گندم زار من

...
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
دعا
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱
 

ز هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

باشد کز آن میان یکی کارگر شود


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
حدیث امام جواد (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳٠
 

هر کس بدون آگاهی کار کند، بیش از آنکه درست کند، خراب می کند.

امام جواد (ع)


 
 
روح آیینه ای
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٩
 

من فک میکنم روح انسان مثل رادیو عمل میکنه که امواج رو میگیره صوت بیرون میده.

همکارم گله میکرد که میرم خونه، بی دلیل دعوا راه میفته. خدا به ذهنم انداخت که خوب ما از صبح که پا میشیم زشتی میبینیم. سر کار دروغ و ریا، توی خیابون ساختمونای بی قواره، بالکن های زشت، دود و ترافیک. معلوم خروجیش دعوا میشه.

میگن یکی از علمای فلسفه برای نوشتن کتابش، حمام میکرد، لباس تمیز میپوشید، خودش رو خوشبو میکرد، میرفت در یک باغی کنار جوی آب تازه شروع به نوشتن میکرد. روح خاصیت آیینه ای داره.

بنظرم کسی که آشغال میرزه تو خیابون، تو دعواهای داخل خونمونم شریکه. یعنی عین عمل آشغال ریختن که اون دنیا گریبانمون رو میگیره یعنی تمام این تبعاتش.


 
 
آخر هفته
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۸
 

چهارشنبه مهدی اینا اومدن. آبتین باحال شده، چهار دست و پا راه می ره. همشم به من لبخند می زنه.

پنجشنبه آبجی خانوم دعوت کرده بود. شام با ترس و لرز رفتیم اونجا. آخه چون من ماهی دوست دارم، هی می گفت داداش برات ماهی بزارم. با اون ماهی که دفعه قبل درست کرده بود، داداش غلط بکنه تا یه سال ماهی بخواد. خداروشکر دیدیم بساط کباب به پا است. آخرای درست کردنشم سپردن به من. در حالی که این گذرگاهی که شیطان بر من تسلط داره. انقد سر منقل خوردم. البته انقد زیاد بود که آبروم نره. ماشالله اونا همه چیشون اینجوریه. ما باید حساب کتاب کنیم. خوب پنج نفریم، نفری شش تا. می شه سی، یدونه هم اضافه، سی و یکی.

شبایی که فرداش نمی رم سر کار، خیلی خوبه. اصلا دلم نمیاد بخوابم. فیلم می بینیم.

دیشب یه فیلم خوب دیدیم. هزارتوی پنس. دیدم منم وقتی از بی رحمی و زشتی دنیای واقعی خسته میشم، مث افلیا به دنیای خیالی خودم پناه میبرم.

نزدیکای چهار تموم شد. بعد دیگه نخوابیدم، تا اذان بازی کردم و آهنگ گوش دادم. دیگه خورشید دراومد خوابم برد. خداروشکر.

کار خونه زیاد بود این سه روز. خیلی کار کردم. چون برای رضای خدا انجام می دم، سعی می کنم خیلی دقیق و تمیز کار کنم. این رو از هابیل یاد گرفتم، که بهترین گوسفندش رو نذر خدا کرد. خدا هرچیزی رو قبول نمی کنه.

یه مقدارم کشاورزی کردم.

از یه فیلمی یاد گرفتم. پول رو گذاشتم کنارش که اندازه واقعی رو بشه حدس زد.

نعناع، گشنیز، شاهی، بلوش، سیب زمین و پیاز. هنوز در نیومدن. خداروشکر بهم آرامش می دن.


 
 
امام صادق (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۸
 

امام صادق - علیه السّلام - فرمود:
کسی که حاجت و خواسته ای را از خداوند می خواهد، ابتدا بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرستد، سپس حاجت خود را درخواست کرده و در آخر نیز بر محمّد و آل محمّد درود و صلوات بفرستد، پس بدرستی که خداوند عزّوجلّ کریم تر و بزرگوارتر از آن است که دو طرف (اول و آخر) دعای او را اجابت نموده و حاجت وسط را اجابت نکند.


 
 
برد و باخت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۸
 

به خاطر لیگ قهرمانان چهارشنبه رو مرخصی گرفتم. چقدم نتایج دلچسب بود. صعود ریال در عین ناباوری. حذف بارسا. بایرنم حذف می شد عیشم کامل می شد.

