گندم زار من

زن دایی
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳٠
 

سوار ماشینیم با آقا یوسف اینا انشالله داریم میریم شمال. مامان فرشته بنده خدا پاش سیاه شده بود. یه انگشتشو قطع کردن. بریم عیادت. وگرنه اصلا حال نداشتم برم. زن داییمو خیلی دوست دارم. قدیما که میرفتیم خونه بابا بزرگ اینا، خونه دایی اینا اتاق آخری بود. ما هم اتاق وسطی میموندیم. زندایی همیشه شاد بود. یه شعر معروفم واسه من میخوند.

ممد علی ممد علی، مال دنیا بگو چی چی داری.

یا سلام سلامتی بده.


سمت چپی زنداییه. وسط مادربزرگم. راستی مامانم. اون که نشسته هم خاله زیبا. اونجا هم دست از کار نمی کشه.

پ. ن. ساعت ده ونیم با بی حوصلگی تمام رسیدیم. تو تمام مسیر آقا یوسف مداحی گذاشت با صدای بلند. یه آهنگشو صد بار زد تو تکرار. "قدم به قدم به یاد حرم". صدای بچه ها هم از یه طرف. مغزمون میخواست منفجر شه. از صمیم قلب دعا کردیم خودمون ماشین دار شیم.


 
 
سوال از استاد
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٥
 

پرسش شما

با سلام خدمت استاد محترم استاد من وبلاگی دارم که روزمره های خود را در آن می نویسم. منتها هرگاه کار خوبی انجام می دهم می مانم که در وبلاگ بنویسم یا نه. از یک سو با خود می گویم با بازگو کردن کار خوب امر به معروف می کنم و از سوی دیگر می گویم شاید ریا شود. در نهایت دست می کشم و نمی نویسم. به نظر شما چه کنم.

پاسخ

دوست محترم

 

چنانچه از غرور نفس در امانید و می دانید خوبیها صرفا لطف حق است بنویسید اما متذکر شوید به عنایت و لطف حق چنین و چنان شد. موفق باشید.


 
 
زیارت امام رضا (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
حجاب
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٢
 

بنا به گفته های استاد وقتی میمیریم حجاب های جسمانی برداشته می شه. دیگه حجاب خوردن مثلا وجود نداره. واسه همین خدا رو بی پرده تر می تونیم ملاقات کنیم.

اینجوری مردن هیجان انگیزه.


 
 
نمک
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۱
 

پرسش شما

با سلام خدمت استاد محترم در روایات آمده است پیش از آغاز غذا و پس از آن از نمک استفاده نمایید. اما پزشکان امروز استفاده از نمک را توصیه نمی نمایند. آیا این روایات صحیح می باشند؟ به عبارت دیگر این کار را انجام دهیم؟ با سپاس فراوان.

پاسخ

دوست محترم

 

بله چنین دستوری آمده است البته بدیهی است نمک خوردن نیست بلکه طعم نمک است که با اندکی دست می دهد و منافات با مصرف نمک هم نیست و در این حد انجام ان خوب است موفق باشید.


 
 
تردمیل
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۱
 

با وجود مخالفت های شدید تردمیل رو خریدم. فرشته میگفت پولشو بده واسه خونه لوستر بخریم. خلاصه راضیش کردم.

همه منجمله برادر و داماد معتقد بودن پولو داری میریزی دور و نهایت شش ماه ازش استفاده کنی. که من هم وقعی نذاشتم.

دیروز اولین ورزشم رو هم انجام دادم که عالی بود.

لا موثر فی الوجود الی الله

خدا خودت به این ورزشا خاصیت بده که انشالله سالم بمونیم.


 
 
رانندگی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۱
 

خداروشکر بالاخره تو سن سی و یک سالگی و اندی تعلیم رانندگی ثبت نام کردم. فرشته هم همینطور. حالا با یه مشت جوون هجده ساله باید تو کلاس بشینم. نمی دونم چرا هیچ وقت ذوقی واسه رانندگی نداشتم. اما دیگه هم سخت بود بدون ماشین هم اینکه خیلی از طرف خانواده تحت فشار بودم. از مامانم بگیر تا حتی خواهرزاده هام. محمد امین به من تیکه می انداخت.

حالا انشالله دیگه بعدش که ماشین خریدیم، ذوق هم پیدا می کنم.

یا حفیظ مارو حفظ کن تو رانندگی. از یادگرفتنش تا آخر. چشم و گوش و حواسمون باش که اتفاق بدی نیوفته.

