گندم زار من

ارتقاء
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
 

به نظرم هنوز مفهوم پیشرفت برامون جا نیافتاده. ذهنم همیشه با این موضوع کلنجار می ره. مثل یه نقشه ایه که مدام باید نگاش

کنیم تا از جاده دور نیافتیم. انصافا خیلی وقتا تو این زمینه غرق فراموشی می شم. باید صدباره بهش فک کرد تا خوب و از بد تشخیص بدیم.

پیشرفت واقعی زمانی حاصل شده که یه گام به خداوند نزدیک تر شده باشیم. تلویزیون خریدن و ارتقاء شغلی جزو پیشرفت نیست. خرید خونه جزو پیشرفت نیست. اینا همه متاع این دنیاست. متاع در لغت به معنای چیزی است که مدت داره، تاریخ انقضا داره.

با فرشته خانوم تصمیم گرفتیم، غیبت رو به طور کامل حذف کنیم (انشالله). این پیشرفته. این مارو به خداوند نزدیک می کنه.

یکی دیگه از اهدافی که واسه پیشرفتمون تعیین کردم اینه که انشالله تا چند سال دیگه انقد نزدیک شیم به خدا که نماز شب بخونیم.


 
 
سفر اجباری
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
 

شنبه هفته پیش از این تریپای انرژی برداشته بودم. سلامم با لبخند همراه بود که مثلا اول هفته است، شاد باشیم، جهان زیباست، انرژی مثبت بدیم بهم. از این مسخره بازیا. آماده می شدم برم سر کلاس که خبر رسید باید به یک "سفر اجباری" برم.

زازارچ. اونهمه انرژی مثبت پودر شد. تو دلم می گفتم باید مث همیشه اول هفته رو با افسردگی شروع می کردم. اصلا هیچ شنبه ای با لبخند سنخیت نداره.

خلاصه هول هولکی هرچی می تونستمو جمع کردم، بنده خدا به فرشته هم زنگ زدم که ما رفتیم. حالا شانس آوردم خواهر خانومم فرداش داشت می یومد خونه ما. اینجوری حداقل خیالم راحت بود که همسری تنها نیست.

"سفر اجباری" شش روز به طول انجامید. نمی تونم بگم بد بود. چون خیلی هم خوب بود. اما چون واسه دو روز برنامه ریزی کرده بودیم و هیچی نبرده بودیم، روز بازگشت وضع متوحشی داشتیم. ریش بلند، ناخن دراز واه واه واه.

اتفاقای زیادی توی این سفر رخ داد که شرم آورترینش بیمار شدن من به خاطر پرخوری بود. پذیرایی بی حدو حصر میزبان همه رو وقیح کرده بود. باز من خیلی خوب بودم، عده ای تمام اعضای بدن رو از کار انداخته و فقط اعضایی که در بلع و هضم مفید فایده بودند را در حالت فعال نگه داشته بودند. خلاصه بعد از مریضی توبه کردم و دیگه تا آخر سفر فقط در حد بقا غذا می خوردم.

روز آخرم با دست پر فرستادنمون خونه.

در واقع فقط یه کم دوری خانمی اذیت کرد، وگرنه همه چی خوب بود.

اینم منم. وقتی نبودم همسری جای منو حسابی خالی کرده بود و خوسه رو به جای من سر سفره گذاشته. زیرش پارچه گذاشته یه موقعه نریزه.

این هم دوباره منم که مثل همیشه رفتم سر قابلمه و دنبال گوشت می گردم. قانون من ساده است. به ازای هر قاشق یک گوشت نسبتا بزرگ. نمی دونم چرا همه با این تفکر مترقی من مشکل دارن. زمانی که گوشت یا مرغ به پایان برسه با صدای آژیر آمبولانس رهسپار قابلمه می شم. البته این در وهله اوله اگه اونجا چیزی پیدا نشه به بشقاب فرشته حمله می کنم. خوسه هم اینجا تو مرحله اوله.


 
 
فرمول جادویی کارکرد
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٩
 

SB=1/k

این فرمول جدید را خودم کشف کردم. و البته به خاطر این افشاگری فرشته چند بار محکم وشگونم گرفت.

