گندم زار من

رو دست
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٥
 

چن روز پیشا یه رو دستی از این شاگردام خوردم. نگو ساعت کلاسو یه ربع کشیدن جلو. دیدم اون روز چقد زود گذشت. خوشحالو خندان رفتم سالن اساتید. خدا بقیه کجان پس. هی بخور چایی.

ده دقیقه بعد تازه پی به کنه ماجرا بردم. چن نفرشونو انداختم، دیگه هرکاری از دستشون بر میاد، دریغ نمیکنن.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٥
 

تو عید دندون فرشته باد کرد. متوجه شدم دندون خانم چند وقته خرابه، از ترس دندونپزشکی اصلن رو نمی کرده. خلاصه با ناز و نوازش مجابش کردم امروز رفتیم دکتر. یه بستنیم براش خریدم.

دکی میگه یه دون دندون نیست. چنتاست. حالا حالاها باید بستنی بخرم واسش.


 
 
استرس
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤
 

شب و روزای پر استرسیه. یه شکستگی ساده به کجا کشید. حالا پای مامانم به شدت عفونت کرده. به خاطر بیشعوریه دکترش.

دوباره بردنش رشت. مهدی و نسرین رفتن اونجا. بابا گریه. یه وضعی.

خدا مگه تو کمک کنی.


 
 
روز بانو
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٢
 

شب روز زن، به پیشنهاد خانمی شام رفتیم بیرون. انصافا که غذای بدی بود. چه کنیم روز زن بودو پیشنهاد همسر صایب. یه هدیه نقدی هم دادیم که انشالله مقبول بیفته. اما فک نکنم، چون به هر حال روز مرد هم نزدیکه(هدیه ام هم خریداری شد). شستن تمام ظرفارو هم به عهده گرفتم.


 
 
تحطیلات
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٦
 

همونجور که پیشبینی میکردم تعطبلات عید هم تموم شد. خداروشکر همه چی خوب بود. بیشتر پیش مامان موندیم. اما در کل اصلا نتونستم به کارایی که در نظر گرفته بودم برسم.

خوسه اما به اهدافش رسید. شکار سره از ناسره در ظرف آجیل (تشخیص پسته و بادام در میان انبوه تخمه و شکار آن).

منو یعقوب


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۳
 

کتاب خاک های نرم کوشک رو تو این عیدی خوندم. عالی بود. خاطره هایی از شهید عبدالحسین برونسی. چقد مقید و با تقوا بود. یه نماز صبح پا میشیم فک میکنیم چه کار عظیمی انجام دادیم.

آدمای خوب دور برمون کمه. با چهارتا آدم مث خودمون میشینیم، بلند میشیم، فک میکنیم همینه.


 
 
سریال
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠
 

یکی از کارایی که این عید میکنم، دیدن سریال و فیلم تا پاسی از صبح. چون فقط خونه متمان اینام، کاری ندارم، تا اذان صبح سرگرم میکنم خودمو. حال میده. به یاد روزای مجردی. اون موقع ها کارم بود.


 
 
علم
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠
 

علم با سواد خیلی فرق داره. اینی که ما تو کتابا میخونیم و یاد میگیریم همه سواده. به تعبیر قرآن علم نوریه که خدا تو دل بندگانش قرار میده. اکتسابی هم نیست. تفویضیه.

اون چیزی که از روایات برمیاد، علم رو به عمل میدن. یعنی خدا عمل رو میبینه، بعد علم رو به سینه اون فرد میندازه. یکی از این کارا که انگار خیلی جواب میده، در خدمت پدر و مادر بودنه. اینا قوانینیه که تو این دنیا هست.

تو این عید پای شکسته مادرم سبب شد، یه ذره کمک کنم. دعا کردم خدا علم بده، کمک کنه عمل هم داشته باشم. انشالله


 
 
ماشین
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠
 

به قول هیوگو:

"ماشینا هیچ قطعه اضافه ای ندارن. هر قطعه ای یه کاری میکنه. دنیا هم مث یه ماشین بزرگه. منم یه قطعه ای تو این دنیام. پس بیخود نیستم. مفیدم. یه وظیفه ای هم رو دوش من قرار دادن."


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢
 

عمه ام هم فوت کرد. روز اول عید. خدا بیامرزدش.


 
 
عید
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱
 

چون مامانم نمی تونه کارارو انجام بده، دیگه من و فرشته شبا پیششون میمونیم. برعکس سالای دیگه که بیشتر شبا خونه دایی اینا بودیم.

واسه این عید یه عالمه برنامه ریزی کردم. تفسیر یس استاد انصاری. کتاب خاک های نرم کوشک و تفکر در خصوص معرفت نفس. انشالله توفیق داشته باشم. از بیست و هفت اسفند اومدیم تا الان که خیلی خوب بوده. خداروشکر. انشالله بهترم باشه. تا شانزدهیم هستیم. بگو ماشالله.