گندم زار من

شب قدر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

صدقه‌ای بهتر از یاد خدا کردن نیست.

حضرت محمد (ص)

 

دیشب این حدیث زیبارو با طلب دعا و درخواست حلال کردن واسه خیلی‌ها فرستادم. به والدین هم زنگ زدیم و طلب دعا. به هر حال شب قدر بود و دعای دیگران درحق ما به استجابت نزدیک تره. تا طلوع فجر نشستیم. خیلی هم دعا کردم. به دلم افتاده دعاهم مستجاب می شه.

انشالله خودمون با رفتار و اعمالمون باطلشون نکنم. انشالله.


 
 
اعصاب
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

همیشه وقتی بچه های خواهرم میان اینجا، تازه می فهمم چقد بی اعصابم. کوچکترین چیزی رو نمی تونم تحمل کنم. صدای بلند کارتون، صدای آروم کارتون، شلوغ پلوغی، توهم آسیب به وسایل خونه و هزاران چیز دیگه.

بیچاره محمدرضا دیروز اومده بود، چندین بار سرش داد زدم. اونم شب قدر. خدا منو ببخش. فرشته خیلی خوبه ها. تحمل داره.

می گه باید خودت رو اصلاح کنی. حقم داره. انشالله فردا خدا بچه داد بهمون چی. از این دفعه تمرین کنم.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۸
 

آنچه اطراف ظرف غذا و سفره می‌ریزد جمع کنید و بخوری، که هرکس به قصد شفا میل نماید، به اذن خدا شفای تمام دردهای او خواهد بود.

حضرت علی (ع)


 
 
فوتبال
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٦
 

مشکل بی آبی خیلی حاد شده بود. هم اینکه آب می رفت هم اینکه پمپمون کلا خراب شده بود. واسه حموم مجبور بودیم بریم خونه مهدی اینا. اونا هم که رفتن شمال، این سری رفتیم خونه آبجی خانوم.

بعد از شام محمد رضا یه بازی نصب کرده بود، آقا یوسف گیر داد که این واسه سنت نیست. خلاصه با بیچارگی، جوسی دعا دستاشو گرفت منم مثل یه جلاد بازی رو پاک کردم.

اما انصافا بعدش دلم یه کم سوخت، گفتم لپتابو بیار بهت فوتبال یاد بدم. دیگه از اون شب حسابی علاقه مند شده. منم مثل یک مربی دلسوز می خوام تقریبا هرچی بلدم رو بهش یاد بدم. البته تقریبا چون فوت کوزه گری رو با خودم به گور خواهم برد.

در مورد مشکل بی آبی هم عرض کنم که خداروشکر برطرف شد. همه پول گذاشتن مدیر ساختمون رفت تانکر و پمپ خرید. انقد آب خوب شده. دیروز از حموم اومدم بیرون تو آینه نگا می کنم می بینم چقد سفید شدم. قبلش فک می کردم آفتاب خوردم برنزه شدم.

خلاصه نعمت بعد از محرومیت لذتی داره.


 
 
شب های قدر
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٦
 

تصمیم دارم شب های قدر رو حسابی استفاده کنم. از دوستام طلب دعا می کنم. چون دعای اون ها در حق من زودتر مستجاب می شه. دیشب به گل ها آب دادم و ازشون خواستم دعا کنن. خیلی وقتا ارزش یه دونه علف از آدم بیشتره.

دیشب سوره یاسین رو خوندم، یه کم دعا کردم. خوابم می یومد دیگه ساعت دو یا دو نیم خوابیدم.

یه خواب خوبی هم قبل از اذان صبح دیدم. خواب دیدم خدا بهمون یه دختر داده. انشالله که رویای صادقه باشه. انقد دختر دوست دارم.

البته هنوز تلاش نکردیم فعلا فقط فرشته رفته دکتر.

الهم صل علی محمد و آل محمد. ای خدا فرزندی صالح، سالم، قرة عین نصیبمون کن. زیبا باشه و زیبایش اون رو به خطا نیاندازه. فقط در پی کسب رضایت شما باشه و با پدر و مادرش رفتار خوبی داشته باشه. همیشه حفظش کنید و از اتفاقای بد دورش کنید.

انشالله.

همیشه قبل از دعاهام صلوات می فرستم. حضرت علی (ع) می فرمایند خدا انقد مهربونه که وقتی یک دعایی رو مستجاب کنه، دعای بعدیشم برآورده می کنه. اینجوری نیست گزینشی انتخاب کنه. صلوات مستجابه.


 
 
حدیث امام حسن مجتبی (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٤
 

شما را به مداومت در تفکر سفارش می کنم که تفکر پدر تمام خیرات است.

