گندم زار من

تلگرام
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
پادشاه عالم
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧
 

بعضی وقتا که اوضاع ظاهرا پیچیده میشه، به خودم میگم محمد از چی ناراحتی. دنیا یه پادشاهی داره. با علم نا محدود. حواسش به برگ درختا هست. من که جای خود دارم. شونه های تو نحیف تر از اینه که بخوای این همه نگرانیو اضطراب رو تحمل کنی. 

بعد همه دلواپسیهامو میدم به خدا. سبک میشم.

قبل ترها فک میکردم توکل یعنی کارمو بکنم بعد خدا تلاشمو میبینه، اون اتفاق میفته. الان فهمیدم از این خبرا نیست. توکل یعنی من کارمو انجام بدم ولی بدونم نتیجه دست خداست. یا میشه یا نمیشه. ما فقط موظفیم اون کاری که پیش رومون هست رو انجام بدیم. چی میشه به ما ربطی نداره.

همین که به خودم حالی کنم نتیجه مثبت و منفی از دایره توان من خارجه، اضطراب ها خود به خود محو میشه.

و باید بدونم بعد از تلاش اون نتیجه ای که خدا به کارم میبخشه، اون خوبه. فارغ از این که با میل من سازگار هست یا نیست.

فقط باید از خدا صبر بخواییم.


 
 
کانال تلگرام آیت الله بهجت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٦
 

کانال تلگرام آیت الله بهجت

bahjat_ir@


 
 
آخر الهفته
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥
 

اینم یه آخر هفته ای بود برای خودش. انشالله آخرین هفته تنهاییه. بیشترش کار بود. سخنرانی استاد قمشه ای رو می ذاشتم، خونه رو تمیز می کردم. شستشو، اتو، گردگیری، جارو ...

توی خونه جادوییه من یه جای مخصوص هست که هرچی رو می ذاری روش بلافاصله تمیز میشه. ظرف، لباس.حتی لباسارو اتو شده تحویل می ده.

منم مثل اوفلیا تو فیم Pan's Labyrinth دنیای درون خودم رو دارم. هر موقع از چیزی راضی نیستم وارد دنیای خودم می شم. حتی موقع ظرف شستن.

دیروزم پیاده تا مغازه داداش رفتم. حس خوبیه. از اونجا رفتیم خونه آبجی خانوم. خونه جدیدشون قشنگ تره. خوش گذشت.

من و مهدی، دو تا ممولا کاپ گذاشتیم. در کمال تعجب محمدرضا اول شد. البته تعجبیم نداره زیر دست خودم رشد کرده. تنها کسیه که تمام اسرارم رو بهش یاد دادم.

دو شب دوتا فیلم از دویست پنجاه فیلم برتر رو دیدم. یکی Bicycle Thieves بود. با این که تقریبا مال هفتاد سال پیش بود. اما حرف زباد داشت برای گفتن. نشون می داد خیلی از ما توی شرایطش که قرار بگیریم شبیه هم می شیم. من واسه همین غیبت رو دوست ندارم. چون کسی رو متهم می کنم و نمی دونم اگه توی شرایط تربیتی و زیستی طرف بودم بهتر عمل می کردم یا نه.

دیگه دیدم یه ساعت تا اذان صبح مونده، آهنگ گوش دادم و بازی کردم تا نماز. صبح جمعه هم بود حسابی دعا کردم. انشالله که همش مستجابه.

پ. ن. دیشب برای اولین بار ماکارانی درست کردم. بد نشد. البته مث ماکارانی های خانمی نشده بود، اما در نوع خودش نوعی موفقیت قلمداد میشد. به نشان تشکر یه بشقاب به علی اینا دادم. مهدی اینام به شکل سر زده اومدن. نمیخوردن. میگفتن این مال فرداته. به زور ریختم براشون. مث اون شغال زخمی هستم که خدا روزیشو میاره دم در خونش. خدا ممنون.

 

 

 

 

 

 


 
 
محبت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۳
 

دیدم هیچجوره نمیتونم خونه بمونم. گفتم بیام بیرون بلکه جنب و جوش مردم در من اثر کنه. بی فایده بود. وسطای راه آبجی خانوم زنگ زد، کجایی غذا آوردم برات. اومد دنبالم، با دوتا ممولا یه کم گشتیم بهتر شدم. خدا کنه اقامتشون درست نشه. تو این عمر کوتاه، این چه تصمیمی بود آخه.

یکبار دیگه محبت جادوی سیاه غم رو باطل کرد. 


