گندم زار من

120
نویسنده : محمد - ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

وحشت ناکترین روزای رابطه مشترکمون را می گذرونیم. اشتباه ممنوعه. می خوام سخت انتقام بکشم. خیلی سخت.

فریبا و سیما واسه مرتب کردن خونه اومدن اینجا. دوست نداشتم جلوی اینا این اتفاقا می افتاد. اما آتش خشمم بر همه چیز لهیب می زنه. خودمو می شناسم. خدا نکنه بعضی از اتفاقا بیفته. دیگه آروم نمی شم.

از توی لیوان یک دیگه. اونم چی. یه لحظه برگشتم سمت آشپزخونه. خون تو رگ هام به جوش اومد. هرچی مهدی و یوسف سعی کردن آرومم کن، روغن صفرا خشکی می فزود. پاک آبروم رفت. همونجا حالشو گرفتم. اما اصلا کافی نیست.

جالبه تا الان بطور رسمی معذرت خواهی نکرده. حالم ازش بهم می خوره. اصلا جوابش رو نمی دم. باهاش حرف نمی زنم. توی صورتش نگاه نمی کنم. بهش دست نمی زنم. فقط ازش متنفرم. هر دفعه که اون تصویر میاد توی ذهنم ...

جلوش واینسم معلوم نیست از کجا سر دربیارم.

قرار بود امروز بریم خرید که سرباز زدم. بیچاره سیما بچه طلاق شده بود، اونم قرار بود به هوای ما بیاد خریداشو انجام بده. منتها نباید به فریبا و سیما بد بگذره. بیچاره ها خیلی زحمت کشیدن. مخصوصا فریبا. واسه همین سعی می کنم با اونا بگو بخند داشته باشم. امروز واسه فریبا از اون شکلاتا که دوست داره خریدم. شبم با سیما و فریبا نشستیم فیلم شاینینگ رو دیدیم. خوب بود. یکی که نمی خوام اسمشو بیارم حسابی لجش گرفته بود.

اما هنوز کارم باهاش تموم نشده. ادبش می کنم. تا هرجا باشه پیش می رم.