گندم زار من

شب عجیب
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٦
 

بیچاره بابا دیروز تازه عوارض جانبی عملش شروع شده بود. خیلی اذیت شد. رفیتم پیشش. دیگه مهدی اومد همون نصفه شب بردش بیمارستان. با چه وضعی. دلم سوخت. اما همیشه احساس می کنم برادر و خواهرم بیشتر دلشون میسوزه تا من. دیشب احساس عوضی بودن کردم.

این دختر خاله نفرین شده فرشته هم زنگ زده بود و گفته بود اون کی پای مامانتم وضعش خرابه. فرشته زنگ زده بود. زن دایی هم گریه. خلاصه جفتمون داغون.

شب عجیبی بود.

نمره هارو دادم این افتاده ها همش مزاحم میشن. شده چهار و بیست و پنج میگه استاد یه کاریش بکن. حتما یه کاریش می کنم برات. من نه و هفتاد و پنج رو ده نمی دم. اصلا اینجا انگار این جمله معنا نداره «هرکی حقش». انگار داری دشنام می دی. خودش تلاش نکرده از چشم من میبینه.


 
 
کانال تلگرام دکتر الهی قمشه ای
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٥
 

کانال تلگرام دکتر الهی قمشه ای

drelahighomshei@

 

 

واقعا عالیه

اینم وبسایتی که سخنرانی های استاد رو واسه دانلود گذاشته

 

 http://cld.persiangig.com/public/zYLlHjIqi7

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
آخر هفته
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۳
 

پنجشنبه بابا اومد خونمون. از نهار تا نهار جمعه. مهدی اینام اومدن. این شد که فرشته همش در حال کار بود. چون حال و روزش معلوم بود، سعی کردم کمک کنم. اما آخر شب حالش خیلی بد شد.

بهش میگم آقا بزار بگیم که قضیه چیه و دکی گفته نباید مهمون داری کنی. حالا خود بابا تنها میشه جمع کرد. تعداد زیاد که نمیشه.

منم که فردا باید برم اعصابم داغون. به تجربه هرچی به غروب نزدیک تر شم حالمم بدترم میشه. یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال.

 چهارشنبه شب خونه علی اینا بودیم. باخت های تحقیر آمیز (تازه اینهمه با مهدی تبانی کرده بودیم که به نفع هم باخت بدیم، تا نزاریم علی قهرمان شه). گفتم دستم خرابه واقعا هم داغون بود. تا دیشب علی اینا اومدن خونه ما (امیر و خانومشم بودن). ساعت ده نشستیم برنامه رو دیدیم. بابا نظرات تخصصیش رو راجع به خانوما گفت و کلی خندیدیم. بعدش با دسته محمد رضا بازی کردم، امیر و مهدی رو نابود کردم، علی هم بردم و حیثیت از دست رفتمو باز پس گرفتم.


 
 
کوکو سبزی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۱
 

دیروز فرشته خیلی بی حال بود. قرار شد با راهنمایی های فرشته از روی کاناپه جلوی تلویزیون من شام درست کنم. سبزی کوکو.

ماهی تابه اول انقد روغن ریختم، نمیشد خورد. نه تا دستمال کاغذی بزرگ مخصوص آشپزخونه گذاشتم رو کوکوها دیدیم بازم روغن می چکه. گفتم یه تابه دیگه درست کنم. ایندفعه دیگه خیلی کم ریختم. اما همش سوخت و سیاه شد.

فرشته با این که از طعمش الکی تعریف می کرد اما در واقعیت نتونست ذره ای بخوره. منم فقط کناره هاشو خوردم.


 
 
چشم
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
نماز
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۱
 

نمازم شده اسقاط تکلیف محض. اقامه نماز کجا، من کجا.

تو زبان عربی اقامه به معنای برپاکردن ستون خیمه است. یعنی اون ستون اصلی که نباشه خیمه هم نیست. انقد خوب بودم. مسواک میزدم قبلش، از گناه منو دور میکرد. الان هیچی. وقتی نمازم کوک نیست انگار هیچی ندارم. بیخودی زندگی میکنم.