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
فینال و زیگول
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۱
 

دیروز رفتم خونه مهدی اینا واسه دیدن فینال. تا آخر دادن جام هم نشستم. تا دو نیم طول کشید. دیگه مهدی رسوندم. انتظار نداشتم پرتغال قهرمان شه. وقتی رونالدو مصدوم شد و گریه کرد ناخودآگاه طرفدار پرتغال شدم. آخه تیم من ولز بود که حذف شده بود.

صبح هم خواب موندم.

زیگول مریض شده. انقد که زندگیش سخته. از دیروز همش این آیه رو که برادرای یوسف وقتی وارد قصرش می شن می گن رو واسه خدا می خونم.

یَآ أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَـاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَــدَّقْ عَلَیْنَآ.

ای عزیز گرفتاری به ما و خانواده مان رو کرده، چنتا پول سیاه بی ارزش هم بیشتر با خودمون نیاوردیم، اما تو به پولمون نگاه نکن، پیمانمون رو کامل کن و به ما صدقه بده.

خدا من اون پول سیاه رو هم نیاوردم، شفا بده.


 
 
بازگشت شکوه مندانه
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۱
 

خودمم نمی دونستم اینهمه خواننده خاموش دارم. همیشه فک می کردم بجز دو نفر دیگه هیچکی اینجارو نمی خونه (چون آمار وبلاگو برداشتم). پیغام های عمومی و خصوصی من رو مجاب کرد اینجا بمونم. اما شخصی هارو رمزدار می کنم. مث قبل.


 
 
تغییر وبلاگ ناخواسته
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٩
 

احتمال زیاد یه وبلاگ دیگه درست کنم واسه روزمرگیای شخصی. اجبارا. اینجارو خیلی دوست دارم، اما یکی که منو میشناسه اینجارو کشف کرده. به خودشم گفتم.

بعضی چیزای کلی یا شایدم تفکراتم رو بیارم اینجا. دقیق نمی دونم چی کار می کنم.

به استاد انصاری نامه زدم می گه همه چیتو نزار همه بخونن. چه کاریه. این شعرم واسم نوشت.

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٩
 

بالاخره تعطیلیا در نهایت فلاکت و بدبختی گذشت و من اولین بار بی صبرانه منتظر شروع کار بودم. چهار روز تنها خونه بودن من رو به مرز جنون رسوند. با این که کارایی که دوست داشتم رو انجام دادم. غذا درست کردم، و شبا تا وقت اذان صبح فوتبال و فیلم دیدم.

به نظرم زمستونا واسه تنها بودن بهتره. چون زود شب می شه. تو تابستان همش روزه، یه صدایی از درون نهیب می زنه، هی یارو پاشو یه کاری بکن. صدایی که اگه جسم داشت تو دریا غرقش می کردم.

فرشته هم اونور افسرده شده بود. دیگه پشت تلفن لحن صدامو شاد میکردم. البته درد من ملالت بود و نه خداروشکر افسردگی.

دیروز از شدت بیکاری محض پیاده تا مغازه داداش رفتم، و یک عالمه توی راه با خودم حرف زدم. به عنوان داروی روح یه عالمه بستنی و فالوده خوردم. عجیب این که حرف زدن با خودم و بستنی کارگر افتاد. وقت برگشتن شاد بودم. به این نتیجه رسیدم آدم تو راه رفتن حرفای بیشتری با خودش داره.

الانم دارم مثلا پشت کامپیوتر اجباری با منابع ادبیات آشنا می شم! یک کم می خونم یه عالمه چرخ می زنم وبلاگ می خونم.

ایکاش فرشته خونه بود. اگه بود دیگه خودخواهانه غذاهایی که خودم دوست دارم رو  سفارش نمی دادم. می گفتم پیازخورشت و قیمه درست کنه که دوست داره.

عجیب که همیشه وقتی نعمت می ره باید قدرشو بدونم.


 
 
خونه
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٥
 

بعد از آفریدن اون حماسه مستقیم اومدم خونه. یه عالمه ظرف مونده بود. تو این مدت هرچی ظرف بود رو مصرف کرده بودم. حتی ظرفای مهمونا. دیگه تو ظرفشویی جایی برای ظرف جدید نبود. این شد که تصمیم گرفتم ظرفارو بشورم. بعضی ظرفا رنگش به سبز تغییر کرده بود. 

چون روز سختی داشتم، دیگه به خودم نهیب نزدم. گفتم این از برکات این خونه است که همه چی مسیر رشد و تکامل رو پیش می گیره. حتی جلبک ها.

خدا به دادم برسه این تعطیلیام می خوام خونه بمونم.

یادمه اوایل سال تصمیم داشتم برای دکتری بخونم. نه حسش نیست. فک کنم فیلم ببینم بهتره باشه. تازه دوروز فوتبالم داره. خداروشکر.

مهدی ناهار میاد دنبالم میریم خونشون.


