گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱
 

تا زمانی که بیماری به جد با شما درگیر نشده است، درگیر معالجه طبیبان نشوید، که اندک آن شخص را به مقدار فراوانش میکشاند.

امام موسی کاظم (ع)


 
 
پاستیل
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳٠
 

یه چن وقت بود خدا به دلم انداخته بود به بچه های فقیر که مجبورن گدایی کنن به جای پول خوراکی بدم. پول که به خودشون نمیرسه. بالاخره دیشب خدا این توفیق رو نصیبمون کرد. خیلی خوبببب بود. دیشب با همسری دوتاشونو دیدیم. پاستیل دادیم بهشون. انقد خوشحال شدن. فهمیدم خدا هم خیلی راضیه چون بعد از مدتها اولین جمعه بود که شبش حال روحیم بد نشد.

خدا شکرت همش از ناحیه شماست. بازم از این کارا یادمون بدین.


 
 
سجاف
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳٠
 

پنجشنبه تا وقت اذان صبح بیدار بودیم. اولش شب نشبنی رفته بودیم خونه علی اینا. ساعت یکم با مهدی اینا اومدیم خونمون. سحر میخواس یه بافتنی رو به سجاف یا نمیدونم چی چی برسونه. بلد نبود فرشته باید یادش میداد. ماشالله. یه ربعه قرار بود تموم شده که نزدیک سه ساعت طول کشید. اما خوب شد چون دارم روزه های قضامو میگیرم یه چیزیم خوردم. چهارو نیم رفتم در بستر دیدم بخوابم دیگه بیدار نمیشم تا وقت اذان ساکر استارز بازی کردم. خیلی حال داد.


 
 
قرآن معجزه زند
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٧
 

قرآن معجزه زنده است. یعنی مثل عصای حضرت موسی هر حق طلبی بهش مراجعه کنه تبدیل به اژدها میشه و تمام تردیدها رو به یقین تبدیل میکنه. منتها جامعه امروز درگیر جادوگری نیست، انفجار علمه. پس قرآن هم به شکل کتاب نازل شده.

دیروز داشتم قرآن میخوندم یکی از این اعجازهارو خدا نشونم داد.

یوم نطوی السماء کطی السجل

روزی که آسمان و مثل یک طومار جمع کنیم

من چون به کیهان شناس علاقه دارم میدونم طبق فرمول های انشتین ثابت شده جهان هستی کروی نیست و نمودار مکان زمان به شکل مسطح دقیقا مثل کاغذ گسترده شده. دقیقا مثل همین آیه. صدوچهار انبیا.

خدا رو شکر


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٥
 

خزانه داری میراث خوارگان کفر است

به قول مطرب و ساقی به فتوی دف ونی


 
 
شاهکار مهندسی مدرن
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
روزمرگی
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳
 

با وجود تمام تلاش‌هایی که صورت گرفت تا رابطه با حامد اینا کامل قطع بشه، چهارشنبه اومدن خونمون. از وقتی برگشته بودم می گفت تا اون روز به تعویق انداختم، یه بار، دوبار، ده بار. آقا لابد میل نداریم. کلا روی منو فرشته کم شد.

نه از روی بدجنسیا. دوست ندارم با همکارام ارتباط داشته باشم. ممکنه دردسر شه. خلاصه اصلا هم خوش نگذشت. دستگاه بازیشو آورده بود. صد بار منو برد. پنجشنبه با علی اینا رفتیم خونه مهدی اینا. جمعه هم مهدی نهار تقریبا سر زده اومدن خونمون. اتفاقا نهار فسنجون با اردک محلی داشتیم. به فرشته گفته بودم اردکش رو زیاد بذاره جشنی برپا کنیم که زهی زرشک. البته شوخی میکنم. خوش گذشت. شب هم علی اینا اومدن دوباره بازی. دیر رفتن، دیگه تا خوابم ببره شد یک و نیم. ساعت پنج هم پاشدم. کلاس هم دارم. فرشته هم خیلی خسته شد.

