گندم زار من

غربت
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٦
 

رویای شب و روزم شده زندگی توی روستای مادریم.

انقد دوست دارم شرایط جور شه، از کارم بیام بیرون، برم اونجا به کار ترجمه بپردازم. این چیزیه که واقعا دلم می خواد. احساس می کنم انشالله اگه این اتفاق بیوفته ده بار به کیفیت زندگیمون افزوده می شه.

هر روز مثل زندانیا از پنجره اتاقم به بیرون نگا می کنم. یه عالمه دود. آسمون بی شکل. یه عالمه ساختمون بی ریخت. واقعا خسته شدم. اطرافمو نگا می کنم، هیشکی مثل من توی این شهر داغون نمی شه.

احساس می کنم نهایت ده سال بتونم اینجا دووم بیارم.

هر روز صبح از خدا می خوام یه راهی جلوی پامون بذاره که برگردیم. با اینکه اینجا بدنیا اومدم اما احساس غربت عجیبی می کنم. شاید واسه همینه اسم خیابونا یادم نمی مونه.

اینجا من یه غریبه ام.


 
 
سرپیکو
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٤
 

 

به نظر من این فیلم یه جورایی تفسیر جمله "کل یوما عاشورا" بود. هر روز صحنه عاشورا برپا می شه. هر روز می تونیم حسینی باشیم یا یزیدی.

سرپیکو  توی محیط کارش یزیدی نبود. همه بد بودن اما اون بد نشد. من که خودم کار می کنم می دونم چقد سخته، خیلی سخته. سخته مثل بقیه نشد. تصمیم گرفتم اینجوری باشم.

برخلاف جریان آب.

تا حدی هم هستم. مثلا وقتی یکی از بچه هارو انداختم، یکی از همکاران بلندپایه اومد وساطت که آقا به این نمره بده. با اینکه ممکن بود تبعاتی داشته باشه، بیست و پنج صدم هم بهش اضافه نکردم. اونروز انقد از خودم راضی بودم.

اما حالم از زد و بندی که همه جا دیده می شه بهم می خوره.

می خوام جوری تربیت بشم که همیشه سمت خدارو بگیرم، مهم نباشه چی گیرم میاد.

پول حلال درآوردن خیلی سخته. خدا خودش کمک کنه.


 
 
مجید بابا
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠
 

بالاخره مجیدم هم بابا شد. هفته پیش رفتیم خونشون. خیلی خوب بود با آرش بازی کردیم. بچه مجیدو دیدم دلم بچه خواست. البته باز یه دلم می گه اگه نتونم از پس تربیتش بر بیام چی؟ خیلی می ترسم. همه چیو به خدا واگذار کردم . اگه بچه داد خدارو شکر اگرم صلاح دونست نداد که بازم خدارو شکر.

از الان داریم واسه بچه دار شدن آماده می شیم. مثلا از چند ماه پیش کلا زدن حرف بد، دشنام رو ممنوع کردیم.

من هم دیگه سر کارم کارای متفرقه مثل ترجمه که از بیرون گرفتم رو انجام نمی دم. هم گناه بود هم اینکه الان انشالله پولم حلاله حلاله.

فک می کنم از حضرت صادق پرسیدن کی به فکر تربیت بچه باشیم. ایشون فرمودن از بیست سال قبل از بچه دار شدن. اول باید خودمونو تربیت کنیم.

امیدوارم اگه خدا بچه ای بهمون داد، قدر خودشو بدونه. داریم تلاش خودمونو می کنیم. توکل به خدا که خیلی هوامونو داره.


 
 
سرگرمی جدید همسری
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠
 

این همه کاموا خریدیم. ماشالله همسری استعدادش تو خیاطی و بافتنی خوبه. هم اینکه اینجوری سرگرم می شه. بیشتر به خاطر سرگرمیش واسش خریدم.


 
 
حدیث امام سجاد
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٩
 

امام سجاد (ع) فرمودند:

گناهانی که دعا را رد می کنند (و باعث می شوند که دعا مستجاب نشود عبارتند از):

1- نیت بد؛

2- ناپاکی باطن؛

3- نفاق و دو رویی با برادران؛

4- عدم اعتقاد به اجابت دعا؛

5- تاخیر نمازهای واجب به نحوی که وقت آن بگذرد؛

6- ترک تقرب به خداوند عزو جل به وسیله ترک احسان و صدقه؛

7- و استعمال سخنان زشت و فحش دادن در هنگام صحبت.

وسایل الشیعة ج 16 ص 281


 
 
سکه یک پول
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٩
 

دوست دارم پیش چشم همسرم همیشه یه قهرمان باشم. حتی توی ساده ترین چیزها. واسه همین هر روز فوتبال تمرین می کنم یه موقع جلوی بچه ها کم نیارم، ببازم.

اما چشمم روز بد نبینه، پنج شنبه ای بعداز اون همه تمرین (که از چشم داداش و علی پنهان کرده بودم)، چهارتا از علی گل خوردم.

یعنی سکه یه پول شدم. همه خانومامون نشسته بودن نگا می کردن.

بیچاره فرشته اینهمه اجازه می داد تو خونه پی اس بازی کنم. هییییی.

الان در آتش انتقام می سوزما.


 
 
قدردانی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٩
 

از اونجایی که مسکوکات زرین بهشون خمس تعلق می گرفت، تصمیم گرفتیم بفروشیمشون و تبدیلشون کنیم به طلا.

البته خداییش تنها دلیلش این نبود. چون فرشته تو این مدت خیلی باهام راه اومده بود حقش بود یه جوری ازش قدردانی کنم. مخصوصا با اینکه گوشی خودش باطریش خراب شده، اما اصرار کرد که من گوشی بخرم.

البته ای کاش موقع تولدش طلا می خریدیم، واقعا نمی دونم واسه تولدش چی بخرم. مخصوصا اینکه تولدم رو به شکل بسیار آبرومندی برگزار کرد.

از الان باید حواسمو جمع کنم.