حالا عیب کار در چی بود. طبق قرارداد دوجانبه قرار شده که به جز بازی های مستقیم ریال و بارسا، من یا خانمی حداقل در ظاهر طرفدار تیم اون یکی باشیم. تو بازی با ولفسبورگ، همسری واقعا خوب بود و حتی از برد ریال ابراز رضایت کرد.

منم تصمیم داشتم سر بازی بارسا دقیقا همین کارو بکنم. اما مگه می شد. این شد که بعد از بازی همسری گفت «امروز قرارداد رو به زیر دو پای خودم می ذارم» و از ظواهر پیدا بود که اگر به شادیم ادامه بدم، گریه شروع می شه. واسه همین فقط تونسم موقع مسواک زدن با خوسه به شادی بپردازیم.

البته عوضش امروز دراومد. با باخت عجیب چهار دوی استقلال. منم کرامت نفسم رو نشون دادم و به فرشته گفتم هرچقد می خوای شادی کن.

قدیما از باخت تیمام خیلی ناراحت می شدم. بعد به این نتیجه رسیدم، شادی، این گوهر گران بها رو نباید به این راحتی از دست داد. خداروشکر الان از بردن خیلی شاد می شم اما فقط چند دقیقه بعد باخت ناراحتم. دوباره همه چی بر می گرده به وضع سابق.

دلم برای رحمتی می سوزه اینهمه خوبه. جاش تو تیم ملی خالیه. کی روش باید بی خیال شه دیگه. بابا تو کارتون فوتبالیست ها هم میکامی مربی میوا، کاکرو رو بخشید.


 
 
حدیث امام هادی (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۳
 
هرکه بذر خوبی بکارد، شادمانی بدرود.
امام هادی (ع)

 
 
حد ثابت شادی
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۳
 

احساس میکنم جامعه یه چیزیش هست. آدمای غمگین زیادن. حالا یه عده گرفتارن، مریض دارن، وضع اقتصادیشون خرابه، باز یه حرفی. اما یه عده انگار دوست دارن ناراحت باشن. من خودم تو خونه اخبار رو ممنوع کردم، که خبرای بد نشنویم، قرآن درمانی می کنیم، خداروشکر به یه ثباتی میرسیم. اما همین که پامونو میزاریم بیرون حرف ها و امواج منفی شروع میشه. همشم راجع به وضع اقتصادی. مثلا اتاق بغلیمون همش حرفش سر حقوق کمو، فلانی بیشتر میگیره. وضعشم خوبه ها.

من یه آیه ای بلدم، صدو سی و یک طه، حفظشم کردم.

وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَرِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَأَبْقَى

یعنی: چشمات درشت نشه وقتی میبینی به یکی خیلی دادیم. یه چیز زودگذریه اونم تو حیات این دنیا. تازه واسه آزمایش. اون چیزی که من به تو میدم خوب و پایداره.

انقدددددد آرومم میکنه. میفهمم باید تلاش رو اسباب قرار بدم، خدا اسباب رو میبینه و روزی اش رو میرسونه، همون روزیکه برام خوبه. یه فرمول ساده و آرامش بخش.

به نظر من حد شادی بشر در زمینه های مادی (نه معنوی) یه میزان ثابت و تعریف شده ایه. بیشتر از اونم محاله. مثلا طرف اگه تو کوه های آلپم اسکی کنه به آخر حد شادیش برسه، به یه بچه فقیریم که یه پاستیل بدی دقیقا همون میزان شادی رو میتونه تجربه کنه. 


 
 
حدیث امام محمد باقر (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢
 
از تنبلى و بى حوصلگى بپرهیز که این دو کلید هر بدى اند.
امام محمد باقر (ع)

 
 
کوزه
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۱
 

اگه توی یک کوزه ای سرکه بریزی، سرکه ازش تراوش میکنه. نمیشه انتظار داشت عسل باشه.

دروغ بدیه. اگه توی یک کوزه ای دروغ باشه، حتما ازش بدی تراوش میکنه. هرچیزی که با دروغ بدست بیاد بدیه. درد، رنج، مریضی و آتشه.