یه کار پایان نامه رو قبول کردم. انشالله خدا کمک کنه. هزار تومن هم نذر کردم. انقد یارو سر قیمت چونه زد. یهو یک میلیون آوردم پایین. باز حرف میزنه. میخواسم قبول نکنم دیدم تو این شرایط غلط اضافه نکنم بهتره. پنجشنبه و جمعه هر جور بود یکم روش کار کردم. خداروشکر کار خوبیه.

اینم من در حال کار.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
امتحان
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۸
 

لطف خدا شامل حالم شد امتحان مقدماتی آیین نامرو قبول شدم. بدون غلط. به خاطر کار زیاد نتونسته بودم وقت بزارم. سر امتحانم به شدت خوابم میومد. ذکری که استاد یادم داده بودو گفتم. معجزه کرد. هنوز معلوم نیست کلاسای شهری کی شروع شه. کلاسای آیین نامه که خیلی بیخود بود. میرسیدم خونه غش میکردم.

اتاقمو دارم عوض میکنم. میرم پیش علی رضا. احساس میکنم پیش اون راحت ترم. با اینکه استاد خیلی خوب بود. قراره اتاقو امروز بچینیم.


 
 
بسم الله الرحمان الرحیم
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦
 

چون ذات الهی پوشیده است و همواره پوشیده خواهد ماند، خداوند خودش رو با صفاتش به بندگان معرفی کرده. در بسم الله الرحمان الرحیم ما از اسم الله استعانت میجوییم. اسم در اینجا اسم صفاته. الله هم نامی از خداونده که در برگیرنده تمامی صفات الهی است. پس بسم الله میشه با استعانت از تمامی صفات الله.

 

 

 

 

 وقتی خداوند به جضرت نوح امر میکنه وقت عذابه، میفرمایند با بسم الله شروع کن و با بسم الله لنگر بیانداز. استعانت از اسم الله کشتی رو از موج هایی که به اندازه کوه بودن نجات داد.

 

 

 

 

 

 

 زندگی ماهم بی شباهت به طوفان حضرت نوح نیست. موج های بلند هوس، دنیا طلبی. باید با علم از بسم الله الرحمن الرحیم استعانت بجوییم.

برداشتی از سخنان دکتر محمد علی انصاری


 
 
دکتر الهی قمشه ای
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦
 

جمعه اولین قضای روزمو گرفتم. غروبش سخنرانی دکتر الهی قمشه ای در خصوص شادی رو با فرشته گوش دادیم. عالی بود.

شادی از وحدته و غم از کثرت. سلامتی هم از وحدت. چرا که تمام اجزای بدن برای یه منظور با هم کار میکنن اما وقتی بیمار میشیم یکی از اعضا ساز مخالف میزنه میشه کثرت.

صداشم دلنشینه. قرار انشالله همیشه گوش بدیم.

شبش علی گفت بیاید خونه ما. مهدی اینا هم اومدن. بازی کردیم. بد نبود. یه دست به علی نه تا زدم. یه دستم باختم. کی میخوام یاد بگیرم اینا بازیه. بعدش که برگشتیم با خودم صحبت کردم که واسه چیزای واقعی اخروی باید اینجوری ناراحت شم. اینبار باید بیشتر تلاش کنم.


 
 
کلاس
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦
 

من قرآن رو خوندم و دیدم خداوند مودبه، خدا بهم فهموند که باید مودب باشم. 

تو این کلاس رانندگی چنتا از این پسرا انقد بی ادبن. خیلی وقت بود از این آدما ندیده بودم. کلاسم خیلی بیخوده. چقدم نشستن توش سخته. میشینم اون ته کندی کراش بازی میکنم. گفتم مثلا پنجشنبه و جمعه کتابو بخونم. واقعا دیگه از من گذشته. معلوم نیست چه جوری باید امتحان بدم.

