گندم زار من

خلوت
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢
 

توی پاییز و زمستون انگار که کوچه های کپورچال و لب دریاش اختصاصی به من تعلق داره. خلوت خلوت. ساعت ده با دوچرخه می زنم بیرون. می رم سمت زمین فوتبال. انگار که موجودات فضایی اومدنو، تمام مردم شهرو با خودشون برده باشن. فقط صدای زنجیر چرخم می یاد. برگای درختا روی زمین خیس همه جا هستن. خیلی حس خوبیه. با شال و کلاه خودم حسابی می پوشونم.

بعدازظهرام ساعتو واسه سه و نیم زنگ می ذارم. اصلا میلی به خوابیدن ندارم. ام پی تری رو برمی دارم، می رم سمت دریا. یه ربع طول می کشه آتیش رو برپا کنم. از سرما آتیش رو بغل می کنم. کمتر چیزی این لذت رو بهم می ده. حالا وقت شنیدن صدای گرم استاد انصاریِ. تا تمام شدن یک جلسه کامل، چند بار باید هیزم جمع کنم. دریا، آسمون پر از ابر، آتیش، چایی توی فلاسک، شام گرمی که توی خونه انتظارم رو می کشه.

استاد راست می گه. نداشتن هراس از تنهایی، نیاز به یک ثروت درونی داره. همینجوری نیست. یاد همکارم می افتم که خدارو شکر بازنشست شد، لحظه ای سکوت توی اتاق رو برنمی تابید. اما من در به در دنبال خلوت خودمم. جایی که بتونم یه کوچولو فک کنم و به خودم بیام.