 

دکتر الهی قمشه ای


 
 
دکتری
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٠
 

تصمیمای جدیدی واسه خوندن دکتری گرفتم. درست مث چن سال قبل. دچار تسویف شدم. هی امروز و فردا واسه خوندن. هی با خودم حرف می زنم و جملات زیبایی در خصوص توانایی هام می گم، اما به عمل نمی رسه، فقط تصمیمه.

امیدوارم حداقل امسال تو آزمون شرکت کنم، مث دفعه قبل نشه که به خاطر وزیدن باد در امتحان شرکت نکردم.

خب الان چون تصمیم های سنگینی گرفتم، امروز رو به خودم استراحت می دم. انشالله از فردا دیگه بکوب شروع می کنم. نه که بخوام دوباره بازی در بیارم، چون ماژیکم ندارم زیر جملات مهم خط بکشم. آره همون فردا خوبه.

آفرین.


 
 
به روایت تصویر
نویسنده : محمد - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٧
 


 
 
سینزه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٤
 

سیزده از ترس بارون رفتیم خونه سیما اینا. خوب بود. تو حیاط سرسبزشون سفره پهن کردیم. غروبم هفت نفری با دایی فرشته اینا نشستیم بازی کردیم. همه چیمو باختم. وسطشم پا شدم نمازمو خوندم. چقد مورد تمسخر قرار گرفتم. اما تازگی نداره.

خداروشکر کلا از سالای دیگه به نظرم بهتر بود. 


 
 
خبر بد
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٤
 

صبح از پله ها میومدیم پایین که دیدم مامانم اون پاین وایساده. حالت موهای پریشان، مردمک چشما بزرگ، مطمئن شدم مبخواد خبر بد بده.

"دانی چی بباسه". "فلانی بمرده".

نمیدونم چه عشقی داره اینجوری خبر بده.

- من در عنفوان کودکی.

"دانی چی بباسه". "عموت مرده. مرده. میفهمی. دیگه نمیاد. سنگ لحد".

- من در عنفوان نوجوانی.

"دانی چی بباسه". "بابا بزرگ مرده. بعد از این که پاش شکست. میخوان بزارنش تو قبر. میفهمی. میفهمی"

و این داستان تا خود امروز ادامه داره. اصلا. میگه "دانی چی بباسه"، من خودم گزینه های محتمل رو میگم. فلانی، فلانی.

بعد رفتم دکتر، میگه دریچه قلبت یکم گشاده. نه میخوای تنگ باشه.

عمه جوون سحر فوت کرد. خدا بیامرزدش.


 
 
گاز فشان
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۳
 

مراسم گاز فشان. این فشان فشانا همینجوری رو دست عمو خرج میزاره.

دیروزو امروز علی اومد، سه نفری بالا فوتبال زدیم. حال داد. بارونم شدید. میخورد به سقف صدا میداد. جوسی دعا هم تی وی بزرگ خریده بود، خلاصه کلی حال کردیم.

فردام بارونه. سیزده بعید میدونم بشه جایی رفت. بهتر. من که ناراحت نیستم. اما باید خودمو ناراحت جلوه بدم، چون همه متهمم میکنن که اجتماعی نیستی. یا به گیلکی "ازا اجتماعی ببن".


 
 
حدیث حضرت فاطمه (س)
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۳
 

خدایا! تا زمانی مرا زنده بدار که برایم سودمند است، و زمانی بمیران که مرگ به سود من باشد.

حضرت فاطمه (س)


 
 
اتاق
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٠
 

دیشب با فرشته فیلم اتاق رو دیدیم. خوب بود.

از اون وقتی که خدا به حضرت آدم اسم هارو آموخت، دنیایی بزرگتر از این دنیا در وجود انسان قرار گرفت. به واسطه علم میتونیم همه چیو تسخیر کنیم. اقیانوس، کهکشان، سیاه چاله. بالاتر از این حرفا عشق خدا. اما نمیدونم چرا خیلیا از جمله خودم بدون اینکه "نیک پیری" باشه، خود خواسته خودمونو تو یه اتاقی کوچکتر از اتاقی که جک توش زندانی بود، حبس میکنیم. با وجود دنیای زیبای بیرون.

بعید اون دنیا خدا از میزان اکسیژنی که مصرف کردیم بازخواستمون کنه، یا چقد برنج خوردیم. در شان میزبان نیست.

اما مطمئنم میپرسه با وجود دنیای بزرگی که بهت داده بودم، چرا خودتو تو زندان حبس کردی.