اونچیزایی که می تونم بگم

S مخفف سایز

K مخفف کارایی


 
 
بلا
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸
 

بر مؤمن چهل روز نمی‌گذرد مگر این که امری بر او عارض شود که او را محزون سازد و به واسطه آن متذکر (یاد خدا) شود .

امام صادق ( ع )


 
 
اصلاح بین مردم
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸
 

سخن بر سه گونه است، راست، دروغ، و اصلاح بین مردم «راوى گوید» عرض شد قربانت گردم، منظور از اصلاح بین مردم چیست؟ فرمود: از کسى در باره شخص دیگر سخنى مى‏شنوى که اگر آن سخن به او برسد رنجیده مى‏شود، پس تو او را دیدار کرده و بر خلاف آنچه که شنیده‏اى بگویى از فلانى در باره خوبى تو چنین و چنان شنیدم.

امام صادق (ع)


 
 
احیا
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱
 

روز اول و دوم احیا رو به کلی از دست دادم. برنامه ریزی کردم که شب آخرو هرجور هست، بیدار باشم. چاره کار ساده بود. بیش از دو ساعت خواب در بعدازظهر.

همین که پاشدم یوسی (داماد عزیز) زنگ زد و با مهموناشون رفتیم باغ. خیلی خوب بود. مخصوصا بخش خوراکی ها. انقد خورده بودم که برای اولین بار تمام روز بعدشم که روزه بودم، احساس سیری می کردم. این امر فرشته رو به تعجب واداشت.

اخلاق من اینکه وقتی پای خوراکی در وسط باشه، با همه کس آشنام. همسر همیشه در خصوص نجابت شکم مطالبی رو ذکر می کنه، اما هیچ وقت به کنه مطلب نمی رسم. فقط سرم رو در جهت تایید تکان می دم، که الکیه.

توی باغ درخت گردو و یه نوع آلو هم بود که در همان اوان کار مورد شناسایی قرار گرفت. با همکاری فرشته میوه های زیادی رو با خودمون خارج کردیم. یه نوع آلو هسته جدا و گردو. البته نه اینکه ممنوع باشه، اما خوب باید آبروی خانوادگیمونم حفظ می شد. خدا می دونه که این کار سختیه.

ساعت دوازده و نیم دیگه خونه بودیم. سوره عنکبوت و روم و یاسین رو با دقت خوندم. یک عالمه هم دعا کردم. واسه جوادو مادر آقا یوسف و مادر استاد.

چنتا دعای ویژه هم داشتم. یکی اینکه تو این سال شدیدا اهل تفکر بشم و دوم اینکه طی الارض یاد بگیرم تا بتونم راحت برم سر کار و برگردم. خیلی هم توبه کردم. از رحمت خدا سراسر امید بودم.

دیگه تا نماز صبح بیدار موندیم. بعدشم بیهوش شدیم.

انصافا خوب بود. انشالله سال بعد هم این دنیا (اگه زنده بودیم) یا اون دنیا (اگه مرده بودیم) بتونیم احیا بگیریم، بهتر از امسال.


 
 
مسیر آسفالته و غیر آسفالته
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠
 

زندگی هر کس یه مسیر یک طرفه است. واسه بعضی ها این مسیر آسفالت شده و توی مسیر بعضی‌ها هم، پوست موز و ته سیگار ریخته.

این دیالوگ یه فیلم بود که امروز دیدم. خیلی تاثیرگذار بود.

واقا تشبیه درستیه. می تونم تمام آدمای اطرافمو تو یکی از این مسیرها ببینم. مثل پسرعمه عزیزم که توی بیشتر مسیر زندگیش پوست موز ریخته بود. الانم روی تخت بیمارستانه. هرکی اینو می خونه واسش دعا کنه.


 
 
اهدا عضو
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸
 

یه چند وقتی بود که توی ذهنم می چرخید. برنامه ماه عسل اون جوون رو نشون داد که همه اعضاش رو به دیگران پیوند زدند به فرشته گفتم. اگه واسه منم این اتفاق افتاد حتما اعضای من رو هم واسه پیوند بدن.

