گندم زار من

124 میر
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
 

خوب فک نمی کردم دیگه هیچ وقت آشتی کنیم. یعنی فک نمی کردم هیچ وقت بتونم ببخشمش. سر نماز دعا کردم که قلبم آروم بشه. خلاصه شبش سیما و فریبا گفتن بیایم اسم فامیل بازی کنیم. شروع کردیم به بازی. هی کوچولو کوچولو به هم آمار دادیم. بعد توی بازی هی من الکی هواشو داشتم. یه جور منت کشی دو طرفه. بعدشم دیگه رسما آشتی شدیم. امروزم فرشته و آبجی خانوم و سحر رفتن خرید عروسی. کفش خریدنو چمدونو حوله. بعد از یه روز خسته کننده ای که همه داشتن، الان دور سینی چایی حلقه زدیم. من و خانومیو و فریبا.