گندم زار من

97 دمدمی مزاج
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
 

از این اخلاقم متنفرم. دمدمی مزاج. با یه نفر گرم می گیرم بعدشم هیچی، از سایه اشم فراری می شم. هیچ وقت فکر نمی کردم این سرنوشت گریبان استاد رو هم بگیره.

آروم در اتاق و قفل می کنم. می رم مسجد از اون ورم قایمکی می رم نهارخوری. غذام که تموم می شه، بدون اینکه سرمو بیارم بالا می رم سمت اتاق. بیچاره استاد مونده. کسی بود که قرآن رو گذاشت تو دامنم. جملاتشو یادداشت می کردم. حالا حوصله ندارم یه کلمه از دهنش خارج بشه. تازه میان وعدشم می ذارم اتاق فتح.