 
 
حدیث قدسی
نویسنده : محمد - ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٠
 

خوابت را برای قبر بگذار ...


 
 
شاپ
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٩
 

شاپی اومده بود. خیلی ازش خوشم میاد. اون مدت که پیشش کار میکردم خیلی تاثیرات خوبی روم داشت. از بابام بیشتر بهم چیز یاد داد. بزرگترین ویژگیش اینه که هیچ وقت عقلشو زایل نکرد. واسه همینه همیشه تو مسیره. همه چیش سرجاشه. 

بارون شروع شده. هوام سرد. دیگه بیرون رفتن حال سابق رو نداره. امروز خونه موندم، مث دیوونه ها شدم. 

فرشته هم در حال استراحته مدامه. منم تشویقش میکنم. واسه اون دو ماهی که نیستم قرار بود همینجا بمونه. حالا میگه برمیگرده. از یه جهتایی بهتره. اما فکرم بدجور مشغول میشه. توکل به خدا.

برم بخوابم. فردا دوشنبه بازاره. میخوام انشالله گل بخرم. الان فیلم دیدن تموم شد. به جز سینما پارادیزو که یه کم از شخصیت آلفردو خوشم اومد، بقیه فیلمایی که تا الان دیدم همه متوسط بودن. خداروشکر بازیا خوب بود حداقل تونسم تا آخر ببینم.


 
 
چهارم دبستان
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۸
 

بیکاری عید فصل خوبیه واسه فکرای بیخود. تو همین بیکاریا به این نتیجه رسیدم اگه بخوام برگردم به یه دوره ای از زندگی گذشته و زندگیو دوباره از اونجا شروع کنم، کلاس چهارم دبستان رو انتخاب میکنم. البته مطمئنم برگردم هم باز خیلی از انتخابام مث الان بود. نمیدونم دوس دارم بعضی چیزارو دوباره تجربه کنم، و بعضی از اشتباهارو هم پاک کنم.

مثلا اگه برمیگشتم هیچ وقت با میلاد همسایه طبقه هشتمیمون قهر نمیکردم. از محمد حجتی حتما آدرسی چیزی میگرفتم که بتونم پیداش کنم. درسارو حفظ نمیکردم. یه عالمه عکس از بابا بزرگ و خونه قدیمیشون میگرفتم. یه سری چیزام تو دوران معاصر رو عوض میکردم.

بعید میدونم خدا برم گردونه اون دوران. چون قبلن ها هم آرزوهای مشابه داشتم. باز امتحانش ضرر نداره. خدا میشه چهارم دبستان؟


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٦
 

بالاخره موفق شدیم بیایم خونه زیگول. همیشه یه نفر اینجا افتاده دیگه. خونه زیگولم فقط تنهایی حال میده. بساط کباب رو به پا کردیم. خداروشکر فضول هم نبود تو روند درست کردن دخالت کنه. ماشالله همه مهندسن تو اینجور چیزا.

صبا تا سه و چهار فیلم میبینم. خداروشکر خوبه.

پ. ن. شبم اینجا خوابیدیم. خیلی خوبه، رختخوابا بوی نم میده. مث قدیما. صبح پاشدم واسه خاله سیب زمینی و پیاز کاشتم. چن روز پیشام باغچه مامانو کود دادم و خونه فرشته اینام بلوش کاشتم.


 
 
سال نو
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢
 

شب عید اومدیم خونه مامان اینا. نسرین اینام بودن. شام سبزی پلو ماهی و سبزی کوکو بود. مث هر سال. صبحشم پاشدم ماچ و بوسه. عیدی هارم دادم. تراول های بی زبون. رنگ آبی فیروزه ایشون چشم هر بیننده ای رو خیره میکرد. هرجوری بود دل کندم.

به هیچکیم واسه تبریک زنگ نزدم. چنتا پیامک فقط. از اینکار متنفرم. اصلا نمیدونم چی بگم. کی قطع کنم. 

یه کم دعا کردم واسه سال پیش رو. یه پولی نذر کردم بلاها دور شه. یه نماز شکرم واسه سال پیش باید بخونم.

نهارم رفتیم خونه زیگول. تقریبا همه بودن.

انشالله که عید همه هم مبارک باشه. واسه همه دعا کردم. انشالله امسالمون بهتر از هر سال باشه.