گندم زار من

تقدیر
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٩
 

تو دانشگاه ازم تقدیر کردن و یه تابلو زیبا هدیه دادن. با شادی و نشاط آوردمش خونه، بعد همسری می گه خوب اینو پولشو می دادن. آقا یعنی به من کارد بزن، خونم در نمی یاد. تازه من قصد داشتم بزنمش به دیوار هال.

از حال و روز این روزها هم اگر بخوام بگم، اینکه به خاطر دیدن بازی های جام جهانی در بی خوابی کامل به سر می برم. خدا رو شکر فرشته هم فوتبالیه. واسه همین همه چیز تحت شعاع قرار گرفته. حتی گاها مهمونی رفتنمون. فقط فوتبال.

انشالله که ایران سربلند شه.


 
 
استاد
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٧
 

سوال جدیدم از استاد:

پرسش شما :
با سلام خدمت استاد عزیر و مهربان استاد در تفسیر سوره انعام توصیه نمودید که آیه 133 این سوره را زیاد بخوانید. سر بسته به برکات این آیه اشاره فرمودید. می شود به تفصیل بیان نمایید که این برکات چیست و از چه نوعی می باشد؟ با سپاس فراوان و ذکر این نکته که تفسیر بیان 3 پربارتر از بیان 2 می باشد. این نشان از تفکر بی وقفه شما دارد. خیلی دوست داشتم من هم اهل تفکر بودم اما متاسفانه این کار بسیار دشوار است. اگر در این خصوص توصیه ای دارید بفرمایید.


پاسخ شما :

جمله « وَرَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَةِ» موجب غنای نفس آدمی و اکتفاء به عنایات حضرت حق و بریدن چشم از خلایق و زر ومال دیگران می شود و جان آدمی را به رحمت و رافت هم‌خو می‌کند و توفیق عبادت را فزونتر می‌نماید دوست محترم همین پرداختن شما به آیات قرآن موجب رویش تفکر فزونتر در جان شماست دعاگو


 
 
حدیث امام سجاد (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٧
 

خشنودی از پیشامدهای ناخوشایند، بلندترین درجه یقین است.

امام سجاد (ع)


 
 
حدیث امام حسین (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٧
 

چیزی را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد.

امام حسین (ع)


 
 
شمال
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٧
 

با اینکه اتفاقای به ظاهر عجیبی افتاد اما شمال مثل همیشه خیلی خوش گذشت. خداروشکر، برای تفریح کردن زیاد لازم نیست به خودم فشار بیارم. خیلی ساده خوشحال می شم.

یکی از خوشحالی های تمام نشدنی من اینه که به هر بهونه ای دور و بر مادرم باشم. حس امنیتی که از بچگی کنار مادرم احساس می کردم و هنوز حفظ کردم. واسه همین هروقت می رم شمال دوست دارم خونمون باشم کارامو انجام بدم.

یه کتابم گرفته بودم، که غروبا می رفتم تو قبرستون کپورچال، رو صندلی مشرف به امام زاده می نشستم و می خوندم. البته کتاب زیاد جالبی نبود واسه همین اسمشو نمی یارم.

یه کمم دوچرخه سواری کردم.

همینا، اما حالا که برگشتم خیلی حالم بهتره.

فرشته هنوز نیومده، انشالله فردا میاد. سفارش کرده بود که خونه تمیز باشه و لیوانارو بشورم (آخه معمولا واسه هرچیزی یه لیوان بر می دارم).

انصافا حال شستن ندارم. یه نامه نوشتم زدم به در کابینت که فردا غروب که برگشتم می شورم و نگران نباشه. اما امیدوارم بشوره. بدم میادددد.


 
 
هاپو
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٢
 

روز دوم سفر همراه بود با حمله سگ بهم. سوار دوچرخه بابام بودم، همبنجوری دور می زدم. یه جای جدید کشف کرده بودم. نگو ملک خصوصیه. همین که پامو گذاشتم دنبالم کرد. سرعتمو زیاد کردم نرسه بهم که یه سنگ رفت زیر چرخ و با صدای شاپلاق نقش زمین شدم. انقد بد خوردم زمین که سگه در رفت. دوچرخه که داغون شده بود خودمم بدتر. اما خداروشکر همش سطحی بود. خدا خیلی رحم کرد. با درد شدید خودمو رسوندم خونه. دوچرخه رو هم گذاشتم پشت خونه که فعلا از جیغای بابام در امان باشم.