خدا برم گردون.


 
 
س.
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
آخر هفته
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٧
 

پنجشنبه برنامه خونه ما بود. ساعت ده. خواهرمم زنگ زد منم میام. از قضا ساعت ده یه برنامه ای داشت که خانوما حتما می خواستن ببینن، ما هم می خواسیم فوتبال بازی کنیم. البته این اتفاق همیشه میفتاد، اما زورمون به خانومامون می رسید. این دفعه پای آبجی خانوم در میون بود، که نه زور من بهش می رسید نه مهدی.

تازه روز قبلش با مهدی چقد تمرین کرده بودیم که علی رو ببریم. دیگه به داداش گفتم خودتون مشکل رو حل کنید من میزبانم. ته دلمم دوست داشتم برنامه رو ببینم. آخه فوتبال جدیدا همش می بازم. دیگه جذابیت نداره.

بعد رفتن مهمونا با فرشته فیم لیون رو دیدیم. من قبلش دوبار دیده بودم. اما انقد خوبه و بازی ناتالی پورتمن قویه، ده بار دیگه هم می تونم ببینمش. فرشته اصلا خوشش نیومد. چون دوست داره قهرمانای فیلما آخرش با یه نفر ازدواج کنن یا حداقل نمیرن. که تو این فیلم لیون منفجر شد.

بعدش خانمی خوابید اما من تا چهار و نیم بیدار موندم ساکر استارز زدم. دلم نمیومد بخوابم. تا خوابیدم گوشی زنگ زد واسه نماز. صبح جمعه بود دعا مستجاب می شد، اما انقد خوابم میومد بعد نماز گفتم، دعا ها را تو تخت زیر پتو میگم. به دعای اول نرسیده بودم خوابم برد. یه عالمه دعا داشتم. حیف.

جمعه بابا نهار اومد خونمون. یه عالمه تخم مرغ محلی سوغاتی آورده بود. انقد خوشم میاد یه نفر از کپورچال میاد خونمون.

پنجشنبه و جمعه تمام کارایی که این مدت انجام نداده بودم رو ردیف کردم. یه عالمه خرید کردم. نونم خریدم. نزدیک دو هفته می شد نون نداشتیم. یعنی داشتیم از اینا بود که از بقالی می خریدم. اما فایده نداشت.


 
 
ودیعه آشغالی
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٦
 

فرشته همش شکمش درد میکنه و بی حاله. با خلوت تر شدن سرم بیشتر تو کارای خونه کمک میکنم. اما تو خونه ما کار سخته، چون فرشته یه شمه هایی از مامانم داره. وسواس.

وقتایی که حواسش به کارم هست، تلاش و جدیت از خودم نشون میدم. وقتایی هم که نیست با قواعد خودم کارو پیش میبرم.

مثلا ودیعه آشغالی. اینجوریه که وقتی جارو زدنم تموم شد، هر آشغالی که بعدش دیده شد با ضربه پا به نزدیک ترین مخفی گاه (مثلا زیر مبل) برده میشه تا دفعه بعد با جارو برقی خورده شه. و شیوه هایی از این دست.

اصن بهم فشارم نمیاد.


 
 
روزای معمولی
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٥
 

خداروشکر امروز رفتم آزمایشای پزشکی. پول نذر کردم بدون دردسر انجام بشه، که به شکل بی سابقه ای یه روزه تموم شد.

تو کارم بعد تمام شدن همه اون ماجراها، با علی رضا پروژه به تعلیق در اومده خواب رو احیا کردیم. مکانی که دو ماه پیش برای خواب آماده شده بود، با درایتی خاص در طول این یه هفته به محل تعویض لباس بدل شده بود. هربار اونجارو نگاه می کردیم، اشک تو چشامون جمع می شد.

