گندم زار من

زندایی
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱
 

به فرشته میگفتم مث یه مهمونی بزرگ عروسیه. مامانت یه هفته زودتر از ما رفته. ماهم با پرواز بعدی میریم همونجا. خدا عالم رو واسه شادی خلق کرده. نگاهمونو عوض کنیم، خدارو ببینم، همه چی ردیف میشه.

مادر خانوم خوبی داشتم. خیلی مهربون بود.مریض بود، اما خندان. واقعا خوشحالم که از درد راحت شد. مثلا میخواست اینجا بمونه چی کار کنه. الان تمام حجاب ها واسش برداشته شده.

میگن ایکاش فلان چیو میدید، چی میشد. این حرف شیطان. وقتی رفتی اونجا آرزوی چیزای مادی نداری. فقط میگی ایکاش اینکار خوبو میکردم. اونکارو نمیکردم.

ایکاش میموند هم از سر خودخواهیه به نظرم. بمونه که ما شاد باشیم اما اون عذاب بکشه. اگه یکی از عزیزای خودمم فوت کنه، دلتنگش میشم، اما انشالله هیچ وقت نمیگم چرا رفتی، چون بر این باورم که خدا مارو بهترین زمان میبره. باید بر خواسته خدا صبر داشته باشیم. به خودمون باشه چون از اون دنیا علم نداریم خودمون رو اینجا ابدی میکنیم. فقط امیدوارم رفتنمون بدون درد و مریضی باشه. همیشه این دعارو میکنم. انشالله خدا مستجاب کنه.


 
 
بازگشت
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱
 

با مهدی اینا دارم برمیگردم. عجب روزایی بود. از خدا خواستم واسم آسون کنه. مخصوصا روز اول که نسرین زنگ زد، بدو بدو رفتم خونه. خبرو به فرشته گفتن. سر خاک. فرشته که خاکو بغل کرده بود. خدا برامون آسون کرد. حالا هم که فرشته اونجا مونده. گفتیم دوباره بخواد این راهو واسه چهلم بیاد خطرناک. از اون اولش به خدا توکل کردم تا آخرش.

ریشم بلند شده بود، انگار صورتم آتیش گرفته باشه. موهامم بلند، رطوبت خورده بود مث ببعی شده بودم. همش خونه فرشته اینا بودم. از معدود لحظات استفاده میکردم میرفتم خونه مامان اینا، روی کاناپه دلخواهم دراز میکشیدم. تو خونه فرشته اینام به دور از چشمای مهمونا با گوشی بازی های یورو رو میدیدم. یه روزم با شهرام رفتم ماهیگیری. البته با اجازه فرشته. به هیچکسم نگفتیم. یه روزم خونه مامان اینا تنها بودم، رفتم حیاط با صدای بلند کیتارو گذاشتم. واقعا بعضی از آهنگاش مال عالم بالاست. تاثیر عمیقی روم میذاره.


 
 
من
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٩
 

اونی که از مردمک چشم به بیرون نگاه میکنه، منم.

اگه یه روز منو گذاشتن تو قبر دوست ندارم حتی کسی آه بکشه. اون من نیستم. اون موقع من از دایره زمان مکان خارج شدم. از مادر دنیا متولد شدم. اصلا سر قبرمم نیان. کسی منو اونجا پیدا نمیکنه.

دعا کردم انشالله بعد مرگ بتونم بیام تو خواب کسایی که دوستشون دارم. 


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٩
 

ابنهمه با فرشته حرف میزنم، سر خاک مادرش میشینه از خود بیخود میشه. خالش که باید آرومشون کنه نفت تو آتیششون میریزه.

همشم یه ماجرایی رو تعریف میکنه که روز آخر بهت شامی ندادم، از صدتا مرثیه تاثیر گذارتره. آرومنا تا اینو میگه یهو فریادها بلند میشه.

بابا زندایی دیگه تو یه دنیای دیگه متولد شده، شامی چیه.

گیر داده دیگه.

امروز هفتم بود. 