هزار تومنم نذر کردم آموزش بدون مشکل پیش بره.


 
 
مهمانی
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۸
 

نمی دونم چرا از وقتی اومدیم خونه کار تمومی نداره. تمام آخر هفته ها در حال دویدنیم. البته به قول فرشته خدا کنه همیشه از این دویدنا باشه.

پنجشنبه ای رفتیم سمت خونه آبجی خانوم واسه خرید رو تختی. نهارم اونجا بودیم. نمی دونم چرا دست پختش تحلیل رفته بنده خدا. سفارش ماهی داده بودم که حسابی پشیمون شدم. رو آوردم به فسنجون که دیدم همون ماهی بی نمک بهتره. واسه خرید رو تختی اومد همراه با جوسی دعا. یه بنسای خوشگل خریدن. به انتخاب من. دیگه بنسای ما گل تک فامیل نیست. خوسه می گفت یه زشتش رو انتخاب کن. امان از وجدان.

شب علی اس داد بیاید اینور. فرشته کار داشت. راضیش کردم بریم دو دست بازی کنم. که دو دست شد هفت دست. چهار سه بردمش. البته دستش خراب بود. نمی دونم دسته منم خراب بود یا بهونه میاوردم. خودمم نفهمیدم. آخه یه دست خفن باختم. بازی چهار هیچ برده رو پنج شش باختم. خاکککک.

خاله نصیب می خواست بیاد آبتین رو ببینه. دیدیم بعدازظهر بیاد این همه راهو بعدم بره، بی مرامیه. سحر که با بچه نمی تونست دعوت کنه، خواهرمم نفهمیدم مشکلش چیه با اونا، خلاصه خودمون دعوتشون کردیم. با رضایت کامل. چون خدا مهمون رو دوست داره. البته خیلی قبل از اینا می خواستیم دعوتتشون کنیم که به خاطر پرده به تعویق انداختیم. که خداروشکر پرده هاروهم سه شنبه نصب کردن.

فرشته یه عالمه غذای خوشمزه درست کرده بود. ماهی شکم پر، فسنجون و مرغ سوخاریم از پایین گرفتیم. واسه جوسی دعا هم میرزا که باید می رفت ختم نخورد.

کم پیش میاد همسری، آبجی خانوم و عروس یه جا جمع شن بعد غیبت نشه. دیگه به فرشته سفارش کردم اینهمه هزینه نکنیم واسه مهمونی، بعد همین که خاله اینا رفتن بشینین غیبت کنین اجرش دود شه بره ها. خداروشکر غیبت پیش نیومد.

بنده خدا خاله دوبرابر اونچیزی که فک می کردیم واسه خونه جدید پول داد.

شب سحر اینارو نگه داشتیم. با آبتین کلی بازی کردیم. خوب شده. گرد. مهدی هم اومد دیگه دهن منو با بازی صاف کرد. سرم گیج می رفت. آخر یه دست بهش باختم تا راضی شد.


 
 
آبتین
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٥
 

این آبتینه. دلیل تمام عمو شدنام.

عمرا بچه رو تو این سایز بغل نمی‌کنم. دیگه برادرزاده فرق داره. انقد بسم الله گفتم، سفت بغلش کردم. خیلی سفت از قیافم معلومه.


 
 
حدیث امام هادی (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٠
 

مصیبت برای کسی که صبر میکند یک مشکل بیش نیست، ولی برای کسی که بی تابی میکند دوتاست.

امام هادی (ع)


 
 
بیداد
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٠
 

تا  تخت و صندلیارو بیارن انقد بدقولی کردن. بیچاره فرشته هر روز یه تی دستش بود داشت اتاق رو تی میکشید به امید اینکه اون روز میارن. از من انتظار داشت زنگ بزنم داد و بیداد کنم تا دلمون قدری خنک شه. در حالی که این کار از من ساخته نیست. نه میتونم داد بزنم نه دشنام بدم. بعضی وقتا این آدمارو میبینم تو خیابون در حال عربده کشی. با دهن باز نگا میکنم. از خودم میپرسم چجوری آخه. البته نه اینکه حقم تو جامعه خورده شده باشه. برعکس همیشه جلوتر بودم. قک میکنم خدا اینجوری که من هستمو بیشتر دوست داره. خودشم کارامو ردیف میکنه.

خداروشکر ساعت یک شب تخت رو آوردن. خیلی قشنگه. یه پولی نذر کرده بودم خوب شه. خداروشکر.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٧
 

پرسش شما

سلام استاد در جوار بارگاه امام زاده صالح دعا گو بودم از خدا خواستم بیش از پیش عشق خود را در دل شما بیافکند.