چهارشنبه نرفتم سر کار. صبحش با فرشته رفتیم هایپر سفیر. خوب بود. پنجشنبه هم سینا رو دعوت کردیم. سربازیش تموم شده. واسش پیتزا درست کردیم. به خواهرمم گفتیم بیاد. جوسی دعا رفته بود کربلا. پول نذر کردم همه چی خوب پیش بره و بچه ها آروم باشن. خداروشکر خوب بود. امین هی میرفت بالای تردمیل که بعد از یه تذکر جدی بیخیال شد.

بعد شام گفتیم علی اینا اومدن. دوباره فوتبال.


 
 
ایمان
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٢
 

دیروز ایمان اومد تو تلگرام. بعد تقریبا سه سال که از هم هیچ خبری نداشتیم. با این که هیچ وقت هم فاز نبودیم اما جفتمون گره خوردیم به خاطرات تکرار نشدنی دانشگاه. واسه همین دیروز که چت می‌کردیم حس خوبی داشتم. سهم ایمان از جعبه خاطرات یه توپ فوتبال دستیه و یه کارت اینترنت با عکس هرماینی گرنجر که چوب جادوگریشم دستشه.

جالب اینه که می‌گفت عاشق شده و بعد دختره ازدواج کرده. ایمانی که من میشناختم احساسات یک سیب زمینی نرسیده بهش طعنه می‌زد. کلا تصویرش پاک شد یه تصویر دیگه اومدم تو ذهنم. عادت نداشتم احساسی ببینمش.

به هر حال یه آهنگ جدید از دیتر بوهلن و یکی هم مشترکا از اونو توماس اندرس واسش فرستادم. درست مثل اون روزا که با هم مادرن تاکینگ گوش می‌دادیم و شعراشو نقد می‌کردیم.

خوشحال‌ترین قسمت اونوقتا بی‌خیالیمون بود. زندگی پیش رومون  مث یه علامت سوال بود که اصلا مهم نبود بهش جواب بدیم.

 


 
 
تنهایی
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱
 

فرشته نیست همه چی بهم ریخته. اما چون پای مادرش وسطه سعی میکنم روان پریشیم رو بروز ندم. باید طوری فضا رو آروم نشون بدم که اگه لازمه بیشتر بمونه و دلش شور اینور رو نزنه. از نظر خدا زن دایی الان تو اولویته. سخته.

نمیدونم به جز من کسی دیگه ای هم تو خونمون زندگی میکنه. اگه نه پس اینهمه ظرف نشسته دقیقا از کجا پدیدار میشه. آبجی خانوم واسم غذا میاره. دستش درد نکنه. تلویزیونو بیشتر میزارم رو رادیو. وقتی خونه تنهام حس خوبی بهم میده.

توکل به خدا.


 
 
بارونی آبی و بسیار زیبا
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱
 

"الان دیگه در زمان سفر نمیکنم، همیشه طوری زندگی میکنم که انگار آخرین روز زندگیه عادبمه، تمام تلاشمو میکنم که قدرش رو بدونم".

این جمله تیمی تو فیلم about time . با اینکه اصلا فیلم قوی نبود اما یه تاثیر فوق العاده داشت روم. پدر تیمی میمیره و تیمی به خاطره بدنیا اومدن بچه سومش دیگه نمیتونه تو زمان سفر کنه و بره به جایی که پدرش هست. یه لحظه خودمو گذاشتم جاش. اگه قرار باشه بابام زودتر از من بره اون بارونی لعنتی آبی و بسیار زیبا چه ارزشی داره.  قرار بود از اونور براش بیارم، اما سری دوم که رفتم متاسفانه تموم شده بود. از خداوند قدرت و زمان خواستم تا بارونی رو بدم به بابام. دیگه نمیتونم بپوشمش.

