گندم زار من

81 سخت ترین روز عمرم
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
 

مبالغه نیست اگر بگم دیروز سخت ترین روز عمرم رو گذروندم. دیشب می خواستم بیام بنویسم، اما هم پرشین بلاگ بسته شده بود هم اینکه وقتی دستم رو گذاشتم روی صفحه کلید، انگشتام می لرزید. ساعت هشت رفتم توی تخت. سرم گیج می رفت. تمام بدنم تیک عصبی گرفته بود. از همه بدتر اینکه به جرم مرد بودن باید تمام ترس هام رو پنهان کنم. اون اولاش تا حدودی موفق شدم. اما بعد که گریه فرشته رو دیدم، بغض گلومو فشار می داد. یکم خودمو باختم.

امروزم حالم خیلی بد بود. فرشته هم که تا ساعت دوازده به اس ام اسا و زنگا جواب نمی داد، دیگه تا جنون فاصله ای نداشتم. اون از من نگران تره. من باز نماز و قرآن می خونم. "واستعینو بالصبر والصلاة". قرآن بهم صبر کردن رو یاد می ده. واقعا نماز و قرآن آرومم می کنن. خدارو شکر. از بعد از نماز ظهر حسابی آروم شدم. فقط دلواپس این بودم که فرشته رو کی آروم می کنه، که خودش زنگ زد. گفت می ره خونه خاله. اونجا باز دوروبرش شلوغه.

واقعا نمی دونم باید چی کار کنم. مگه خدا یه راهی جلوی پامون بذاره. به فرشته گفتم اون فکرو از سرمون بیرون کنیم، اما راضی نمی شه.

خیلی دعا کردم که این اتفاق نیفته، اما خدا مصر بود که بیفته. وقتی دیشب از حموم اومدم بیرون اس ام اس فرشته رو خوندم، فک کنم اولین جمله ای که گفتم "انا لله و انا الیه راجعون" بود. تفسیر استاد اومد توی ذهنم. ما برای خدا هستیم. خدا مالک ماست. بد مارو نمی خواد. می دونم خیری درش هست اما صبر زیادی می خواد.

می ترسم از آزمایش سربلند بیرون نیام خدا.

پس خودت دل فرشته و اطرافیان رو راضی کن. من ناتوانم خدا، شما از همه بهتر می دونی که.