گندم زار من

85
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸
 

آروم جلوی تلویزیون دراز کشیده، اما درد داره. منتظریم انشالله که از نگرانی در بیاییم.

از صبح همش داشتم فکرم رو مشغول می کردم، امان از لحظه ای که موفق نمی شدم. انبوهی از احساسات ناخوشایند مستقیما سرازیر می شدن تو شکمم.

فرشته صبح ساعت نه راه افتاد ساعت یک و نیم رسید. فک نمی کردم انقد زود برسه واسه همین دیر کردم. اظطرابم بیشتر شد.

دکتر هم یک ساعت تاخیر کرد. فکرای بی خود بیشتری درگیرم کرد.

اما خدارو شکر الان فقط یه اتفاق مونده.

ای خدا توی کارهایی که رضای شما هم درش نیست، باید از شما کمک بگیریم. کسیو نداریم به جز شما. خدایا مارو ببخش.

کمکمون کن.