گندم زار من

102 اسپاکویستوا
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
 

خدارو شکر، مادر و پدرم زنده ان. سالمن. خواهر و برادرم سر خونه زندگی خودشون خوشبختن. من یه کار خوب دارم. یه ازدواج خوب داشتم. مرخصیام می رم کپورچال. شکمم سیره. اینترنتم به راه. از گناه کبیره فراری ام. نمازم به راه. سعی می کنم گناه نکنم. سالمم. توی دوران جنگ زندگی نمی کنیم. وضعیت کشور آروم و خوبه. کلا همه چی خوبه. خدارو شکر. می خوام از اسلحه پیامبرا استفاده کنم. دعا. خدایا امتحانای آسون از ما بگیر. هر روز صبح دعا می کنم و به رحمت خدا امید دارم. خدایا اولین نعمتی که از ما می گیری جونمون باشه.

دیروز بابا اینا رفتن بهبهان ختم عمه. امین و سحر اومده بودن اینجا. خوش گذشت. امروزم فرشته و امین یه تیم تشکیل دادن، من هم یه تیم. فوتبال زدیم، پنج بر دو شکستشون دادم. اما پیر شدم، به سرفه افتادم.