گندم زار من

رسیدن
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢۸
 

خلاصه دیروز هواپیما با پنج ساعت تاخیر اومد. مراسم سال عمه رو از دست دادیم. خداروشکر فرشته خوبه. همش نگران بودم. الانم مغازه رسول پشم چینم. موهام باز مث گوسفندا شده.


 
 
پرپر
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٧
 

دکی که اصلا اجازه سفر نمیداد. خلاصه فرشته شرایطو توضیح داد و اونم گفته مگر با هواپیما. علیرضا یه آشنا داشت سریع زنگ زد، واسه امروز دوتا بلیط جور کرد. 

از ترس پنجشنبه آخر سال زود اومدیم به ترافیک نخوریم. پرواز نه و پنجاه بود ما یه ربع به هفت اینجا بودیم. هی به این آژانسیه گفتم دیرتر بریم بهتر نیست.

خاک تو اون تجربتون.

اینجا هم الان تو برد زده پرواز با یه ساعت تاخیر انجام میشه.

مثلا میخواسیم تو کمترین زمان ممکن بریم. 

خدا کمک کن.

پ. ن. یه ساعت دیگه هم به تاخیر قبلی اضافه شد. خدا لجم گرفته. کمک کن به یه جایی برسم بزنم دهن اینارو صاف کنم.


 
 
چهارشنبه سوری
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
 

شب چهارشنبه سوری، نه کسی دعوتمون کرده نه ما کسیو دعوت کردیم. همینجوری نشستیم تو خونه. از ترس ترقه نرفتیم بیرون. همیجنوری من تو خونه راه میرم فرشته میترسه، چه برسه به امشب.

تازه نهارم به جای سبزی پلو با ماهی، قیمه خوردیم. کابوس غذاهای من.

این همش نیست. شام اضافه قیمه ای که مونده. خانمی حال غذا درست کردن نداره.

یکی از چیزای عجیب در مورد من این که شبا دوست دارم حتما زیر گاز روشن باشه و یه غذایی رو در حال قل قل ببینم. اصن شب گاز خاموش باشه انگار یه چیزی کمه.

یه آهنگی به اسم ماه و ماهی رو همش گوش می دم. خیلی خوبه. خوانندشم، حجت اشرف زاده است.

فردا معلوم میشه میتونیم بریم شمال یا نه. خدا کمک کن.


 
 
ساکراستارز
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢۳
 

خلاصه نبود ماشین رو بهونه کردم. وگرنه مجبور بودم امروز که تعطیل بودم می رفتم. واقعا هم باید حمل و نقل با اونا باشه.

فرشته گیر داده به این فیلمای آشغال کره ای. دیشب ساعت دوازده می خواست ببینه منم از اونجا که اصلا نمی تونم تحمل کنم، رفتم در بستر. تا ساعت دو و نیم ساکر استارز زدم.

احساس می کنم تو دنیای ساکر استارز همه از من بدشون میاد. چون همیشه سعی کردم ناجوانمردانه بازی کنم. انقد لفتش می دم و آروم بازی می کنم تا طرف عصبانی شه. خیلیا وسط بازی ول می کنن میرم. درست همون چیزی که من می خوام. مثلا یه بازی ده دقیقه ای ممکنه یک ساعت و نیم طول بکشه. خودم از صبرم به حیرت می افتم.

هنوز معلوم نیست که بتونیم عید بریم شمال یا نه. همه چیز به نظر دکتر فرشته مربوطه. انشالله که بتونیم.


 
 
حدیث حضرت فاطمه (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢۳
 

حضرت فاطمه (ع) جمعه نزدیک غروب به فرزند خود می فرمود: به بالای بام برو، هروقت نصف خورشید غروب کرد، بگو تا برای دیگران و خود دعا کنم.


 
 
وبلاگ خوس
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
نینوس یک.
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
عید
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٩
 

خداروشکر اسفند همیشه حس خوبی بهم میده. یه جنب و جوشی تو جامعه هست که به منم سرایت میکنه. برخلاف عید که از همون روز اولش "جرس فریاد میدارد که بر بندید محمل ها". حیف خدا دید و بازدیدارو دوست داره وگرنه عیدا میرفتم تویه جنگلی متواری میشدم. سیخ نشستن و اظهار فضل کردن، خنده های پلاستیکی و زوری، ناله از وضع اقتصادی.

دوست دارم مال خودم باشم. اگه واسه پول و وقتمون برنامه نداشته باشیم دیگران واسشون برنامه ریزی میکنن.

