گندم زار من

82
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦
 

با سهیلی تمام فردیس رو زیر و رو کردیم. دستش درد نکنه، اگه نبود نمی دونم چه جوری می شد. بالاخره یه نفرو پیدا کردیم.

انگار تو سرم یه چیزی داره راه می ره. خسته کلمه ای نیست که حالم رو توصیف کنه. انقد خسته ام که نمی تونم مضطرب باشم. فکرم کار نمی کنه. اینجوری بهتره.

از روی خدا شرمنده ام.

شنبه ساعت سه و نیم وقت گرفتیم. فرشته هم قراره همون شنبه بیاد. قرار شده خانواده ها نفهمن. انشالله کارا جور شه. اگه خدا کمک نکنه که هیچی.