پاسخ

دوست محترم زیارت و اعمال قبول باشد از دعای زیبای شما متشکرم و دعاگو هستم.

 


 
 
نماز
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٦
 

دوباره فرشته خانوم نمازو ترک کرده. دیگه گیر نمیدم. ظاهرا کلام اثر نمیکنه. به نظرم نمازی که الان باشه بعد با کوچکترین اتفاق مثل مسافرت طومارش پیچیده شه، نمیتونه آدمو رشد بده.

زرنگ باشم کیفیت نماز خودمو ببرم بالا که این روزا وضعش خرابه.


 
 
دشویی
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٦
 

اینجا وقتی آب قطع میشه، لوله ها هوا میگیرن خفن. بعد اگه شیرو باز کنی آب با فشار میزنه بیرون، داغونت میکنه. خلاصه قبل کلاس بود، گفتم یه سر بزنم به دسشویی تو کلاس حاجت قضا نشیم. با یه آرامشی نشستم. چن وقته واسه صرفه جویی آبو دیر باز میکنم. ایکاش اصلا باز نمیکردم.

همین که باز کردم انگار همه چی منفجر شد. آب با فشار خورد به کف دستشویی، پاشیده شد به سرو صورتم. باز تا اینجاش خوبه که.

طبق عادت معهود و سنت مالوف مشغول خواندن آواز بودم. از قضا اون لحظه به اوج آهنگ رسیده بودم. این یعنی دهنم کامل باز بود.

نیست خیلی دستشویی اتاق کارو میشوریم. سوسکا اگه یه شهری بسازن از دسشویی ما تمیزتره. وسط کارم بودم نمیتونسم برم سریع دهنمو بشورم. همینجوری دهن باز از شدت اشمئزاز نمیتونسم دهنمو ببندم، خندمم گرفته بود.

حالم بد شدا. اهههههه


 
 
امام زاده صالح
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٥
 

پنجشنبه با همسری رفتیم امام زاده صالح. ازهمون اول ازدواج قرار بود بریم. مادرم واسم هزارتا صلوات نذر کرده بود. دیگه قسمت شد رفتیم. یه عالمه دعا کردم. واسه همه. خیلیا یادم اومدن.

نهارم رفتیم ساندویچی هایدا.

شبش علی زنگ زد بیاید اینجا. ماهم از این در پریدیم تو اون در. چهار دو بردمش. خیلی کیف داد. مهدی اینام نبودن که زن داداشمم هی غرغر کنه بسه بسه. همچین مهدیییییییییییی ام میگه. تو مخه ها. فرشترو نصیحت میکنم میگم تو اونجوری نشی. خداروشکر نقطه مقابلشه.

دوست داشتم مث قدیما همش عکس بزارم اما لپتابم همچنان بعد از بیشتر از یک هفته عملیاتی نشده. کامپیوتر خونه هم که اینترنت نداره. انشالله ردیف شه عکسیش کنم. اینجوری اصن بهم حال نمیده.


 
 
اصغاث
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٤
 

این دو هفته همش درگیر سفارش پرده و تخت و ساعت اینا بودیم. واسه هر کدومش پول نذر کردم که خوب و خوشگل باشن. فرشته که اعتماد بنفسش خیلی کمه. سخت انتخاب میکنه. بازم همش شک داره. همش دوست داره یکی باشه تایید کنه. من خودم یه ذره اینجوریم اما خداروشکر نه دیگه انقد. الان شبها از ترس اینکه همونی نباشه که میخواد دچار اصغاث احلام (خواب های پریشان) شده.

هنوزم هیچکدومشون به خونه جدیدشون نرسیدن.

تازه باید بریم دنبال کلاس رانندگی. دیگه وقت گرفتن گواهی نامه است. سی و دو سالم هنوز ندارم. هرکیو بگی منو نکوهشم کرده. آخری خواهرزادم بود. نمیدونم چه مشکلی دارم. فک کنم از تنبلیه. تسویف. امروز فردا کردن. الانشم انقد برام سخته. انگار کوهه.

توکل به خدا. یا حفیظ حفظم کنید.


 
 
جعبه خاطرات نونهالی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳
 


 
 
جعبه خاطران نوجوانی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳
 

 


 
 
جعبه خاطرات دوران دانشجویی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳
 


 
 
جعبه خاطرات پس از دانشجویی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