دوست دارم عیدا خونه مادرم باشم. برم پیش زیگول. ماهی گیری. با برفی و چوچان وقتمو بگذرونم. لب دریا آتیش درست کنم. توی خوردن غذاهای خوب به دیگران ملحق شم. با خانمی بریم در دامان طبیعت.

تو این عمر کوتاه باید مشقت دیدن چه کسای رو تحمل کنیم. یکی حسود، یکی بیشعور. مثلا یه نفر تو اقواممون هست شهوت کلام داره. نمیدونم من چه سرنوشتی داشتم که مخاطب مورد علاقشم هستم. راجع به یه مسئله بیخود میتونه ساعت ها حرف بزنه. بدون اینکه مبالغه کنم. و جالب اینکه توی این مونولوگ طولانی یه لحظه هم نمی ذاره چشم ازش برداری. مثلا میوه ای بخوری، آبی بنوشی. هرگز. تا همین سال پیش میگشت تو هر جمعی منو پیدا میکرد. همه دارن میوه و آجیلشونو میخورن، من بیچاره ... چه موزها که پوست کندم و تو دستم سیاه شد. چه چایی ها که نخورده سرد شد.


 
 
قورباغه
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٧
 

این روزا مث قورباغه ایم که آفتاب بهاری پشتش رو گرم کرده از خواب زمستونی بلند شده. حس خوبیه. هوا عالیه. دلم تنگ شده بود واسه این هوا. امسال اصلا تحمل سرمارو نداشتم. فک کنم چون اصلا درست و حسابی تابستون ندیدم.

دوباره چند روزه میرم نهارخوری. قبلا اصلا رغبت نمیکردم کاپشن بپوشم برم. حاضر بودم نون خالی بخورم.


 
 
آزمون
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱۱
 

برگشتم. امروزم مرخصی گرفتم که بریم آزمون رانندگی. دو زنگ کلاسمو کنسل کردم. ساعت هفت رفتیم. میگه سرهنگ امروز نمیاد.

.... ......................... ......... .................. ...........

این نقطه چینا همش دشنامه. دشنامای خیلی بد. خیلیییییی.

دست از پا دراز تر برگشتیم. حال روحی افتضاح بود. چون از خدا کمک گرفته بودم و خودمم تمام تلاشم رو کرده بودم، فهمیدم حتما خیری بوده.

فرشته هم داغون بود. مخصوصا این که مجبور شده بود صبح زود پا شه. بهش گفتم به این فک کن که لحظه مرگ وقتی همه زندگیمون مث یه فیلم از جلوی چشمامون رد میشه، همه این ناراحتی ها واسه این چیزا چقد خنده دار به نظر میاد.


 
 
هفته نشاط خانوادگی و کرامت فردی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٥
 

هفته نشاط خانوادگی و کرامت فردی که همیشه اولین هفته اسفند برگزار میشد، بی مصرف افتاد. دور از خونه. تولد فرشته بود و سالگرد ازدواج. همیشه جشن های باشکوه برگزار میکردیم. یه عالمه خوردنی و ...

هیچی به هیچی

فرشته رفته خونه داداش اینا. خوبه باز حداقل با آبتین بازی میکنه. امتحان رانندگیمونم واسه صدمین هفته از دست رفت.

خدا کمک کنید.


 
 
ترجمان
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢
 

خیلی سخت بود. خیلی. در این که تجربه منحصر بفردی بود شکی نیست. اما حس اجباری بودنش بدجور تو ذوق میزد. همون اولش همه کشیدن کنار. من موندم وسط معرکه. پنجشنبه هم درگیر بودم حتی. خیلی دعا کردم خدا کمکم کنه. کلا میشه گفت ترجمه خوبی بود. همه راضی بودن خداروشکر. تازه فهمیدم باید حسابی واسه ترجمه همزمان خودمو قوی کنم.

علی رو واسه مطلب گذاشتن تو سایت آوردم. خودم نه وقتش و دارم نه احساس میکنم حوصلشو.

جمعه با خانومی رفتیم خرید سر ماه. یه عالمه خرید واسه ویار کردیم. شبشم مهمون اومد. نسرین اینا با مهدی اینا. دیگه همونطور که خدا تو داستان حضرت ابراهیم بهمون یاد داده بود، بخشی از خریدای ویاری رو که حتی خود منم نخورده بودم، آورد. تشویقش کردم. همیشه اینجور موقع ها داستان حضرت ابراهیم رو مرور میکنیم. که گوساله رو واسه مهمونا قربانی کرد. به فرشته گفتم خاصیتی که تو اینا بود رو خدا بهترشو بهت میده. خداست که تاثیر میده.