امام حسن مجتبی (ع)


 
 
خواب
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳
 

اومدن فریبا و ماه مبارک باعث شده که فرشته خانوم که تا دوازده می خوابید الان تا دو نیم و چه بسا بیشتر بخوابه. از هرچی خوابه بیزار شدم. دیروز دیگه قاطی کردم. تا صبح می شینه کتاب می خونه. کتابای بی خود. انگا زورش کردن خوب به موقع بخواب به موقع هم کتاب بخون.

ببین کی واگردم.


 
 
مهمون
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٦
 

فریبا (خواهر فرشته و دختر دایی خودم) اومده خونمون. خوبه. یه تنوعیه. اما جالب تر از اون اینکه با این خونه کوچولویی که توش ساکنیم یه تمرین واقعیه واسه وقتی که انشالله بچه‌دار شدیم و بچه هامونم تقریبا بزرگ شدن. اینش خیلی سخته.

هم اینکه فرشته از تنهایی در میاد و هم اینکه وقتی می ریم اونجا دایی و زن دایی از جونشون واسه ما مایه می ذارن. و مهمتر اینکه خدا مهمون دوست داره. منم مهمون رو دوست دارم به شرط اینکه خیلی مارو به تکلف نندازه. فریبا هم که مثه خواهر خودمه.

اما نکات منفی. فریبا از پله برقی به شدت می ترسه. واسه همین اگه بخواییم بریم خونه دادشم اینا که زنش می شه دختر عمه فریبا و فرشته باید آژانسسسس بگیریم. همین دو قدم راه رو. چون پله برقی داره. آقا من رو آتیش بزن دیگه.

نکته دوم. فرشته که خودش اهل تا دیروقت خوابیدن بود، حالا فریبا هم بهش اضافه شده و من در اقلیت قرار گرفتم و دارم دچار افسردگی می شم.

نکته سوم. پمپ ساختمون خراب شده مشکل آبی پیدا کردیم. انشالله کی می شه از اینجا بریم سر خونه خودمون. خدایا آسون کن واسمون.

 


 
 
سیاست های استثماری
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٥
 

برای اینکه انشالله پول خونه جور شه، قرار بود در مخارج صرفه جویی کنیم. واقعا هم باید این کارو بکنیم. اما یه وقتایی یه خرجایی به نظر ضروری میاد.

مثلا من دسته بازیم خراب شده بود. نمی تونستم خوب بازی کنم. اونم در شرایطی که حریفان از بهترین دسته ها سود می بردن و منم که خداروشکر در دوره های قبل همیشه پیروز بودم اصلا دوست نداشتم عرصه رو خالی کنم.

برنامه ای نداشتم واسه خرید دسته، با همون دسته خراب سر می کردم. اما هی فرشته اصرار می کرد "خوب برو دسته بخر"، "عیب نداره برو بهترین دسته رو بخر" و از این حرفا.

ما هم از همه جا بی خبر سه شنبه ای رفتم یه دسته خوب خریدم. همین که خریدم دیدم غرغرای فرشته شروع شد. "همینجور موقع ها می گی خونه سازی داریم"، "حالا من بخوام یه چیز بخرم".

این چندمین بار این کارو می کنه. تشویق می کنه به خرید بعد که می خرم مسخره بازی در میاره.

خیلی سیاست کثیفیه و من به شدت از این کار متنفرم.

می گه "اینجوری می گم که وقتی من چیزی می خرم و تو غر غر می کنی بفهمی یعنی چی".

آقا من مردونه رفتار می کنم. از همون اول مخالفت می کنم. نمی گم برو بخر بعد دیوونه بازی در بیارم. بعد پیش همه هم بشینم بگم.

واقعا باید این رفتارشو عوض کنه. چون ممکنه به جنجالی بزرگ بیانجامه.

یعنی دیگه فریب نمی خورم. هرچقد می خواد از این به بعد تشویق به خرید کنه.

از گرو کشی بیزارم.


 
 
نذر
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱
 

واقعا آخر بازی ایران آرژانتین قلبم آتیش گرفت. دوست داشتم جیغ بزنم اما چون فرشته هم به شدت ناراحت بود و گریه می کرد ناچار همون نقش همیشگی مرد قوی رو بازی کردم. 

اما واقعا خدارو شکر در هر حالی. این بازی زیبا لطف خدا بود. انشالله بازی بعدی بهتر هم خواهیم بود.

حالا باید بشینم نذرامو ادا کنم. آخه هروقت نذر می کنم فرقی نداره اون کار تحقق پیدا کرده باشه یا نه. تو هر جفتش خیره.

صدتا صلوات و هزار چوب صدقه پول رایج مملکت نذر کرده بودم.