گندم زار من

101 زندگی کارتونی
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
 

دوست دارم زندگی کارتونی داشته باشم. مثل تام و جری. هیچ طعم درد یک بیماری واقعی رو نمی چشن. بمب توی دستای گربهه منفجر می شه، تنها اتفاقی که می افته اینه که یه چسب زخم می شینه روی صورتش. اونم به شکل خودکار. پنج ثانیه بعدم تمام سوختگیاشم برطرف می شه، دوباره دنبال هم می کنن. اینجوری خوبه.

الان عمه ام نزدیک دو ساله توی رختخوابه. زندگی گیاهی داره. خیلی دردناکه. مخصوصا برای خانوادش.

حضرت علی از خدا می خواست که "خدایا اولین نعمتی که از ما می گیری جان من باشه". دعای هر روز من همینه. طاقت خیلی چیزا رو ندارم. زندان، دادگاه، بیمارستان، غم از دست دادن عزیزان.

می دونم اینجا واسه خوشگذرونی نیومدیم. ناچار به ابتلا هستیم. اما مگه نه اینکه دعا سرنوشت مقدر شده رو تغییر می ده. منم دعا می کنم. خدایی که توی ذهنه منه، هم رحمان و رحیم و هم توانای مطلق. همین موضوع نهایت آرامشه.