گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
ماهی کپور در دام
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٥
 

هرچی تلاش کردم نرم این ماموریت رو، نشد. حیله ها و تدبیرهام نقش بر آب شد. خداروشکر مجبورشدن پول آژانس رو بدن.

یه آشفتگی های ظاهری هست، اما مطمئنم ظاهریه، چون خدا حواسش به همه چی هست. 


 
 
حدیث امام رضا (ع)
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٤
 
امام رضا (ع): 
کسى که گناه را آشکار کند به حال خود وانهاده شود و کسى که پوشیده بدارد، آمرزیده گردد.
بحار الأنوار : 73/356/67

 
 
آخر الهفته
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۳
 

تعطیلی های آخر هفته رو تا پنج صبح بیدار بودیم. فیلم می دیدیم، یه شبم به سبک قدیم با علی اینا خونه مهدی جمع شدیم. فوتبال زدیم، با وجود اذیت های آبتین. خوب بود، قهرمانم شدم. تو طول روز هم فقط چیزای خوشمزه می خوریم. غذاهایی که تاپ لیستن و بستنی. به میزان زیاد، خیلی زیاد. المپیک هم نصف و نیمه سرگرممون می کنه.

خبر جدید این که لاکپشت که مدت مدیدی رو در خواب بسر می برد، داره بیدار می شه. این روزا سر از کارش در نمیارم. از همیشه برام غریبه تره. ظاهرا نه اون منو می فهمه نه من اون رو. انشالله همه چی برگرده به روال سابق. البته با تغییرات پیش رو عمرا نمیشه چنین انتظاری داشت.

توکل بر خدا.


 
 
تصدیق
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٩
 

خلایق را برات شادی آورد

ز دوزخ نامه آزادی آورد

لطف خدا شامل حالم شد. بالاخره افسر پرونده ام رو به دست راستم داد.


 
 
...
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
جهنم
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳
 

اگه همه آدمای خوب رو خدا ببره اون دنیا، با این گرمایش جهانی واقعا اینجا چه فرقی با جهنم داره.


 
 
تخته
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٢
 

امروز قرار بود قبول شم. همه چی خوب، تو تمرینا عالی بودم. مامان هم دیشب واسه قبولیم صلوات فرستاده بود. پرنده های نغمه خوان آواز پیروزی سر داده بودن. حتی آزمون گیرنده هم هرجور بود میخواست قبولم کنه.

همه چی خوب پیش میرفت تا وقتی که میخواستم پارک دوبل بزنم. یهو پای چپم (شاید از استرس) دچار لرزش شدید شد. دیگه نمیتونستم کلاچ رو فشار بدم.

و اینجوری بود که دوباره رد شدم. 

واقعا نفهمیدم چی شد. از دست من خارج بود. هرکاری لازم بود انجام دادم. احتمالا کار خدا بود. حالا حکمتش چیه، بعدا مشخص میشه.

اگه نگم استرس کلا روزایی که با فکر زیاد همراهه. به خودم میگم ام جی جونیور تو روی یه تخته رو دریایی. موج خداست، طوفان خداست، همه چی خداست. بالاخره میارتت ساحل. فقط تخته رو ول نکن.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٠
 

تو محل کار اتاق ما شده بود پاتق. هرکی حوصلش سر می رفت می اومد اینجا. نمی فهمیدن وقت استراحت اونا وقت کار ماست. با علی رضا تمام صندلی ها رو جمع کردیم. همه متواری شدن به جز یه نفر. همونی که هدف اصلی بود. میاد میشینه رو میز تلفن. علی رضا میگه اینم ورداریم. بهش می گم اینم نباشه می ترسم بیاد بشینه رو پامونه.


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٩
 
امام صادق علیه السلام:
اگر اراده قوى باشد، هیچ بدنى براى انجام دادن کار، ناتوان نیست.
من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 400.

 
 
بازگشت
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
شرمندگی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
 

پویا اومده بود، علی زنگ زد بیا اینجا فوتبال بزنیم. شامم موندم. خلاصه حسابی شرمنده ام. وقتی مریم نبود، ما تقریبا هیچی به علی نمی دادیم. اعتقادمون این بود مریم باید بمونه سر خونه زندگیش. 

علی و مهدی حسابی دوست دارن خانوماشون برن شمال. منم نصیحت می کنن "حالشو ببر".

دقیقا چه حالی؟ من که چهل پنجاه روز تنها بودم، حالی نبردم.


 
 
اینستاگرام
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
 

اینستاگرام و چنتا چیز دیگمو بعد مدت ها فعال کردم. موسی بعد سالها زنگ زده گفتم میخواد حالمو بپرسه، بعد احوال پرسی میگه سریع عکسامو لایک کن. 

از اینای شبکه مجازی بدم میاد. تو تلگرام مدام دوستان من و عضو کانال می کنن و من مدام "رمو" می دم.

خانمی میگه مشکل اعصاب داری باید خودتو درمان کنی.

دیگه عکسامو می زارم اونجا. خوبه.


 
 
حال بد
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢
 

حالم بده.

منتظر نشستم ببینم خدا چه جوری ردیفش میکنه. مث همیشه.

وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ 83 فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَذِکْرَى لِلْعَابِدِینَ 84 

و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان (۸۳) پس [دعاى] او را اجابت نمودیم و آسیب وارده بر او را برطرف کردیم و کسان او و نظیرشان را همراه با آنان [مجددا] به وى عطا کردیم [تا] رحمتى از جانب ما و عبرتى براى عبادت‏ کنندگان [باشد] (۸۴)

انبیا


 
 
ناراحتی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
چهلم
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱
 

واسه مراسم چهلم با مهدی اینا اومدم شمال. خیلی گرمه. وحشتناک.  انشالله قرار زود فرار کنیم از اینجا.

پ. ن. با جوسی دعا و ممولا رفتیم درا. خوب بود. ممولا منو تا شن ها دفن کردن.