گندم زار من

حدیث امام حسن عسکری (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠
 

هیچ گرفتاری و بلایی نیست مگر آن که نعمتی از خداوند آن را در میان گرفته است.

امام حسن عسکری (ع)


 
 
سایت
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٧
 

بیشتر از یه هفته است که سایت روسیمو با کمک دانشجوم راه اندازی کرردم. انشالله سایت خوبی بشه.


 
 
توکل
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٧
 

دیروز سال مامان جوسی دعا بود.شام مامان اینا اومدن خونمون قرار بود یه روز کامل بمونن. فرشته هم قرار بود فردا بره آزمایش. این دفعه تصمیم گرفتیم که قضیه بارداری پنهون بمونه. واسه همین با مهدی اینا تبانی کردیم و مامان اینا نهار رفتن خونه اونا (تنها کسایی که از قضیه خبر دارن مهدی و سحرن). من باید نقش بازی میکردم و یه جمله رو میگفتم. نمیدونم چرا هنوز یه کلمه نگفته بودم خندم گرفت. ضایع شدیم.

خلاصه دیشب خواهرمم بچه هاشو به نیابت از خودش فرستاد و مهدی اینام که بودن. فرشته ماهی فیبیج درست کرد. مرغم از پایین گرفتم. سعی کردم کمک کنم. نباید زیاد کار کنه.

به فرشته گفتم توکل کنه به خدا. اونچیزی که خدا واسمون در نظر گرفته خوبه. اگه با حکمتش ببینه پدر و مادر شدن واسمون خوبه که هیچ اگرم نه حتما یه چیزی میدونه. باید از تصمیم خدا خوشحال باشیم. 


 
 
مامان اینا
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٤
 

مامانم اینا واسه مراسم مادر آقا یوسف اومدن اینجا. خوبیش اینه که انشالله بیشتر از یک هفته میمونن.

جوسی دعا واسشون بلیط هواپیما گرفته بود. مامان هنوز پاش خوب نشده نمی تونه درست راه بره.


 
 
خیرالوارثین
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
 

فرشته آزمایش خون داده. جواب مثبت بود. یا خیرالوارثین فقط به خودت توکل کردیم.

الحمدالله، الهم صلی علی محمد وآل محمد، استغفرالله، یا خیرالوارثین صالح و سالم باشه. نه زیادی در آفرینشش باشه نه کاستی. بهمون صبر بدید و برامون آسون کنید، تو تمام مراحلش. اللهم صلی علی محمد و آل محمد.

هرکس این نوشترو میخونه خواهش میکنم بعد از صلوات برامون دعا کنه.

خیرالوارثین اسمی از اسامی الهی است که یکی از پیامبران (فک کنم حضرت ابراهیم) واسه بچه دار شدن خدارو با اون اسم خوند.


 
 
دکمه شلوار
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
 

دیروز تولد ممول بود. تولدی که باعت شد دکمه شلوارمو باز کنم.

البته امیدوارم فکر کسی به جاهای بد نره.

قضیه از این قرار بود که واسه شام رفتیم یه رستوران باکلاس که توش پیانو هم میزدن. پیش غذاش که نگو کوچیک کوچیکه کوفته بود. غذای اصلی هم انواع کباب. به خودم گفتم قانون یک رو اجرا میکنم و از پسش بر میام. طبق قانون یک خوردن برنج، نان و انواع دیگر مخلفات ممنوعه. در ذیل این قانون به صراحت ذکر شده که ففط خوردن غذای اصلی (در اینجا کباب) توصیه میشه.

وسطای راه دیدم نه، کار من نیست، کم آوردم. اینجا بود که بعد از سالها قانون شماره دو رو به اجرا گذاشتم. بله، باز کردن دکمه شلوار. دکمه رو باز کردمو یه نفس عمیق کشیدم. به خودم گفتم امروز از پس این کبابا بر نیام فردا چه بلایی میخواد سرم میاد.

کلید اسرار: واقعا همه چیز به اراده انسانه.


 
 
جیمز باند
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱۸
 

دیشب نشستیم با خانومی فیلم جیمز باند دیدیم. به خودم باشه تا آخر عمر از این چیزا نمی بینم. اما فرشته خیلی دوست داره.

با خودم عهد کرده بودم تا آخر فیلم غر نزم، هرچند فیلمش به شدت مزخرف باشه. تا آخراشم خوب بودم. اما وقتی فیلم به اونجا رسید که تمام قوانین شناخته شده فیزیک رو تنها و تنها در یک صحنه به چالش کشید دیگه عنان از کف دادم.

دنیل کریگ بود و عمه اش که بدو بیراه نصیبشون می شد(البته دشنام نمی دادم چون ترک کردم).


