گندم زار من

حدیث امام رضا (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
 

از بخششی که زیان آن برای تو بیش از سودی است که به برادرانت میرسد خودداری کن.

امام رضا (ع)


 
 
روزای بی خانمی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢
 

این حال و روز من بود در نبود فرشته. یه هفته بیشتر شمال موند. البته رفتم آوردمش. الانم دراز به دراز افتاده داره فیلم مورد علاقشو می بینه.

هرجور که باشه خوبه.


 
 
صبوری در سپهر لاجوردی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
 

هفته پیش رفتیم شمال. خیلی خوش گذشت. مخصوصا اینکه ایندفعه برخلاف دفعه های قبل که همش یه بخشی از زمانم هدر می شد، تقریبا از ذره ذره اش استفاده کردم. خوش گذروندم، تفکر کردم، استاد گوش دادم و از همه مهمتر خوندن یک کتاب بود.

چند وقتیه یکی از اقوام دورمون دچار روان پریشی شدید شده بود. در مقابل هرچی که به دین مربوط می شد سخت موضع گیری می کرد، انقدر که خیلی چیزهارو انکار می کنه.

استاد انصاری توی سخنرانی هاشون چند بار از یک کتاب در حوزه کیهان شناسی سخن به میون آورد که یه نویسنده فرانسوی نوشته. نام کتاب "صبوری در سپهر لاجوردی". گفتم شاید اگر عظمت جهان خلقت رو از زبان یه خارجی بشنوه مفید باشه. این کتاب رو خریدم اما چنان مجذوبش شدم که عهد کردم تا نخوندمش از خودم جداش نکنم. شمال که بودیم کتاب رو برداشتم رفتم کنار باغچمون قاطیه گل ها و زنبورا خودم رو تو طبیعت استتار کردم. انصافا مست شدم.

کتاب انقدر زیبا عظمت جهان خلقت رو نشان می ده که رکوع و سجود نمازم عمق بیشتری پیدا کرده. با ای میل از استاد تشکر کردم.

حالا منتظر یه فرصتم تا زیرپوستی بدون اینکه جلب توجه کنه، کتاب رو بدم به همون فامیلمون.


 
 
حدیث امام صادق (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
 

زندگی خود را بر چهار اصل قرار دادم:

اول دانستم کار مرا دیگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم. دوم دانستم که خدا مرا می بیند، پس حیا کردم. سوم دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد، پس آرام شدم. چهارم دانستم پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.

امام صادق (ع)


 
 
تولد در بهت و حیرت
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
 

به خاطر مسافرت قرار شد که تولدمو سه روز زودتر بگیریم. همسر عزیزم هم من رو در سورپرایز کامل فرو برد. فکر می کردم که قراره فقط یه کیک نصیبم بشه. آخه هدیه تولدمو دو ماه زودتر گرفته بودم. بنسای (درخت مقدس) که از نمایشگاه گل و گیاه خریده بودیم. پولشو فرشته خانمی داد. واسه همین انتظار کادو نداشتم. اما نگو همسر مهربانم به شکلی کاملا مخفیانه مشغول پول جمع کردنه.

می دیدم این ماه اصلا باشگاه نرفت. من خنگ پرخاشگری می کردم، بهش می گفتم تو اراده نداری، اسیر خوابی، حتی خوسه بهش لقب شلمان داده بود. اما تو تمام این مدت خانمی داشته پول جمع می کرده. پول تو جیبیش کفاف نمی داده تا اون هدیه هارو بخره. بمیرم. خوسه بی شعور.

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. رفتم پنجتا بادکنک خریدم. شمع هم داشتیم.

خلاصه زنگ زدیم داداش اینا هم اومدن و زشت ترین پیژامه ای رو که تو عمرم دیده بودم بهم هدیه دادن که همینجا ازشون قدردانی می کنم.

شام ماکارونی بود که همسری غذای مورد علاقه ام رو هم اضافه کرد. تن ماهی، سیب زمینی سرخیده به همراه تخم مرغ. بهش گفتم درست نکنه، چون اینا غذای مورد علاقه داداش هم هست و ممکنه به من چیزی نرسه. که همسرم من رو با لفظ هیولا خطاب کرد. اما پیش بینی که کرده بودم درست از آب دراومد و تنها یک سوم غذای مورد علاقم بهم رسید.

شوخی می کنم انقدم هیولا نیستم، با اومدنشون بیشتر خوش گذشت. خداروشکر.

خوشاله.


 
 
تمرین زندگی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳
 

تقریبا یک هفته در میون ما، مهدی اینا و علی اینا پنجشنبه ها دور هم جمع می شیم. تقریبا تا اذان صبح بیدار می مونیم. خیلی خوش می گذره. شش نفره بازی می کنیم. تو تمام بازی ها تقریبا همسر عزیزتر از جانم می بازه. من نمی دونم چرا انقد بی اعتماد بنفسه. کافیه یه کم عقب بیفته، دیگه تمومه. انقد حرف های مایوس کننده می زنه.  هی بهش می گم بابا قوی باش. این هفته که تا مرز گریه پیش رفت.

با همین چیزای کوچیک می شه در خودمون اخلاقای خوبو نهادینه کنیم. مثلا من توی این بازی هایی که پنجشنبه انجام می دیم اصلا نامردی نمی کنم به این امید که تو زندگی واقعی هم بتونم عدالت رو رعایت کنم. فرشته هم باید قوی بودن همین جاها تمرین کنه. اگه قرار بود بره سر کار چی. هر روز یه حرفی بشنوه، بی عدالتی ها و پارتی بازی ها رو ببینه.

یه بازی جدیدهم من و همسری اختراع کردیم به اسم شَخَف که مخفف شرط بندی های خانگی فودباله (همون فودبال درسته). توی یک ماه تمام بازی های فوتبالی رو که از تلویزیون می بینیم پیش بینی می کنیم. هرکی امتیاز بیشتر بیاره، خرید تجملاتی ماه بعد رو از آن خودش کرده. در پایان سال هم هرکی بیشترین امتیاز رو بیاره مبلغ قابل توجهی نصیبش می شه که می تونه بدون هیچ سوال و پرسشی خرجش کنه. از الان واسه اون مبلغ قابل توجه دندون تیز کردم. حتی می دونم چی می خوام باهاش بخرم. (خیلی خوبه که همسر آدم فوتبالی باشه. خداروشکر.)

از دیگر اتفاقات قابل توجه این که با پول اون پایان نامه ای که نوشتم یه رایانه پی سی هم خریدیم. می خوام خوساج (لپتاپ) رو بیارم محل کارم.