 
 
غیبت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٩
 

اگه تو تعالیم دینی ما غیبت رو به خوردن گوشت مرده برادر تشبیه کرده، به خاطر این که اونی که غیبت میشه مثل یه مرده بی دفاعه و بعدشم این که همه ما با هم برادر خواهریم. خیلی نامردیه.

چه میدونیم اون تو چه شرایطی بزرگ شده. اگه ما تو اون شرایط بودیم بهتر میشدیم؟ 

اگه خدا ستار نبود، بدیهای من رو رو میکرد، هیچکی حاضر نبود تو روم نگام کنه. همه بدیهای خودمون رو داریم. باید بهم کمک کنیم بهتر شیم. آیینه هم باشیم.


 
 
مزار
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٦
 

آخ چه روزای سختی بود. روی مزار. جیغ، داد. با این که خیلی با فرشته حرف زدم، اما تاثیر زیادی نداشت. فک کنم تا چهلم بمونه. اصلا نمیدونم کار درست چیه. نمیشه بیاد دوباره چهلم بره.

گر نگهدار من آنست که من میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

همه چیو سپردم به خدا. اینجور موقعیتا یه حسنی که داره اینه که همه چیو از ته قلبت میسپری به خدا. انشالله تا هفتم میمونم، شنبه برمیگردم.


 
 
مرگ
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٥
 

مجرد عکس تاهله. عالم مجردات جایی که فقط خودتی. با مرگ آدم سبک میشه. خیلی وقتا مرگ بهترین شفاست. این بدن که میره زیر خاک اصلا ما نیستیم. یه کامپیوتر قدیمیه. همه یه روزی از پشتش بلند میشیم. و اون روز چه روز خوبیه. اگه بحث دلتنگی نبود باید از مرگ آدما خوشحال بشیم. پیر و جوونم نداره.

جوان ناکام. مسخره است. چه کامی میخواست از این دنیا بگیره. کامی وجود نداره. قرآنم هر وقت از لذت های دنیا حرف میزنه از کلمه لمس کردن یا چشیدن استفاده میکنه. همه چی اونوره.

اگه با مرگ برمیگشتیم به دیار عدم آره. باید میزدیم تو سرمون. از مادر دنیا به یه دنیای بزرگتر زاده میشیم. زادن از مصدر آزاد شدن. آزاد میشیم از این همه حجاب و محصورات.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٤
 

 مامان فرشته فوت کرد. داریم میریم شمال.


 
 
جانشین
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳
 

فرشته های الهی با اون همه عظمت و جایگاهشون هرکدوم تنها مظهر یکی از صفات الهی هستند. یه عده تجلی گر صفت رزاقیت الهی هستند. یه عده جمال یا رحمت. ظرفیت بالای انسان این اجازه رو بهش میده که چندین صفت الهی رو در خودش متجلی کنه. میتونه رحمان باشه، علم داشته باشه حتی به مقام کن فیکون برسه. همزمان. این موجود شایستگی خلافت خدارو داره.

تا این صفات رو در خودمون بارور نکردیم نمیتونیم دم از جانشینی بزنیم. هرلحظه باید در کار باشیم، اما چون عموما غافلیم خدا یه وقتایی رو برکت داده تا توجه ماجلب شه. مث حراجی هایی که تو فروشگاه ها میزنن. همیشه میشه خرید کرد، اما روز حراجی اقبال بیشتره. هر ماه میتونه رمضان باشه، اما یه ماهه که رسیدن ساده تره.


 
 
بچه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۱
 

رفتارم با بچه ها شرم آوره. نمی دونم چرا حوصله ندارم. وقتی بچه ترن خوبه. یه ذره که بزرگ می شن ... تازه این در شرایطیه که بچه از خودمون باشه. بچه خواهر یا برادر. بچه های دیگه که هیچی.