خدا تو قرآن میفرماید "لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون". به نیکوکاری نمیرسید مگر از آنچه که دوستش دارید انفاق کنید. اینکه سه تا روغن محل کارمون بده یکیشو انفاق کنم شاید زیاد نتونه آدمو بالا ببره. 

خدا میشه همه کارای خوبمونو قبول کنی. خودت تو دلمون میندازیشون، خودتونم کمک کنید خالصشون کنیم.


 
 
کلاس
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱
 

بهرام که گور میگرفتی همه عمر

دیدی چگونه گور بهرام گرفت

چقد سخته سر کلاس بشینی و حرفای یه نفر دیگرو گوش بدی. کلا این حس یادم رفته بود. بیچاره بچه های کلاس خودم. دومین جلسه رو هم رفتم. باید حسابی تلاش کنم. سحر در جمع های خصوصی گفته "دوست دارم ببینم محمد بار چندم قبول میشه". دیشب به جای اینکه فیلم ببینم نشستم درس خوندم.


 
 
قابلمه
نویسنده : محمد - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٩
 

جمعه صبح وقتی اومد خونه همش کار کردم. خونه خیلی بهم ریخته بود. اندازه کوه ابوقبیس ظرف جمع شده بود. همرو شستم.

یکی از قابلمه ها سیاه شده بود. توش سیب زمینی پخته بودم یادم رفته بود آبلیمو بریزم توش. چقد خانومی سفارش کرده بود. این گناهی نیست که فرشته به راحتی ازش چشم پوشی کنه. هرچی سیم زدم سیاهیش موند.

قابلمه رو گذاشتم ته کابینتا یه نامه هم به این مضمون داخلش قرار دادم.


 
 
اس اس
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٩
 

پنجشنبه سرویس فرنگی رو از وحید خریدیم. مهدی اومد دنبالم با ماشین بردیم خونه. فرداشم آقاهه اومد نصبش کرد. میخواسیم واسه اومدن زندایی آماده باشیم که بنده خدا فعلا مریضه. انشالله که زود خوب شه و بتونه بیاد.

شبش رفتم خونه مهدی اینا همونجام خوابیدم. مث همیشه صب زود پاشدم اما چون خونه خودمون نبود نتونستم ازجام پاشم و سروصدا کنم. فرشته می گفت حقته.

جمعه مهدی اصرار کرد که بعد نصب سرویس بیا اینور. حالا استقلال و پرسپولیسم بازی دارن و من طبق عادت معهود و سنت مالوف می خواسم وقت بازی بخوابم و فقط پنج دقیقه آخر رو ببینم که نشد. علی هم اومد. سینا و علی پرسپولیسی بودن. وقتی ثانیه آخر گل خوردیم، خیلی ناراحت شدم. بعدشم جام گذاشتیم.

که خداروشکر اتفاق دفعه قبل تکرار نشد و با ترکیب جدید قهرمان شدم. فقط مهدی با شش تا دفاع تونست یه مساوی بگیره ازم. خداروشکر. سریع به خانومی پیغام دادم و از افتخار آفرینیم با خبرش کردم. چون دفعه قبل با سه شکست پیاپی جلوی زنای فامیل سرشکستش کرده بودم.

مهدی می باخت و بهونه میاورد که استقلال باخت من اینجوری شدم. منم دیدم بهونه خوبیه اما چون قهرمان شدم ازش استفاده نکردم.

از امروز کلاسای آئین نامه شروع میشه. فرشته نمی تونه بیاد. دوست داشتم باهم درس می خوندیم اما حیف.


 
 
چهارشنبه
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
خاطرات
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٧
 

یه وقتایی هست بهترین خاطرات میتونن روانی کنن آدمو


 
 
حال
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٦
 

این خیلی خوبه که دقبقا تو زمان حال زندگی کنی، اما بهترین قسمت زمان حال اینکه آینده ای هم وجود داره.

