گندم زار من

108 دوچرخه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱
 

قبلشم هشدار داده بود که به دوچرخه تعلق خاطر داره. من و فرشته هم می خواستیم بریم دوچرخه بازی. هی بهونه میاورد که نمی دونم خراب می شه، فوتبال زمین سیخ داره، اینجوریه اونجوریه. به زور ازش گرفتم. فرشته هم دوچرخه سیمارو گرفت. صبح فرداش با یه تیکه نون، رفتیم سمت شترمرغا.

 

 

اما همیشه اون چیزی که ازش می ترسی سر آدم میاد. یعنی همیشه ها. تو زمین فوتبال می خواستم از فرشته جلو بزنم که بدون هیچ هشداری چراغ دوچرخه با صدای تقی از جاش کنده شد، و بی جان و بی حرکت بر زمین سرد پاییزی افتاد.

 

 

یه صدایی در درونم می گفت، همین الان بلیطتو بگیر و کپورچالو به مقصد نامعلومی ترک کن. حتی تهرانم برنگردم.

صدای خنده های فرشته منو به خودم آورد.

 

 

اولش رفتیم پیش خاله زیبا. پیچ میچاشو آورد، هر چه زدیم به در بسته بود. فرشته اصرار می کرد که بریم پیش علی سلطان (سلطان پیچ و مهره کپورچال). توی روستا یه شایعه قدیمی هست که بدون اجازه اون حتی یه میخم وارد کپورچال نمی شه.

مشکل اینجا بود که علی سلطان رفیق صمیمیه بابامه. و بابام همیشه تو مغازش نشسته. اگه می رفتیم اونجا و بابام بود چی.

 

 

چاره ای نبود. یکم دور زدیم تا وقت نماز شد. بابام اون ساعت همیشه می ره مسجد. زمان زیادی نداشتیم. سریع رکاب می زدیم تا نماز تموم نشده کارمون تموم شه. نزدیکای بازار، همین که دور زدیم تو کوچه اصلی، به به. دیدیم یه دونه بابا در فاصله پنج متریمون قرار داره. بدون اینکه به پدرم حرفی بزنم یا سلامی بکنم، سریع دور زدم برگشتم تو کوچه. فرشته هم سرعت داشت، داد زدم، نرو تو خیابون، در رو. سرعتش زیاد بود، نه تونست کنترل کنه، رفت تو کوچه اصلی. اونم تا بابامو دید، با سراسیمگی دور زد تو کوچه.

واسه اینکه بخاطر سلام نکردن، عاقمون نکنه. تو کوچه طوری وایسادیم که پشت دوچرخه هامون به کوچه اصلی باشه. واسه بابام که چشاش از تعجب گرد شده بود، دست تکون دادیم. دندونامونم به نشانه خنده نشونش دادیم که یعنی همه چی مرتبه. سلامی گفت و با همون تعجب دور شد.

 

خلاصه بعد از اینکه خیلی دور شد تا ته کوچه به شکل یه نقطه در اومد، رفتیم و چراغو درست کردیم.

اما خیلی روز خوبی بود. خیلی خندیدیدم.