کار این پسره رو هم با یه عالمه اصلاح بهش دادم. انقد گیج بودم مقدمه نذاشته بودم واسه کار.

وامم فعلا بودجه نیست، پس لازم نیست برم دنبالش.

زمان آزمون رانندگیم مشخص شد. انشالله دو هفته بعد.

به یه آرامشی رسیدیم. خدایا به این آرامش بیفزای. نمی دونم با این همه وقت چه کنم. باید روزه های موندمو بگیرم. انشالله قراره با خانمی فقط فیلم ببینیم.

عاشق این روزای معمولی زندگیمم.

 


 
 
خوسة الخاسرین
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٢
 


 
 
خرید عمده
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٢
 

یکی از جلوات رحمت الهی اینه که اعمال مارو به شکل عمده خریداری میکنه. مثلا توی نماز جماعت اگر نماز یک نفر قبول شه، بقیه نمازهارو هم قبول میکنه.

یا پیامبر (ص) حدیث داره که وقتی میخوایید دعا کنید، اول صلوات بفرستید، چون صلوات دعایی که خدا حتما قبولش میکنه، بقیه دعاها هم به واسطه صلوات خدا قبول میکنه.بازم عمده. 

از اون بالاتر (فک میکنم شیخ بهایی که میگه) دلیل جمع بودن ضمایر در سوره حمد "ایاک نعبد و ..."، همینه. نمازمون رو گره میزنیم به نماز بزرگان، اینطوری خدا نماز ناقص مارو هم قاطی بقیه نمازها میخره.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
فشار کاری
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱۱
 

فشار کاری خرد کننده است. دیشب که تو محل کار خوابیدم (جمعه فک کن). اگه دوری از خانومی رو در نظر نگیریم باید بگم خوش گذشت. استاد تا ساعت 12 موند حرف زدیم. بعدشم که از شدت خستگی بیهوش شدم. بخاری برقی و فن کویل رو همزمان زدم.

پایان نامه ای ام زنگ زد که اصلاحات چی شد. تازه یادم اومد امروز روز آخرشه. به علی رضا اس دادم لپتابتو بیار. تا صبح رسید، سریع شروع کردم اصلاحاتشو انجام دادم. علی گفت ایکاش میگفتی منم میومدم تا صب فیلم میدیدیم. از قصد به رییس گفته بودم شماره دومشو ندارم که نیاد الکی. اما اگه میومد خلی حال میداد.

امروزم خیلی کار داشتیم. ارایه. منم ارایم داغون. اما خداروشکر خوب بودم. تازه برم خونه هم کار دارم. هرچی میخوام سرمو خلوت کنم بدتر میشه.


 
 
همه چی
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٩
 

چهارشنبه نرفتم سر کار. مقاله اون پسره مونده بود. از صبح پاشدم بکوب کار کردم. غروبم هم با مهدی اینا رفتیم تیراژه خرید. فرشته یه عالمه خرید کرد. پول نذر کرده بودم خریداشو انجام بده. چون اگه خودمون میخواسیم بریم سخت بود. شامم رفتیم نشاط. ایکاش دوتا همبرگر میگرفتم واسه خودم. فرشته گفتا. 

دوباره پنجشنبه زود پاشدم. مقاله باید پنج هزار کلمه میشد. تا شب نزدیکای ساعت نه تمومش کردم. شب نشینی خونه مهدی اینا بود. با آژانس رفتیم به علی اینام گفتیم با ما بیان. حسین هم بود. از قضا پنجشنبه اداری زنگ زد همه باید جمعه بیان سر کار واسه بازدید. اعصاب خط خطی. یاد تمام روزایی افتادم که پیچونده بودم. از جمله چهارشنبه. واسه همین شب زود اومدیم. ساعت دو.

چند روزه زیر شکمم درد میکنه. فک کنم از استرسه. فرشته میگه تمام نشانه های بارداریو بطور کامل دارم، تشویقم میکنه از بیبی چک استفاده کنم.

