گندم زار من

77
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩
 

درست توی روزایی که طلا خیلی رفته بالا، مجبوریم طلای عروسیمونو بخریم. حکمت خداست دیگه. از حضرت ابراهیم الگو گرفتم، دعا کردم هرچی خیره همون بشه، اگه گرون بهتره، گرون اگه نه ارزون.

آخه زمانی که حضرت ابراهیم داخل منجنیق بود، حضرت جبرئیل نازل می شن و به حضرت می فرمایند، الان دعات مستجابه. دعا کنی واسه نجاتت، برآورده می شه. حضرت ابراهیم در جواب می فرمایند، خدا هم عالمه و هم نسبت به من مهربان، خودش می دونه چی واسم خوبه. اگه خدا نفع من رو در سوختن بدونه، باکی نیست، می ریم می سوزیم.

اما دلم از این مردم گرفته، نمی دونم چرا تو جو تشریف دارن. حضرت علی (ع) می فرمایند، ما خاندانی نیستیم که بارون نباریده سیل راه بندازیم. قیمت مرغ رفته بالا یارو تو تاکسی می گه آقا قراره قیمت مرغ دو برابر شه. چه نشستین که برین فریزراتونو پر کنین. خوب همین حرف تو آتیش به جون جامعه می ندازه دیگه آقا. صبر ندارن. ان الشیطان یعدکم الفقر. این شیطان که شمارو از فقر می ترسونه. هیچکی از گشنگی نمی میره. گرونی هست، اما یه توهم اشتباه همه چیز رو داره به کاممون تلخ تر می کنه.

از خودمم یه کم دل گیرم. چون امروز نتونستم اخلاقمو خوب نگه دارم. این گرونی یه شبه طلا بهم شک وارد کرده بود. ما هم پول رو ریخته بودیم تو کارت فرشته خانوم. فرشته خانومم عدل همین امروز رمز کارتشو گم کرده.

اما من اشتباه کردم که بدخلق شدم. تا حالا چن بار پیش اومده که خودمم رمزمو گم کنم. اما وقتی همه اینا اتفاقا دست به دست هم می دن خیلی سخت که مهربون باقی بمونی. نه که زیاد بداخلاقی کرده باشم ها، نه. نمی دونم. ذهنم خسته است. فقط دوست دارم بخوابم. فردا دوباره مهربون می شم.