گندم زار من

93 فایت کلاب
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱
 

م: هر بار فکر می کنم دیگرانو به من ترجیح می دیا، حالم بهم می خوره

مطمئن باش اینو یه جا تو زندگیمون تلافی می کنم

شک نکن

 

ف: سلام. دیشب شارز نداشتم، نشد جواب بدم

واقعا که خیلی بجه ای

جون این حرفا از یه آدم عاقل و بالغ بعیده

تو مثلا مردمنی من باید بهت تکیه کنم با این حرفات شک می کنم که بشه

وقتی از این حرفا می زنی واقعا از خودم متاسف میشم

از دیشب تا حالا اعصابمو داغون کردی خسته نباشی

 

اینم داستان زندگیه این روزای ماست. تقریبا توی هر دعوایی هر دو طرف مقصرن. توی این دعوا هم همینطوره. حالا شاید سهم خطای من یکم بیشتر باشه. تنهایی منو تو خودم مچاله کرده. هم نیاز روحی هم جسمی. نیازهایی که اصلا برآورده نمی شه. دوست ندارم به "گناه" بیفتم. اون گناه لعنتی.

این که می بینم "اونی که نمی خوام اسمشو بیارم" چون خشم عجیبی نسبت بهش احساس می کنم، الان توی خونه اون خالش داره خوش می گذرونه، بعد من بیچاره اینجوری، خون تو رگام به جوش میاد. می خوام یه جوری ازش انتقام بکشم. واسه همین می شینم توی ذهنم نقشه های شیطانی رو بررسی می کنم، هرکدوم که تصویب بشه عملیش می کنم. حق داره بچه گانه است. اما نمی خوام اینبار کوتاه بیام.

تو سه بار آخری که رفتم شمال، خیلی بهش اصرار کردم که بابا حالم بده، بیا. اما هیچی به هیچی. یه بار به خاطر مامانش. یه بار بخاطر خیاطی واسه زن دایی اش. یه بارم بخاطر خالش. حالا شاید بفهمی چرا حالم بهم می خوره.

بعد من می شینم خونه، فقط فکر می کنم. هی فکرای بد می کنم. انقد حالم بد می شه. واقعا دارم افسرده می شم. یک حالم خوبه، یکم بد. مثل شخصیت اصلی فیلم فایت کلاب شدم. دوتا شخصیت کاملا متفاوت. با اوم محمد اوایل عقد خیلی فرق دارم. از اون شعرای عاشقانه خبری نیست. اما "اون" همون خود خسته کنندشو حفظ کرده. بی تفاوت. هویج. حتی هنوز نمی تونه ساده ترین جملاتو به زبون بیاره. من بارت متاسفم خانوم.

دوست دارم تمام این احساسای بدو بهش منتقل کنم.

قرار شده انشالله چهارم اسفند عروسیمون باشه. یعنی اون موقع این مشکلات برطرف می شه. توکل به خدا.