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٢
 

پنجشنبه رفتیم خونه حامد اینا. نی نی شون بدنیا اومده. اسمش یادم رفته بود. هم من هم فرشته. چون صبح جمعه ساعت هشت کلاس رانندگی داشتم زود اومدیم. مثل همیشه خوش نگذشت. نمیدونم چه اصراری به ادامه رابطه داره.


 
 
النگو
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٢
 

به من میگه بپا النگوهات نشکنه.

من النگو دارم؟ خفت و خواری تا کجا. تو این پنج جلسه اوضاع اصلا خوب نبوده. مربیه میگه پیشرفت نمیکنی پسرفت نکن. باید به خودم بیام. توی ذهنم تمرین میکنم.

دیروز تو ذهنمم داشتم تمرین میکردم، چرخ ماشینو انداختم تو جوب.

دعای عظم البلا رو دارم حفظ میکنم. میخوام تمام توانمو بذارم.

خدا مثل همیشه کمک میخوام.


 
 
حدیث امام صادق (ص)
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٠
 

کم آب بیاشامید، که زیاد آن هر مرضی را تقویت می‌کند و تا بدنتان تحمل دارد از مصرف دارو بپرهیزید.

امام صادق (ع)


 
 
حدیث حضرت رسول (ص)
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٠
 

آرزویت را کوتاه گردان و چون صبح شد پیش خود بگو: من روز را به شب نخواهم رساند. و چون شب درآمد بگو: من تا صبح زنده نخواهم بود، و بر جدا شدن از دنیا مصمم باش و دیدار خدا را دوست بدار.

پیامبر اکرم (ص)


 
 
رانندگی یا زایندگی
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٧
 

کلاس رانندگیم یه کابوس واقعیه. تا حالا هیچ جا انقد خنگ جلوه نکردم. اصلا خوش نمیگذره. احساس میکنم معلمم هم صبرش کمه. همه چیو قاطی میکنم. دیروز تو چهار راه دیگه همه چیو ول کردم. همینجوری نشستم. نه بلدم فرمون بدم نه گاز. یه وضعی.

دیگه اومدم خونه غصه دار وسط آشپزخونه نشستم. فرشته از این جملات تو میتونیو این حرفا تحویلم میداد که با اشاره دست به سکوت دعوتش کردم. خداروشکر فرشته خیلی خوبه. اونم جلسه سومه. البته باید بهش بگم مغرور نشه و توکل رو فراموش نکنه.

تئوریم فوق العاده است. مثلا یادمه تو حرفه و فن بحث ماشین معلممون تشویقم کرد و گفت چه با هوشی. اگه لازم باشه میتونم یه نصف روز راجع به نظریه نسبیت انشتین توضیح بدم. اما کارای عملیم ...

از بچگی اینجوری بودم

داداشم: برو لبه استخرو بگیر حالا پا بزن

من: در حال غرق شدن

شاپور: اگه جواب نمیده با اهم متر بگیر ببین راه میده

من: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داداشم: پیچ و برعکس عقربه های ساعت بپیچون

من: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شیرو باز کن

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بمیر

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقد بابت این چیزا تحقیر شدم بابامم اینجوریه. ژنشو داده به من دیگه.

خدایا کمکم کن. الان داره اذانم میگه. نذر کردم انشالله دعای تعجیل ظهو رو حفظ کنم. "الهی عظم البلا ..." میگن دعای تعجیل اینه.


 
 
رانندگی
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٦
 

پنجشنبه اولین روز راندگی در شهر رو رفتیم. به نظر من که خیلی سخته. خدا رحم کنه. فقط پول نذر میکنم. اصلا چنتا کار با هم گیجم میکنه. تو بقیه کارام اینطوریم. مگه خدا کمک کنه.

یا حفیظ حفظم کن.


 
 
یلدا
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢
 

دیشب شب یلدا همه خونه ما جمع بودن. علاوه بر سیما اینا مهدی و آقا یوسف اینام اومدن. خداروشکر بچه ها خوابشون میومد شلوغ نکردن. تا ساعت دو هم بیدار بودم. با اون حال مریضم. صبح ساعت پنج که پاشدم بیام سر کار یه کم روی تخت درنگ کزدم ببینم روزی به اندازه امروز حالم بد بوده که برم سر کار. چیزی به ذهنم نرسید. میخواسم ظرفیو بکوبم به زمین و فرشته و همه مهمونارو بیدار کنم. که اینکارو انجام ندادم.

یاد حدیث حضرت علی افتادم اگر صبر نداری خود را به صبوری بزن.

با هزار امید و آرزو واسه استعلاجی اومدم پیش دکترمون. صاف صاف نگا میکنه میگه استعلاجی نمیدم. میخواسم تف کنم تو روش، که اینکارم نکردم.

سر کار چقد داستان داشتم. 

خدایا شکرت در هر حال.