The Spectаcular Now


 
 
بلا
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٥
 

روزای پراسترسیه. زندایی حالش همچنان بده. خیلی بد. ریه هاش آب آورده. این دیگه چیه نمیدونم. بنده خدا خانمی داغون شد. از راه دور سعی میکنم دلداری بدم. نباید بخاطر این آشفتگی ها کفر بگیم اما. مثل انوری که میگفت:

هر بلایی کز آسمان آید     گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده میگوید    خانه ی انوری کجا باشد

بر عکس یه جمله تو این بنرهای تبلیغاتی دیدم خیلی خوب بود:

"مگر می شود زندگی مرا بهم ریخته آفریده باشد خدای دانه های انار"

یه سری از بلاها که چوب اشتباهات خودمونه. بعضیاشم شیوه تربیتی خداونده. نوع تربیت الله با ما فرق داره. ما سعی میکنیم فضارو برای رشد اطرافیانمون آروم کنیم تا بتونه پیشرفت کنه. اما خدا کسیو که بخواد رشد بده، بلا میندازه تو دامنش. حضرت یونس رو برای اینکه رشدش بده میندازه تو دل ماهی. باید الگو برداری کرد.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٥
 

همه جا بوی تعفن ریا میده. خیلی وقتا از خودمم متنفر میشم. دوست داشتم خودم باشم.

خدا می دونه تو این جامعه سخت ترین کار همینه.


 
 
کار، گیجی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٤
 

نمیدونم چرا کارام تموم نمیشه. کلاس رانندگی رو به تعویق انداختیم. فرشته که اونوره منم به تعویق انداختم. یه ماهه میخوام برم کارت اهل قلمم رو بگیرم نمیتونم. انشالله چهارشنبه همت کنم برم چهار راه ولیعصر بگیرم. تعجب میکنم از خودم. کتابارو من نوشتم. هیچکس هیچ سهمی ازش نداشت. با اسم کتابام همه هزار جور نفع بردن، من خودم همیشه آخر صفم. نمیدونم از تنبلیه، از چیه. بعضی وقتا که اصلا خبردار نمیشم.

یه عالمه کار خورده هم هست. میخواسم مثلا واسه دکتری هم بخونم. غلط اضافی.

خدا کمک کنید.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٤
 

پس از شناخت خداوند و شناخت پیامبرش، هیچ کاری برتر از بیزاری جستن از دنیا نیست.

امام سجاد (ع)


 
 
عاشورا
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳
 

میشه گفت تنها بهره ای که از عاشورای امسال بردم، سخنرانی فوق العاده دکتر الهی قمشه ای بود که لب دریا گوش دادم. خیلی تاثیر گذار بود. باید روی حرفاش فک می کردم که هنوز موفق نشدم. یه بارم محمد رضا و محمد امین رو بردم دسته که طبلاشونو اونجا به صدا در بیارن. اما این کارم باطله چون میخواستم نشون بدم دایی خوبی هستم و این با انگیزه خدایی در هم آمیختو کار رو نابود کرد.

اما خداروشکر خدا سخنرانی رو تو دامنم انداخت. یه چیزی بهم اضافه شد. همیشه دغدغم این بود که تو عزاداریا یه چیزی بهم اضافه شه.

مث جوجه اردک به مادرم چسبیده بودم.



 
 
ترخیص
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳
 

خلاصه زن دایی رو آوردن خونه. ترخیصش همراه بود با یک شک بزرگ. اونم هزینه بیمارستان بود که سقف بیمه تکمیلی رو پر کرده بود و یه مبلغ هنگفتی رو خودمون باید می پرداختیم. فرشته اونجا موند. انشالله تا آخر هفته اونجاست. ما هم با نسرین اینا دیشب اومدیم.


 
 
حدیث امام حسین (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳
 

هرکه فکرش به جایی نرسد و در چاره یابی درماند، ملایمت کلید او باشد.

امام حسین (ع)