تمام استرسام ایناست.

دوباره واسه سفر اجباری باید برم تست پزشکی. خود ماموریت. این پسره دفاع کنه راحت شم. رانندگی که امتحانش فعلا کنسل شده. بارداری فرشته. وام اهل قلم که باید برم دنبالش. سایتم که هیچ مطلبی توش نزاشتم.

الانم تو راه محل کارم وگرنه وقت نمیکردم بنویسم.


 
 
کشیده
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٤
 

وزارت علوم باید طرحی رو تصویب کنه که استاد اجازه داشته باشه. آزادانه به بعضی دانشجوها کشیده بزنه.

انقد که تعدادیشون بیشعورن.

نمیدونم اینا چه جوری تربیت شدن. هر کدومشون یه سازی میزنن. ترمای قبل یکی بود نمیدونم چه جوری تو یه ترم همه کس و کارش مردن.همش غیبت. بعد نمره ها فهمیدم چه کلاهی سرم رفته. 

الان خودم گرگ شدم، واسه موجه کردن غیبت به خاطر فوت نزدیکان، گواهی فوت به همراه اعلامیه مطالبه میکنم. اصلا حضور دانشجو واسم مهم نیستا، این که فک میکنن ما نفهمیم اونا زرنگ لجمو در میاره.

خیلی کمن که بخوان چیزی یاد بگیرن، فقط دنبال مدرکن.

انشالله این ترم افتاده زیاد داریم.


 
 
فیلم
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
 

چهارشنبه با خانومی فیلم نهنگ عنبر رو دیدیم. تا نصفه هاش خیلی خوب بود. بعدش افت کرد. مهدی دانلودش کرده بود، نگرفتم رفتم سی دی ارجینالشو خریدم. الانم سوژه شدم.

دچار تناقض شدم. فیلما و آهنگای خارجیو دانلود میکنم. چون اصلا در دسترس نیستن. اما وجدانم میگه دلیل نمیشه.


 
 
پایان نامه
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
 

این آخر هفته همش داشتم رو پایان نامه کار میکردم. فصل نتیجه گیری. این آخریو اول رد کرده بودم، بعد چند ماه دوباره زنگ زد با اصرار و افزایش قیمت مجابم کرد.

خداروشکر روزی خداست.

تو خونه نون پیدا نمیشه. حتی فرصت نکردم برم نون بخرم. فرشته اعتراض میکرد که نون ندارم صبحانه بخورم. براش از ارزش صبر در زندگی گفتم. اما ظاهرا قانع نشد چون با فن مشت مار به سمتم حمله ور شد. روز فرشته هم به محاق رفته. روزی که من توش ظرفارو میشورم. دیروز قرار بود اینکارو بکنم که ...

همسری هم هورموناش قاطی شده. البته خوبه اما بیشتر دوست داره دراز بکشه و کار نکنه و از مزایای بارداری استفاده کنه. دیشب شام قول ماکارانی داده بود که نکرد و با یادش خوابیدیم. به هر حال یادشم ماکارانیه دیگه، خوبه.


 
 
تولد ممول
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
 

پنجشنبه تولد ممول بود. واسه کادو از پاساژ الماس یه اسباب بازی مسخره و گرون خریدم. فامیلای جوسی دعا هم بودن. خیلی پولدارن. مثلا داداشش ماشالله تو کار ساخت پاساژه. صحبت همش از ملک و سند و ماشین بود. حوصلم سر رفت. قدیما پولدار میدیدم روحیمو از دست میدادم. خداروشکر الان اصلا. معلومه جهان بینیم عوض شده. تاثیرات یاد مرگه.

آبجی خانوم فرشترو برد که تو کارا کمکش کنه. هر ترفندی زدیم نره نشد. بهش میگم قضیه رو  بگو بهش دست از سرمون برداره. دیدم حق داره، اگه آبجی خانوم بفهمه مامانمم میفهمه و مث دفعه قبل همه باخبر میشن.