گندم زار من

107 از خوشی مطلق تا تنهایی عذاب آور
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠
 

بعد از نه روزی که رفته بودم شمال، سخت ترین کار برگشتن بود، که خدارو شکر انجامش دادم. مخصوصا اینکه باید فرشته رو هم اونجا می ذاشتم و تنها بر می گشتم. مثل مرز بین سعادت و شقاوت ابدیه. از خوشی مطلق به تنهایی عذاب آور.

چقد خوش گذشت. تعزیه، ماهیگیری، فیلم دیدنای نصف شب، مهمونی، ماهی های لذیذ، محبت کردنای مامانم، دوچرخه سواری، غذا دادن به شترمرغا، آتیش روشن کردنای لب دریا، خونه خاله زیبا، خلخال رفتن، بازی و ... . این سه نقطه خودش پر از حرفه.

حالا یه دفعه این همه خوشی رو گذاشتم کنار، اینجا تک و تنها. انقدم سرده. هرچی ام شعله بخاریو می کشم بالاتر افاقه نمی کنه. ربطی به بخاری نداره. جای خالی فرشته است که با هیچی پر نمی شه. توکل بر خدا.

قشنگ ترین روز وقتی بود که با دوچرخه رفتیم به شترمرغا غذا دادیم. فرشته اولین بار بود شتر مرغ می دید. ذوق کرده بود. چهارتا گردن دراز، برگارو از دستامون می قاپیدن.

 

حالا فردا باید برم ریخت راننده سرویسمونو ببینم. از خیلیا خوشش نمی یاد، از جمله من، واسه همین بعضی وقتا جامون می ذاره. انتظار داره دنبال سرویس بدویم. واسه خودش یه مافیاییه.

گشنمه.