گندم زار من

5
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

خیلی خوبه که شبیه شخصیت مثلث توی کتاب قطعه گمشده سیلور استاین بشیم. چقدر وقتشو صرف این کرد که ببینه قطعه گمشده کدوم دایره نیمه تمومه و در آخر اون گردالی دانا بهش می گه منتظر این و اون نشو، خودت حرکت کن. انقدر حرکت کن تا دایره بشی. دیگه همه آخرش رو می دونن. انقدر حرکت کرد تا با وجود گوشه های تیزش بالاخره دایره شد.

دوستای صمیمی زیادی دارم. یادمه قبلاها تصور ندیدنشون هم برام رنج آور بود. حالا ارتباطمون در حد یک ای میل زدنه. تا همین چند ماه پیش، تا من سر سفره نمی اومدم، مادرم برای هیچ کس غذا نمی کشید. شاد بودیم. موقع غذا هم دست از خندیدن برنمی داشتیم. الان چند ماهه که وقت غذا جز صدای قاشق خودم صدایی نمی شنوم.

من مستقلم نه از این بابت که توی یه خونه تنها زندگی می کنم. بلکه به این خاطر که دیگه از بابت رفتن کسی بی تابی نمی کنم. خیلی وقته نه بی تابی می کنم نه غصه می خورم. این راهی که توش قرار گرفتم تا آخرشم ماله منه. نقش اوله که هیچ وقت تغییر نمی کنه. بقیه میان و می رن.