گندم زار من

98 روز کاری
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
 

از همون لحظه که می رسم تو اتاقم برنامم اینجوریه. اول فلاسکمو می برم آب جوش می گیرم و بساط چایی رو برپا می کنم. بعد از توی قفسه خوراکی ها (بله یه همچین قفسه ای وجود داره) یه سیب برمی دارم و به چان می کشم. نونی که خشک شدرو واسه پرنده ها می ریزم و با ته لیوان استاد سابق واسشون خردش می کنم. یه جوری هم می ریزم که وقتی می خوان بخورن قشنگ توی دیدم باشه. کامپی رو روشن می کنم، یه ضرب مشغول ترجمه کتابم می شم. دوبار در حین ترجمه چای با بیسکویت سرو می شه. گه گاهی هم که پرنده ها میان (کبوترای چاق) مشغول تماشاشون می شم. اما قسمت جالبش مونده. لباسامو تا جایی که می تونم کم می کنم. بعد بخاری برقی که تازه خریدم و زیر میز گذاشتمو روشن می کنم. هوای اتاق سرد اما از زیر یک گرمای دلنشین تمام وجودمو گرم می کنه. خیلی حال می ده. تا ساعت 12 به ترجمه ادامه می دم. بعد می رم وضو می گیرم واسه نماز، جورابمم همین موقع می شورم و از کشوی ادوات (باید اذعان کنم که کشوهای زیادی توی این اتاق وجود داره) یه جوراب تمیز بر می دارم و رهسپار می شم واسه مسجد. نماز دوم که تموم می شه و قبل از اینکه "تعقیبات طولانیییییی نماز" شروع شه، سریع کفشمو می پوشم می رم نهارخوری. توی مسیر سعی می کنم از همه جلو بزنم. استراتژیک ترین صندلی ممکن توی نهارخوری به من تعلق داره. اولین صندلی از اولین میز. این صندلی جادویی جایی قرار گرفته که تقریبا از همه جا مخفیه. اینجوری هی لازم نیست وسط غذا به همه سلام بدم یا دستمو تکون بدم. زمان زیادی طول نمی کشه که غذام می رسه. بعد از این که حسابی خوردم، شتابان به سمت اتاق برمی گردم. پردرو می کشم، نخ دندون و مسواکمم رو هم می زنم. و اما زیباترین بخش کار. بخاری برقی با تمام توان در حال کاره. پتو رو روی موکتی که فتح آورده پهن می کنم. وقت خوابه. بله. دراز می کشم و یه ملافه می کشم رو خودم، گرمای بخاری پشتم رو هی گرم و گرمتر می کنه. به چیزای خوب فک می کنم، چیزی نمی گذره که خیالاتم تو هم قاطی می شه و به خواب عمیقی فرو می رم. بهترین خوابی که بتونی تصورش رو بکنی. ساعت سه و بیست و پنج دقیقه آهنگ شری شری لیدی، مادرن تاکینگ از گوشیم پخش می شه. وقتشه بیدار شم. می رم لباسمو عوض می کنم. جلوی بخاری می شینم و چای که واسه خودم ریختم و سر می کشم. وقت خونه رفتنه اما این به این معنا نیست که وقت خوش گذرونی تموم شده. به هیچ وجه. وای می ستم تا به سرویس اصلی برسیم. ام پی تری پلیر رو در می یارم، پرده پنجره ماشینم تا جایی که جا داره می زنم کنار. از پنجره بیرونو نگاه می کنم و صدای مخملی استاد توی گوشم می پیچه ] ... ولا حول و لا قوة الا بالله و صل الله علی سیدنا محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) ...[. تقریبا تا آخرای مسیر تفسیر ادامه پیدا می کنه. همه خوابن یا دارن از هر دری حرف می زنن. البته هر چی به آخرای راه نزدیک می شیم غرغرها جای همه چیو می گیره. زمانی که همه دارن وقتشونو می کشن، من دارم مفیدترین ساعتای روزمو پشت سر می ذارم. یک دوره تفسیر کامل قرآن عزیز. درس که تموم می شه ما هم تقریبا رسیدیم. اگه خرید داشته باشم تو راه می خرم. بهترین خرید ممکن وقتی صورت می گیره که تو خونه نون نباشه. می رم یه بربری داغ می خرم، توی خنکای پاییز می چسبونم به سینم. بوش می کنم. شروع می کنم به خوردن. به خونه که می رسم یک سوم نون رفته. نمازمو می خونم، بی درنگ می رم سراغ اینترنت. معمولا حال غذا درست کردن ندارم. اگرم اینکارو بکنم سیب زمینی سرخ شده به همراه دوغ. یه کم تی وی نگاه می کنم و بعدش لا لا. تا ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه صبح فردا. همه چی خوبه به جز این یکی. اولش انقد سخته. یه جای دیگشم سخته. اونجا که از سرویس اول پیاده می شیم باید منتظر سرویس دوم شیم. سرده خوب. اما کلا خداروشکر خیلی خوبه. می دونم یه روز دلم واسه این روزا تنگ می شه.

اینرو هم باید اضافه کنم که از تمام روز کاریم فقط اون قسمتای سختش رو واسه بقیه تعریف می کنم. قسمتای خوبش ماله خودمه. اینجوری همه دلشون واسم می سوزه. این کار حتی باعث می شه سهم بیشتری از غذا از طرف آبجی خانوم نصیبم بشه. نایس جاب من، نایس جاب.