گندم زار من

8x
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
 

انقد این روزا درگیر کارا بودم، نفهمیدم زمان چه جوری گذشته. امروز به تقویم رو میزم نگا میکنم، نوشته بیست و پنج بهمن. به خودم میگم پس دی کو. کی اومد کی رفت. با این که خداروشکر روزای خیلی خوبیه، اما انگار همه چی سرعت 8x  گرفته.

انقد بدم میاد با سرعت دویستا بزنم به تیر چراغ برق.

خدا مگه خودت کمک کنی تا بتونیم از شرایط استفاده کنیم. بعضی وقتا از اهدافم فقط یه اسم میمونه. سیل روزای خوب و بد همه چیو میشوره میبره.


 
 
فرار از زندان
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
 

خداروشکر بالاخره دیروز اسباب کشی کردیم. خیلی کار شاقی به نظرم میومد. نذر کردم که آسون شه. خیلی خوب و بی دردسر انجام شد. از یه بزرگی شنیده بودم، هروقت سیل مشکلات تو زندگی به وجود اومد، سیل صلوات به راه بندازید. دیگه منم شروع کردم به صلوات فرستادن.

حالا فعلا پمپ آبمون وصل نشده. مشکلاتی هست. انشالله به زودی رفع میشه. از هجده واحدی که تو بلوک ما هست. فقط دو نفریم که ساکن شدیم. دیگه واقعا تحمل اون خونه کوچیکه سخت بود. در واقع فرار کردیم.از چهل و پنج متر رفتیم سر خونه به مراتب بزرگتر. انگار از قفس آزاد شدیم. البته نباید ناشکر بود، روزای خیلی خوبی اونجا داشتیم. انشالله این خونه بهترم باشه. دعا کردم انشالله همسایه های خوبی داشته باشیم. 

خدایا شکرت.


 
 
آلزایمر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
 

این روزا حواس پرتیم به اوج خودش رسیده. برادرم به فرشته می گه، اسم، مشخصات، تلفن و آدرس خونه رو، روی یه کاغذ بنویسه و بندازه تو گردنم. گم شدن بیارنم دم خونه.

امروز نصاب اومده کاغذ دیواری ها رو بچسبونه، بهم گفت کلید پریزای دیوارایی که کاغذ دیواری می چسبه رو درآر. حواس پرت، همه رو کندم، به جز اونایی که لازم بود.

تو یه دستم آشغال بود، تو دست دیگم وسایل خونه جدید. به سطل آشغال اول که رسیدم، آشغالارو انداختم، به سطل آشغال دوم که نزدیک شدم، داشتم وسایل رو پرت می کردم که به خودم اومدم.

این پایان نامه هم دردسر شده. کل کارو یهو برده پیش راهنما، حالا داره روزگارمون سیاه می شه.

خدا کمک.

این شلوغ پلوغیا نشون داد باید روی توکلم کار کنم. ضعیفم. اعصابم بهم می ریزه. اگه توکلم کامل بود، زلزله هم تکونم نمی داد.


 
 
حدیث امام حسن عسکری (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
 

هیچ بلایی نیست مگر اینکه پیرامونش از جانب خدا نعمتی است.

امام حسن عسکری (ع)


 
 
ایران-عراق
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳
 

دوباره خاطره بازی با آرژانتین برام زنده شد. انقد اعصابم داغون شد. هنوز سرم درد می‌کنه. می خواستم نماز عصر رو بخونم پاهام سست شده بود، دست چپم درد می کرد.فرشته که نزدیک بود گریه کنه. دیگه با دلقک بازی تونستم فضای خونه رو تلطیف کنم.

می دونم سال دیگه که انشالله این رو می خونم هیچ اثری از غم باخت در برابر عراق نیست.

زندگی سینوسی (غم-شادی، شادی-غم).

شکر خدارو در هر حال.


 
 
جابجایی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢
 

این منم در حال تمیز کردن خونه جدید. یخ زدیم. دیگه در تب و تاب رفتنیم. کار زیاد داره. اما تا باشه از این کارا.

به خاطر مادر آقا یوسف ریش گذاشتم.