گندم زار من

ارث
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧
 

احساس می کنم بعدها، زمانی که دارم می میرم، این وبلاگو می دم کسی می خونه. دوست ندارم وقتی مردم این وبلاگ هم با من دفن بشه.

اگر خدا بهم بچه داد، حتما اونه که این گندم زار بهش ارث می رسه. یا شایدم برسه به همسرم.

وقتی تو بستر دارم می میرم، بعد هی یه چیزیو تو دستم فشار می دم. نگو آدرس سایت رو توی یه تیکه کاغذ مچاله شده نوشتم. البته اگه به خودم باشه، دوست دارم مرگم پر هیجان تر باشه. مثلا وقتی دارم انشالله کسیو از مرگ نجات می دم یا ... . اونجوری باید تو وصیتنامم بیارم. و تاکید کنم که اینجارو مثه یه راز واسه خودش برداره.

اگه قرار سال ها بعد بچه ام اینو بخونه، باید بدونه که من واقعا دوسش دارم. با اینکه هنوز نیومده، هیچ خبریم نیست. نمونش این که به شدت توی حلال بودن پولی که در میارم حساسم. اینجوری امید دارم که خدا فرزندی خوبی بهم بده. کسی که عاقبتش خیر باشه. این معنی دوست داشتن واقعیه.

اگه همسرم قرار اینارو بخونه. اونم باید بدونه که از صمیم قلبم دوستش دارم. کافیه به حرفایی که همیشه بینمون رد و بدل می شه فک کنه. همیشه یه داستانایی رو واسش سرهم می کنم که آخرش ختم می شه به اهمیت نماز خوندن، یا اینکه قرآن چقد خوبه. دوست دارم بدونه ساعت ها واسه این بحث های به ظاهر همینجوری برنامه ریزی کرده بودم. بله، توی راه خونه. توی سرویس می شینم واسش نقشه می کشم. باید بدونه که هرجایی بجز بهشت واسش کمه.

اصلا شاید خوندن این نوشته ها واسه کسی جز خودم سودی نداشته باشه. شایدم با خودم دفنش کردم.