چهارشنبه رفته بودیم خونه آبجی خانوم، امین می گه «خوب شد ما بچه دایی محمد نشدیم، نمی ذاره هیچ کاری بکنیم».  راست میگه. هی سعی می کنم خودم رو اصلاح کنم، اما نمی شه. می ترسم خواهرزاده ها و برادرزادم بزرگ شن بدون اینکه یه خاطره خوب از من داشته باشن.

این خیلی شرم آوره. خدا کمکم کن.


 
 
روزمره
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۱
 

دیشب یه کار بزرگ کردم. از خدا کمک خواستم و تونستم بیخیال ساکر استارز شم. خجالت آوره. هیچ وقت نتونستم تو زندگیم مث آدم بازی کنم. تمام وقتم رو می گرفت. تازه همش همین نبود. اخلاقم رو هم بد می کرد. وقتی می باختم یا اینترنت قطع می شد. خداروشکر. راحت شدم. انقد خوشحالم.

به لطف خدا امروز رو روزه گرفتم. تا چهار بیدار موندیم سحری خوردم. یه فیلم متوسطم دیدیم. انتظار داشتم حداقل تا ده بخوابم که مث همیشه زود پا شدم. تو تابستون برعکس زمستونا طبیعت آدم رو به خواب تشویق نمی کنه.


 
 
تخصص
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧
 

اگه هرکی سر جای خودش مینشست، همه چی درست میشد. مثلا اگه منو با این صدام بزارن موذن. مسلمونارو میدیدی که فوج فوج از اسلام خارج میشن. چون کارم نیست. تخصص مخصوصا تو پست های کلیدی اصلا مصداق نداره.

فقط تعهد مهمه. که اکثرا با ریا و ظاهرسازی همراهه وگرنه تعهد کجا بود. کسی که بدون تخصص لازم یه پستی رو میگیره از اول تعهدش زیر سواله.

ما یه رییس داریم که باید تو دامداری کار کنه. پای درد دل گاوا بشینه. خالیه خالی. هرچی بهش میگی فقط میگه نمیدونم دیگه باید انجام بدید. اولین شرط مدیریت دانستن و دانش، بعد این هیچی نمیدونه. تو اون گاوداری که گفتمم کار کنه، باور کن تولید شیرشون نصف میشه.


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
ریال
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠
 

دیشب قهرمانی ریال خیلی حال داد. مخصوصا قبلشم با مهدی و علی کل کل کرده بودیم. تا سه بیدار بودم. ساعت اول هم کلاس داشتم. صبح رفتم سر کلاس همه داغون. وقت دادم دو به دو مکالمه کار کنن، خودمم حال نداشتم با گوشی والیبالو میدیدم. سرمو بالا کردم دیدم تقریبا همه خوابن. دیگه نه خودمو اذیت کردم نه اونارو. رفتم اتاق یه کم خوابیدم.


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
آدم
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٥
 

ای کاش یه آدم نزدیکیام زندگی میکرد. هفته ای یه بارم از کنارش رد میشدم، یه سلام میکردم شاد میشدم.  خودمم آدم نیستم حداقل تو آیینه خودم رو ببینم دلم وا شه. خیلی چیزا اذیت میکنه مخصوصا حسادت ها. نفهمیدیم که همه یکی هستیم. اگه دست راست من انگشتر بندازه دست چپم ناراحت میشه.

هر روز صبح شیطون یه دسته علف میگیره دستش تکون میده. هرکی گاز بزنه، میگه آها تو گاوی. من خودم تا شب چنبار این علفرو گاز میزنم. کار شیطان این که مشتمون رو وا کنه. ادعاهای الکیمون رو بزنه تو رومون. اگه شیطان پررو بازی در نمیاورد این نقش رو نمی پذیرفت، به نظرم خدا یه نفر رو مامور این کار میکرد. لازمه.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
حدیث امام زمان (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢
 

درب های سوال را از چیزهایی که برای شما مفید نیست ببنیدید، و خود را در مورد دانستن چیزهای غیر لازم به زحمت نیاندازید، و در مورد تعجیل فرج دعا کنید زیرا که موجب فرج خواهد شد.

امام زمان عج

بحار الانوار ۵۳:۱۸۱