بابام به دوچرخش و کلا وسایلش دلبستگی خاصی داره. هر وقتم یه چیزش خراب می شه به طرز مشکوکی با خبر می شه. تو دستشویی بودم با صدای فریاد بابام به خودم اومدم. اگه تا بعدازظهر نمی فهمید به سمت خونه فرشته اینا متواری می شدم.

خلاصه خیلی روز عجیبی بود.

البته بعدش بابام چرخ و برد بازار و درست کرد. حتی اومد منت کشی. داشتم کتاب می خوندم دیدم اومد گفت درستش کردم بیا می خوای باهاش  بازی کن. منم با اون جان نالان واسه اینکه عذاب وجدان نداشته باشه، رفتم یه دوری زدم.

حکمت این سگه چی بود نفهمیدن. انشالله بفهمم. با همه این اتفاقایی که افتاده باز می گم انشالله بهترین سفرم خواهد بود.


 
 
هیییییییییی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۱
 

سفری که بخواد اینجوری شروع شه، خدا باید عاقبتش رو خیر کنه. از اون اولش عجیب شروع شد،هماهنگی با رییس گروه. همین که اوکی رو گرفتیم معلوم شد جوسی دعا شنبه برمی گرده و من شنبه کلاس دارم. خلاصه تو عمل انجام شده قرار گرفتیم، گفتیم بریم یه آب و هوایی عوض کنیم.

رفتنی با اتوبوس می ریم. به سختی اتوبوس گیر آوردیم. همین که سوار شدیم معلوم شد یکی از ساکای بابا رو نیاوردیم. ترازویه چیه نفهمیدیم. پدر عزیزمونم با اون لهجه گیلکیش دادو بیداد.

"ایتا ساک قبلتا ناشتین"

"مرده شوور شما قبلتا بشست"

تو صندلیم فرو رفتم، از شدت شرمساری نمی تونم سرمو بالا کنم.

انشالله که غرق نمی شم.


 
 
بی حوصله
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٩
 

قدیما وقتی مامانم خونه نبود، انگار هیچی سرجاش نبود. ستون خونه بود. مثلا می رفت خرید، تا نمی یومد دست و دلم به هیچ کار نمی رفت. همین که می رسید می دویدم دم در. حالا شایدم من مامانی بودم.

الان دقیقا این نقش رو فرشته داره. وقتی نیست خیلی بی حوصله و کلافه ام. امروز با آبجی خانوم و خواهر رفتن خونه خالم. از صبح همینجوری مثل مرغ پرکنده ام. مثلا می خواستم درس بخونم. دو صفحه خوندم.

خیلی ها برعکسن. یکی از اقوام چند روزی خانومش نبود، انقد شاد، انقد بانشاط.

البته خداییش خوبی فرشته اینه که همیشه از آدم حمایت می کنه. سد راه نیست. مثلا همیشه می ذاره برم مغازه داداش با یکی از دوستام پی اس بازی کنم. خودش خونه تنها می مونه بعد من ساعت دوازده و نیم شب میام. شرم بر من. باید سعی کنم دیگه نرم.

حالا با این تفاسیر فک کن بخواد یه هفته تنها بره شمال.


 
 
مبعث رسول
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٧
 

کسی که نماز را به تاخیر اندازد، به شفاعت من نخواهد رسید.

حضرت محمد (ص)


 
 
سر شلوغ
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٧
 

ماشالله انقد اینقد این روزا سرم شلوغه. روزایی که خونه هستم سعی می کنم واسه دکترا بخونم. خدا می دونه چه کار سختیه. دیگه از سن من گذشته درس خوندن. دوست دارم فقط کتابایی که دوست دارمو بخونم.

علاوه بر این یه پایان نامه می نویسم که باید ویرایش بشه. تو دانشگاه هم علاوه بر کلاس ها یه عالمه کار عقب مونده دارم. مگه خدا کمکم کنه که می کنه. خداروشکر بابت کارا پول خوبی هم دستمونو می گیره.

موضوع دیگه اینکه، هنوز از برد ریال تو جام باشگاه ها خوشحالم. از وقتی تو پی اس ریال رو بر می دارم و به لطف خدا روی بزرگان رو تک تک به خاک مالیدم، طرفدار دو آتیشش شدم. وقتی دقیقه 93 گل مساوی رو زد، دیگه فقط دور خونه می دویدم جیغ می زدم. انقد قبلش کر کری واسه همه خونده بودم اگه می باخت باید از این شهر کوچ می کردم می رفتم.