 
 
آزمون رانندگی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٥
 

از دست بوس میل به پابوس کرده ای 

عزیز من ترقی معکوس کرده ای

این الان داستان منه. این دفعه حتی موفق نشدم یه مترم با ماشین راه برم. ترمز دستی رو نخوابونده بودم. 

دختراهم سر کوچه وایساده بودن. یکی گفت آقاااا شما که اصن راه نرفتی. آخییی. بدون این که پاسخی بدم راهم رو گرفتم اومدم. وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَامًا.

همیشه سر اینجور کارا به خدا می گم خدایا چشم و گوشم باش. این سری کلا یادم رفت. نتیجشم دیدم.

خداروشکر، ناراحت نیستم. افتادنامم سریع به همه هم می گم. اونجا میگن نگید ضایع نشید. من فکر می کنم آدم باید پیش یه نفر عزیز بشه، اگه پیش اون عزیز، عزیز نشدی دیگه فرقی نداره دیگران راجع بهت چی فک کنن.

حالا مثلا دیگران ترمز دستی رو خوابوندن، کجا رو گرفتن که منو می ندازی. صد در صد غرض ورزی.


 
 
سفرنامه شمال
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
The Elephant Man
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢
 

توی راه برگشت فیلم The Elephant Man رو با گوشی دیدم که فوق العاده بود. خیلی گریه کردم.

یکی اونجا که یه دعا از مزامیر رو می خونه.

پروردگار شبان من است. با او دیگر به هیچ چیز محتاج نخواهم بود.

یکی هم وقتی از مادرش صحبت می کنه.


 
 
دولت موعود
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٩
 

تاریخ مث رودیه که از یک مبدا مشخص جاری شده و به یک مقصد مشخص رهسپاره. مبدا و مقصد تارخ جبریه. یعن این که چه جوری شروع بشه و چه جوری تموم بشه رو خدا تعیین کرده. بشر میتونه مسیر این رود رو تا حدی تغییر بده، اما بازم فرقی نداره آخرش رو خدا تعیین کرده. که اون هم برگشتن حق به جایگاهشه.

این با عقل کاملا منطبقه. بزرگترین دلیل محو شدن باطل، باطل بودنشه. اگه هی بگن زمین صافه، گرد نیست، حقیقت گرد بودن زمین اون تفکر رو به پایین میکشه. و مهمترین دلیل برتری حق اینه که هست. اگه بیارمش تو دنیای دیجیتال باطل میشه صفر چون وجود نداره، و حق یکه، چون هست.

برای همینه که من منتظر دولت موعودم. یک یا همون هستی بر صفر و عدم غلبه میکنه.


 
 
حدیث حضرت علی (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٧
 

مصرف دارو برای بدن همچون صابون است نسبت به لباس که هرچند آن را پاک میکند ولی فرسوده اش میسازد.

نهج البلاغه ص. 300.


 
 
شب قدر یک
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٥
 

امروز رفتم کلاس رانندگی اجباری قبل از آزمون. مربی ام رو عوض کردم. از شر تحقیرای قبلیه خلاص شدم.

آخرای تمرین مربی جدید گفت اگه اخلاقت نبود و هرچی می گفتم نمی پذیرفتی، تو همین ماشین می زدمت. خیلی داغونی. قرار شد دوباره باهاش کلاس وردارم.

امشب شب قدر. دست و دلم به کاری نمی ره. تو وبلاگا می گردم میگم واسم دعا کنید. آخه می گن با زبانی دعا کنید که باهاش گناه نکردین. با زبون دیگران که گنا ه نکردم. همزمان سخنرانی شب قدر دکتر الهی قمشه ای رو گوش می دم.


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
علی بابا
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢
 

دیروز علیرضا بالاخره اومد خونمون. هی اصرار میکرد که برم خونشون. خانمش نیست. گفتم حال ندارم. دیدم خودش خودشو دعوت کرد، گفت پس من میام. هی سیگنال دادم بیخیال شه، دیدم بدجور مصره. وسط راهم جوسی دعا زنگ زد، برم انقلاب یه کاری داشت. دیگه ساعت هفت رسیدیم خونه. ویروس کش گرفته بودیم اون نصب کرد واسم. شامم از بیرون سفارش دادم. سلیقه هامونم عکس هم. فوتبالم نزاشت ببینم.

کلا روح وحشی من تنهایی رو ترجیح میده (به جز همسری که از خودمه)، واسه همین اصلا حال نداد. به خاطر خدا سعی کردم میزبان خوبی باشم. خداروشکر.


 
 
حدیث امام حسن مجتبی (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢
 

خیری که در آن هیچ شری نیست: شکر بر نعمتها و صبر در برابر ناملایمات.

امام حسن مجتبی (ع)