گندم زار من

8
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥
 

بچه بودم، مادرم توی تشت لباس می شست، من می ترسیدم بیفتم توش غرق شم.  

حالا رفتیم استخر، رفیق ما گیر داده باید بهت شنا یاد بدم. هی هم یک عالمه چرت و پرت که نمی دونم "تو یه حبابی که روی آب شناوره"؛ "فک کن یه ماهی هستی"؛ "تو یه قطره ای که به دریا پیوستی" رو با هیجان فریاد می زنه. هی من بیچاره به این امید که ماهیم و از آب سبک ترم دست و پا می زنم و در حالی که لبام تکون می خوره، میرم زیر آب میام بالا.  

آخر به فراست افتاد می خوام چیزی بگم. با نفس نفس براش توضیح دادم دست از سرمن بردار، ظاهرا چگالی من از آب بیشتره. بذار دو دقیقه آسایش داشته باشم. دیدم حالیش نمی شه. سعی کردم فرار کنم. به اشاره ای جلوم سبز شد. واقعا حالیش نمی شد. چاره ای نبود. با مشت زدم توی شکمش. محکم. تا بیاد به خودش بیاد، پریدم بیرون رفتم سمت جکوزی.

داشتم می رفتم به غریق نجاتی که اونجا بود از دور نشونش دادم گفتم آقا اون پسره، بچه های کوچیک رو آب می ده، نمی دونم شایدم منظور خاصی داشته باشه. دیگه نموندم ببینم چی می شه. با یه لبخند شیطانی محل رو ترک کردم.

موقع برگشتن بهم می گه بیا دیگه این استخره نریم، پر از بچه است!!!