تاکید کردم اهدا عضو حتما انجام بگیره حتی اگه دید علائم حیاتیم داره بر می گرده، به دور از چشم دکترا با یه چی به سرم ضربه بزنه تا برنگردم.

ما که واسه جامعه مفید نیستیم، شاید اعضامون به درد دیگران خورد.


 
 
وسوسه های شیطانی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸
 

نمی دونم چه فکر بیهوده ای افتاده توی ذهن فرشته. همش تو فکر اینه که اگه یه موقع بچه دار نشیم چی می شه. حالا نه اینکه تلاش کرده باشیما. انشالله سال دیگه.

خلاصه دیشب که شب احیا بود باهاش کلی صحبت کردم، این فکرا چیه آخه.

من عادت دارم توی یه مسئله ای همیشه بدترین وجه ماجرا رو در نظر بگیرم. بهش همینو گفتم، اگر خدا بخواد مارو آزمایش کنه و بهمون بچه نده، به لطف خودش هیچ اتفاقی نمی افته. واقعا هیچی. انشالله همچنان به زندگی خوبمون ادامه می دیم. واسه خوشبختی به هیچی وابسته نیستیم. و توکل برخدا از علاقمون به هم هیچ کاسته نمی شه، بلکه بیشتر هم می شه. فقط نمی دونم چه جوری می تونم به این باور برسونمش. تازه واسه این موضوع واسش قسم هم خوردم. چون واقعا فکرش هم به ذهنم خطور نمی کنه که بخوام به خاطر این موضوع فکرهای بد به ذهنم بیاد. البته بازم توکل بر خدا. چون من می دونم اولین پله سقوط، اتکا به نفسه. واسه همین همیشه از خدا کمک می گیرم.

وسوسه های شیطانه دیگه. اگه سوره ناس و فلق رو قبل از خواب و بلافاصله بعد از خواب بخونه، دیگه این وسوسه ها کارگر نمی افته. البته با تفسیرش.

خدایا ازتون صبر می خواییم و راضی هستیم به رضای شما.


 
 
حدیث حضرت علی (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸
 

هرگاه حدیثی شنیدید آن را با دقت عقلی فهم و رعایت کنید، نه بشنوید و روایت کنید که راویان علم بسیارند و رعایت کنندگان آن اندک.

حضرت علی (ع)


 
 
مهمونی
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤
 

امروز دوستای دوران دبیرستانمو دعوت کرده بودیم. میثم و ابوالفضل به همراه خانواده. معمولا دوستامو نگه نمی دارم اما اینا واقعا فرق دارن. خیلی دوستای خوبین. تو تمام این مدت مثل یه گوهر قیمتی نگهشون داشته بود.

میثم پدر شده یه پسر کوچولو داره به اسم محمد هادی.

خلاصه از دیروز فرشته بنده خدا، در تکاپوی مهمونی بود. همه جارو سابیده بود. این تمیزی تبعاتی هم داشت. مثلا دیگه نمی تونستم رو تخت بخوابم، چون روکش روش خراب می شد. یا زمانی که برای چندمین بار رفتم سرویس، بانگ اعتراض فرشته بلند، که چقد می ری اونجا، وایسا مهمونا بیان بعدا برو دیگه.

یه عالمه غذای خوشمزه هم درست کرده بود که انصافا سربلندم کرد. خیلی خوشمزه شده بود.

چون خانوماشونو تازه می دید، ارتباط برقرار کردن واسش انگار یه کم سخت بوده. همش سعی می کردن یه موضوعی رو پیش بکشن تا حرف کم نیارن. اما من و میثم و ابوالفضل از هر دری سخن گفتیم.

الانم یه عالمه نابسامانی و بشقاب مونده واسه تمیز کردن. خدا کنه لازم نباشه من کار کنم. انقد خوردم در حالت خلسه بسر می برم.


 
 
حدیث امام حسن مجتبی (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱
 

 از امام حسن مجتبی پرسیده شدفقر چیست؟ فرمودند: آزمندی به هر چیزی.