گندم زار من

عکس
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٩
 

همسر فداکار

عکس


 
 
موزه
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٩
 

بدم میاد از موزه.

دیروز مجیدو دیدم. تو هر کشوری بهترین دوستمه.


 
 
حدیث امام مهدی(عج)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳
 

برای تعجیل در فرج بسیار دعا کنید، که فرج من فرج شما نیز هست.

امام مهدی (عج)


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳
 

دیروز خانومی بعد از سونوگرافی مسئله نی نی رو به مامانم و آبجی خانم گفت. آخه عروسمون که الان بارداره تا پنج ماهگی نگفته بود. همه ناراحت شده بودن. همین موضوع باعث شد که عروسمون عنوان برازنده میمون خانم رو تا مدتها در محافل خصوصی به دوش بکشه (فرشته فقط با بکار بردن این لفظ آروم میشد).

فرشته میخواست جاریش نفهمه و از اونجایی که گفتن به مادر من معادل پخش سراسری در کل فامیله تردید داشت. اما پس از صحبت های فراوان به این نتیجه رسیدیم که دعای مادر و پدر چیزی نیست که بشه ازش گذشت.  واسه همین دیروز گفتیمو در واقع تقاضای دعای خیر کردیم.

دیروزم شب تولد امام زمان، از امام خواستم واسمون دعا کنه. صالح و سالم باشه انشالله.

دیروز فرشته عکس سونو رو فرستادالان هفت هفته و پنج روزشه. تو عکس که زیاد شبیه پدر مادرش نبود.


 
 
پشتی گرم
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧
 

امروز تو مترو رو آخرین صندلی نشستم. سمت راستم یه خانومی بود. گفتم تقوا پیشه کنیم. چسبیدم سمت چپ میله ام گرفتم. تو اون سرما خیلی گرمو نرم بود. تو دلم گفتم ایکاش متروهای ایرانم آخر ردیف صندلیا به جای شیشه، از این پشتیا بزارن.

تو افکار خودم غرق شدم و تمام وزنمو انداختم رو اینور که یهو پشتیه تکون خورد تبدیل شد به یک مرد میانسال عظیم الجثه. با یک نگاه غضب آلود رفت اونور وایساد.

 

 

دمننننن منن دمننن.

تکیه به باسن فردی که شلوار مخملی پوشیده. اون پشتیه. هرچی نرمه پشتیه. چون گرم بود پشتیه.

آرمانهای انقلاب این بود.

 

باز خداحفظش کنه هیچی نگفت.


 
 
حدیث امام سجاد (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٤
 

چناچه وارد بازار شوم و درهمی داشته باشم و با آن برا خانواده ام گوشتی بخرم که بدان رغبت کرده اند، برای من محبوبتر است از آن که بنده ای را آزاد سازم.

امام سجاد (ع)


 
 
ذکر
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٤
 

یا خیر حبیب و محبوب صلی علی محمد و آل محد

این ذکریه که شیخ رجبعلی به شاگردش یاد میده. میگه وقتی نامحرم دیدی سرتو بنداز پایین این ذکرو بگو.

عجیب اینجا جواب میده.


 
 
خاطرات
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢
 

اینجا وقت سرم شلوغه همه چی عادیه، تقریبا همیشه هم اینجوریه. اما امان از وقتی که بیکار میشم. سیل احساسات جورواجوره که هجوم میاره به ذهن خسته ام. انگار که میخوان غرقم کنن.

یاد مامانم میفتم که میومد دبستان دنبالم. با اینکه داداشم بود، میتونستم با اون بیام. اما سال اول همیشه میومد دنبالم. کیفمو میدادم بهش. چقد بازیگوشی میکردم. چقد شاد بودم. نمیدونم تو عمرم به اون اندازه طعم شای رو چشیده باشم. این که بعضی چیزا دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه، آدمو به گریه میندازه. یاد شعر پینک فلوید میفتم. واقعا چمنا سبزتر بودن. خورشید یه جور دبگه میتابید. انگار که نوازشم میکرد. خورشید الان یا رنگ پریده است، یا میخواد آدمو بخوره.

یاد روزی میافتم که برادرم میخواست دوچرخه سواری یادم بده. قبلش بهش گفتم دوچرخه رو ول نکنیا. اینکه میگن اونجوری کسی دوچرخه سواری یاد نمیگیره چرته. قولم داد. به ته بلوک یک که رسیدم تازه متوجه شدم آقا قولش رو شکسته. از اون دور داد زد اونجوری که تو میخوای کسی دوچرخه سواری یاد نمیگیره.

وقتایی که بابام میومد خونه، بدو میرفتم ببینم چی خریده. میوه هارو میداد میگفت اول بشورا. همیشه میگفت. شیوه تربیتی خودش رو داشت. تکرار تا حد مرگ.

عیدا وقتی دو هفته میرفتیم خونه بابابزرگ اینا. بوی چوب سوخته.

کلاس چهارم که مث همیشه شاگرد اول شدم، آبجی خانوم با تمام پولش یه پاکن بزرگ آبی خرید واسم. انقد احساس پشت او پاک کن بود که اصلا دوست نداشتم از قدش کم شه. به شکل یه مهمون وی آی پی بهترین جای جامدادی رو تا سال ها به خودش اختصاص داد. ایکاش الانم داشتمش. اکسیر عشق توش داشت، مثل زخم هری پاتر میتونست جادوی سیاه رو ازم دور کنه.

شب اولین روزی که میخواستم برم دانشگاه. دانشگاهی که یه عمر عکسشو پشت پنجا تومنی میدیدم.شبی که فهمیدم تو ارشد رتبم شده شیش.

پیاده روی های تو بلوار کشاورز.

روزی که تو اون رستوران به خواهرم گفتم، نظرش راجع به فرشته چیه. خواهرم از خوشالی یه جیغ کوچیک زد. عجیب از همون موقع مطمئن بودم، همسرم فرشته است. حتی قبل از اینکه به خودش بگم.

اولین بار که رفتیم بلوار انزلی.


 
 
کرامات
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢
 

اگه آدم بزرگی میشدم، بعد قرار بود یه کرامتی بهم میدادن، مطمئنا طی الارض رو انتخاب میکردم. نه اینکه الان هیچ کرامتی نصیبم نشده باشه.

خیلی وقتا درب ها خود به خود جلوم باز میشه. مخصوصا جلوی فروشگاه های بزگ و آسانسورا. ناشکر نیستم اما ایکاش به جاش طی الارض رو میدادن.

اونجوری میتونستم از اینجا به سمت فرشته ام پر بکشم.

باور کردنش سخته، اما خیلی از صبحای زود که میخوام برم سوار سرویس شم، مخصوصا زمستونا از ته قلبم دعا میکنم. بعد چشمامو میبندم دانشگاه رو میارم تو ذهنم (احتمالا طی الارض همینجوریه دیگه)، چشمامو وا میکنم ضایع میشم، در خونرو محکم میبندم میرم پی کارم.


 
 
حدیث امام حسین (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢
 

دارایی تو اگر از آن تو نباشد، تو از آن او خواهی بود. پس به آن رحم نکن، چون او به تو رحم نمیکند و پیش از آنکه او تو را بخورد، تو او را بخور. چه خوب گفته اند در تفسیر زهد که " زهد آن نیست که مالک چیزی نباشی، بلکه زهد آنست که چیزی مالک تو نباشد".

امام حسین (ع)