گندم زار من

زامبی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦
 

 

یعنی تو شمال کارم فقط این بودا. یا زامبی یا پی ای اس. روی بعضی هارو هم کم کردم. بعد اون همه ترجمه و فشار خیلی حال داد.


 
 
شمال
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧
 

بزرگترین سرگرمی من توا شمال همینه، دم دمای غروب آتیش روشن می کنم، سخنرانی استاد انصاری گوش می دم و تفکر می کنم. خیلی حال می ده. بیشتر اوقات تو آتیش چیزای خوردنی هم می ندازم. الان معلومه تو عکس. تو فویل آلمینیومی پیچیدم. البته سیب زمینی کره ایش بیشتر چسبید.

 

 

اینم منظره روبروم بود.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٩
 

تو دانشگاه به خاطر حفظ بودن سوره یاسین به منو استاد جایزه دادن. یه ساعت مچی خوشگل با یه سی دی. انقد خوشال شدم. با ذوق و شوق بردم پیش فرشته. مثه بچه کوچولویی که بیست می گیره.

اصلا یکی از خاصیت های این سوره برکتشه. صبحا که دارم می رم سر کار، بین اذان صبح و طلوع خورشید، یاسین رو با دقت در مفهومش می خونم. یعنی همینجوری برکت می باره ها. یکی از این برکات یه کار ترجمه خوبه که با پولش یه گوشی خریدم. فرشته اصرار کرد وگرنه نمی خریدم.

ساعتو دادیمیش به دایی. احساس می کنم خیلی بهشون مدیونم. اول به خاطر تربیت خوب همسری بعدشم اینکه هر موقع میریم اونجا دیگه انقد محبت می کنن. همیشه دست پر مارو بر می گردونن. خجالت می کشم. دوست دارم محبتشونو جبران کنم.

 


 
 
لیف عشق
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
 

این لیفیه که همسرم با عشق بافته، خیلی این لیفو دوست دارم. روشم اول اسمم به روسی نوشته شده.

خداروشکر که همسر خوبی قسمتمون شد.

 


 
 
بوستان معرفت (2)
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
 

بوستان معرفت واحد محل کار

واحد باز پروری و توانبخشی