کردم، سعی می کنم دروغم نگم. اما خداییش دوست نداشتم تو سرما بمیرم.

این عکس رو خیلی دوست دارم، اسمش رو گذاشتم امید. خدایی خیلی با صفا بود. کل چهار روز همه کنار بخاری از سرما زیر پتو کز کرده بودیمو از هر دری حرف می زدیم. فریزر خاله رو هم خالی کردیم و یه عالمه غذای خوب خوردیم. من تو این مدت برف رو نگاه می کردم و حسابی با گوشیم کندی کراش باز کردم. به یادموندنی شد.

اینجا دیگه برف تموم شده و راه اصلی باز شده. ما هم داریم بر می گردیم خونه فرشته اینا. خداروشکر همش نعمته. اگه بدونیم چه جوری مهارش کنیم.


 
 
شوهر نمونه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸
 

فرشته داره با مهمونا از شمال بر می گرده. دختر دایی اش اینا به همراه خواهرش. قرار بود خونه رو تمیز کنم که سربلند شه.

اما نشستم فیلم دیدم و هیچ کاری نکردم.

آه‌ه‌ه

الان دیگه دیره. حالشم ندارم. باید یه بهونه خوب پیدا کنم.

ای کاش ما هم مثه زنا که هرچی بهشون می گی، می گن "مشکل زنانه داشتم"، می تونستیم بگیم "مشکل مردانه داشتم" و طرف دیگه دنبال جواب نگرده.

بدتر از همه این که وقتی به درون خودم رجوع می کنم، می بینم اصلا عذاب وجدان هم ندارم. استاد انصاری تو تفاسیر می گفت، اگه یه گناهی رو تکرار کنید، دیگه هنگام انجامش عذاب وجدان سراغتون نمی یاد. به هر حال بار اولم نیست که این کارو می کنم.

اما انصافا ایندفعه می خواستم تمیز کنم.

هه هه هه

کیو درام گول می زنم. از اولم قصدشو نداشتم. خوب شابد نشه اسم شوهر نمونه رو روم گذاشت. اما خداروشکر حداقل معتاد نیستم. انصافا فرشته ترجیح می داد تا فردا که مهموناش میان خونه کثیف باش یا اینکه خونه تمیز باشه اما تو این مدت که تنها بودم دچار درد خانمان سوز اعتیاد می شدم. معلومه اولیو ترجیح می ده. من می شناسمش.

خیالم راحت شد.

می رم بخوابم.


 
 
سوال از استاد
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧
 

از استاد انصاری یه سوال جدید پرسیدم.

با سلام و تشکر
آقای محمد ...

پرسش شما :
سلام خدمت شما استاد محترم استاد پیش نماز جایی که در آن تدریس می کنم، به سفارش دیگران برای نمره گرفتن دانشجویان به اساتید مراجعه می کند. مثلا فلان کس زنگ می زند  و می خواهد که نمره بچه اش زیاد بشود. میره پیش اساتید. به خود من هم یک بار نامه داد که نمره یک دانشجو زیاد شود (که من هیچ وقعی نگذاشتم). آیا عدالت او زیر سوال نمی رود؟ اگر می رود دیگر نمی توانم پشت سر او نماز بخوانم و به مسجد بروم؟


پاسخ شما :

این کار خلاف شأن است اگر در قبال این کار وجهی دریافت می‌شود بله عدالت مخدوش است اما صرفا اگر گمان می‌کنید می‌خواهد لطفی بکند خیر ضرر به عدالت ندارد اما کار خوبی نیست


 
 
بچه
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳
 

همیشه تصوری که از بچم داشتم، یه دختر کوچولویی بود که یه چادر قشنگ سرش کرده بودیم. اما حالا می بینم اصلا شرایط تربیت یه همچین بچه ای رو نداریم. نه خودمون شرایطش رو داریم نه جامعه.

شاید چن سال دیگه نظرم عوض شه اما الان فک می کنم بهترین کار اینه که قید بچه رو بزنم. نمی تونم خودم رو قانع کنم. انشالله فرشته رو هم راضی می کنم.


 
 
من که لباس ندارمممممم
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳
 

هر چیزی از چهار چوب خودش خارج شه، منو داغونو افسرده می کنه. ی

ده هزار دست لباس داره، کمدمون جا نداره، باز اسم لباس میاد، می گه من که لباس ندارم. جلوی همه، مخصوصا خواهرش. اصلا فرقی نداره تازه لباس گرفته باشه یا نه. سیری نداره. فقط کافیه یه اتفاق بیفته، "من که لباس ندارمممممم". تازه یه پالتو خریده، حالا لباس می خواد واسه عقد دختر خالش. لباسایی که داره رو قبلا پوشیده، واسه همین پوشیدنشون حرامه. درک نمی کنه که تو شرایط خاصی هستیم. باید یه کم پس انداز کنیم (البته از انصاف نگذریم که بیشترشو خودش می دوزه، این خودش خیلیه).

از همه بدتر وقتی جلوی همه مشکلات و مطرح می کنه. مثلا حرف کار کردن آقایون می شه، سریع "محمدکه کار نمی کنه". حالا خدا شاهده همیشه سعی می کنم کمک کنم. ساعت پنج صبح از خونه می زنم بیرون شش و نیم میام خونه. جون ندام باز در حد سفره آوردن، جمع کردن، گاهی چایی آوردن کمک می کنم. اصلا هیچی چشمش رو نمی گیره. هیچی.

بعضی از زنا همچین شوهرشونو می برن بالا، همچین می گن "آقامون"، آدم می خواد زن آقاش شه. حالا آقا بی کار معتاد. دیدما.

یه چند وقتی هست تنهام. تو این شرایط ترجیح می دم تنها باشم. کلاهم با فرشته بدجور تو هم رفته. البته تنهایی تاثیرات ترسناکی داشته.

می شینم در سکوت شروع می کنم به بلند بلند دست زدن. اونم برای مدت طولانی. اولین بار چن هفته پیش بود. از خواهر زادم که پنج سالشه نگهداری می کردم. حوصلمون سر رفته بود، شروع کردیم نزدیک پنج دقیقه دست زدیم. فک نمی کردم ادامه دار باشه. خودمم موندم. دیگه نمی تونم تو هیچ دادگاهی شهادت بدم. حکم جنون رو داره.

 

پ. ن. توی این پست یه کم حقایق رو تحریف کردم. اون بخشش که مربوط به فرشته بود. اونجوریم نیست که گفتم. اما نمی دونم چرا امروز انقد عصبانیم، باید به یه نفر گیر می دادم. اینجا هم که وبلاگ خودمه پس هرچی بخوام می نویسم.